پارت ۲۴
پارت ۲۴
ویو دازای:
از جام با سراسیمگی بلند شدم
دستام میلرزید
میترسیدم
خیلی زیاد میترسیدم
میترسیدم برم پیشش و یادش نباشه منو
میترسیدم برم پیشش و یکی دیگه توی زندگیش باشه
میترسیدم برم پیشش و پسم بزنه
میترسیدم دوباره از دستش بدم
با استیصال جلو میرفتم و حدود سه متریش دیگه حرکت نکردم
اون میدونست من کیم و این جای امید داشت
با هم چشم تو چشم جلوی هم وایستادیم
+ چویا....
اسمش ناخودآگاه از دهنم بیرون پرید
چشماش... چشمای اقیانوسیش داشت منو میدید چیزی که فکر میکردم دیگه امکان پذیر نباشه
آروم دستمو سمتش دراز کردم
بغض کرده بود و من نگران بودم
- دازای؟....
با گفتن این کلمه از دهنش سبک شدم حس میکردم زندگیم از توقف افتاد و شروع کرد به ادامه دادن وقتی این کلمه از دهن اون میاد بیرون میفهمم که فقط میخوام اسممو اون صدا کنه انگار وقتی بقیه صدا میکنن پوچ میشه با این حال درد بزرگی هم توی سینم جریان گرفت اینکه دوباره صداش و میشنوم فقط گواه اینه که خیلی وقته میخواستمش و خیلی وقته ازش دورم
منم مثل اون بغضم گرفت اما یک بغض خیلی سنگین تر از اون
دیگه حرکت دست و پام دست من نبود فاصلمونو به صفر رسوندم و بغل گرفتمش ولی نه مثل قبلا خیلی سفت تر و محکم تر انگار هر لحظه ممکنه بره و دوباره نور امیدمو هم با خودش ببره
ویو چویا:
مطمینم خودشه دیگه این بو این حس این لحن این چشما اینا همش مال اونه....
منو محکم توی بغلش گرفته
بغضم ترکید و شروع به گریه کردم
پیش اون لازم نبود چیزی مخفی شه.....پیش اون لازم نبود پسری باشم که همه کار برای راضی نگه داشتن بقیه میکرد... پیش اون من منی بودم که هر کی منو میدید با یک پسر بچه پنج ساله اشتباه میگرفت ... اون حسی میده که هیچکس نداد
گریم با این احساس بیشتر شد و اون هم منو بیشتر به سینش چسبوند
ویو دازای:
از جام با سراسیمگی بلند شدم
دستام میلرزید
میترسیدم
خیلی زیاد میترسیدم
میترسیدم برم پیشش و یادش نباشه منو
میترسیدم برم پیشش و یکی دیگه توی زندگیش باشه
میترسیدم برم پیشش و پسم بزنه
میترسیدم دوباره از دستش بدم
با استیصال جلو میرفتم و حدود سه متریش دیگه حرکت نکردم
اون میدونست من کیم و این جای امید داشت
با هم چشم تو چشم جلوی هم وایستادیم
+ چویا....
اسمش ناخودآگاه از دهنم بیرون پرید
چشماش... چشمای اقیانوسیش داشت منو میدید چیزی که فکر میکردم دیگه امکان پذیر نباشه
آروم دستمو سمتش دراز کردم
بغض کرده بود و من نگران بودم
- دازای؟....
با گفتن این کلمه از دهنش سبک شدم حس میکردم زندگیم از توقف افتاد و شروع کرد به ادامه دادن وقتی این کلمه از دهن اون میاد بیرون میفهمم که فقط میخوام اسممو اون صدا کنه انگار وقتی بقیه صدا میکنن پوچ میشه با این حال درد بزرگی هم توی سینم جریان گرفت اینکه دوباره صداش و میشنوم فقط گواه اینه که خیلی وقته میخواستمش و خیلی وقته ازش دورم
منم مثل اون بغضم گرفت اما یک بغض خیلی سنگین تر از اون
دیگه حرکت دست و پام دست من نبود فاصلمونو به صفر رسوندم و بغل گرفتمش ولی نه مثل قبلا خیلی سفت تر و محکم تر انگار هر لحظه ممکنه بره و دوباره نور امیدمو هم با خودش ببره
ویو چویا:
مطمینم خودشه دیگه این بو این حس این لحن این چشما اینا همش مال اونه....
منو محکم توی بغلش گرفته
بغضم ترکید و شروع به گریه کردم
پیش اون لازم نبود چیزی مخفی شه.....پیش اون لازم نبود پسری باشم که همه کار برای راضی نگه داشتن بقیه میکرد... پیش اون من منی بودم که هر کی منو میدید با یک پسر بچه پنج ساله اشتباه میگرفت ... اون حسی میده که هیچکس نداد
گریم با این احساس بیشتر شد و اون هم منو بیشتر به سینش چسبوند
- ۷۶۹
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط