پارت

پارت ۲۳


خاطرات ساسکه: بخش اول

Sa:"نههه داداشم. داداشمو نجات بدید، نذارید بمیره."
ساسکه همانطور که با گریه داد میزد میخواست وارد اتاق عمل شود. یکی از پرستار ها جلوی او را گرفت. میکوتو حتی نمیتوانست نگاه کند، از همان موقعی که خبر مرگ ایتاچی بهش رسیده بود فقط داشت گریه میکرد. فوگاکو داشت سعی میکرد ارامش کند. پرستار ساسکه را نگه داشت:"نمیخوام نفوذ بد بزنم بچه، ولی داداشت همون موقع هم مرده بود."
Sa:"خفه شو خودم دیدم نفس کشید. حتی الانم یجورایی داشت نفس میکشید. شماها یچیزیو قایم میکنید."
ساسکه داد زد، جلوی همه به دکتر ها و پرستار ها تهمت زد. فوگاکو سریع او را کشید کنار و عذرخواهی کرد:"متاسفم، ضربه ی بدی بهش خورده."
ولی ساسکه نه دیوانه شده بود نه حالش بد بود. راست میگفت، ایتاچی نفس میکشید، ولی دکتر ها...انها انگار نمیخواستند ایتاچی زنده بماند.

خاطرات ساسکه: بخش دوم

ان شبی که توی بیمارستان ماندند، میکوتو و فوگاکو روی یکی از تخت ها خوابیدند. ولی ساسکه؟ او نخوابید. حتی چشم هایش را هم نبست. به جایش پاورچین و یواشکی رفت سمت اتاق سردخانه، جایی که جسد ایتاچی بود.
بیمارستان تاریک و وهم آور شده بود، ساسکه خودش را چسباند به دیوار و...بعد ناخواسته شنید که دکتر با کسی حرف میزند. او ان صدا را خیلی خوب میشناخت. مال پدر کیلیان بود.
D:"همونطور که دستور دادید، اجازه ندادیم ایتاچی زنده بمونه."
پدر کیلیان سر تکان داد و با صدای زیری زمزمه کرد:"افرین. اون جانشین شرکته. حتی اجازه هم ندید دوباره زنده بشه. باید بتونم شرکتو از چنگ فوگاکو در بیارم."
بعد صدای تق تق کفش هایش به گوش رسید که میخواست از سردخانه خارج شود. ساسکه سریع رفت توی دستشویی و دستش را گذاشت روی دهانش:"اونا...اونا مخصوصا ایتاچی رو کشتن؟ نه...باید مطمئن شم که مرده."

ساسکه صبر کرد. حدود یک ربع یا سی دقیقه تا اینکه بالاخره دکتر هم از سرد خانه خارج شد. وقتی ساسکه مطمئن شد که دکتر کاملا رفته، یواشکی رفت شمت سردخانه. مکث کرد، بعد در را با کمترین صدای ممکن باز کرد.
هوای سرد پوستش را مور مور کرد، وحشتناک بود. نور آبی خفیف و سر تا سر کشو های شیشه ای که داخل همه ی انها جسد بود.
قلبش مثل چی در سینه اش میکوبید، رفت جلوتر و اسم ها را خواند. همانجا، توی قسمت الف، فامیلی اوچیها را پیدا کرد و اسم را خواند: ایتاچی.
ساسکه دستش را دراز کرد، انگشتانش نزدیک کشو لرزیدند قبل از اینکه ان را باز کند. برادرش بود، زیر پارچه ی سفید. و وقتی ساسکه پارچه را کنار زد، خشکش زد. او میتوانست قسم بخورد...که دید ایتاچی هنوز هم نفس خیلی خفیف میکشد.

خاطرات ساسکه: بخش سوم

خاکسپاری‌. ساسکه به هیچکس هیچی نگفت چون میدانست حرفش را باور نمیکنند. او ان شب، هر دسیسه ای که برای شرکت چیده شده بود و هر تقلبی که برای مرگ ایتاچی به کار انداخته بودند را دیده بود. ایتاچی فقط رفته بود توی کما، و همه فکر کردند او مرده.
پس همان شب...یواشکی توی کفن ایتاچی دستگاه تنفس وصل کرد.
جسد هنوز زنده ی ایتاچی را با تابوتش دفن کردند بدون اینکه کسی متوجه ماسک تنفس زیر پارچه یا نفس های ریز ایتاچی شود.
ساسکه در کل مراسم ختم هیچی نگفت، حتی یک قطره اشک هم نریخت. بقیه او را سنگدل صدا کردند. ولی وقتی کمی دورش خلوت شد، او قول داد:"میام دنبالت، ایتاچی."
دیدگاه ها (۸)

پارت ۲۶Iz:"خب خوش بگذره بهتون، منو توبیراما مواظب خونه هستیم...

پارت ۲۴ایتاچی و شیسویی، کنار هم خوشحال بودند. هر دویشان یکدی...

پارت ۲۵از وقتی توبیرامای ۲ پنجه هایش را گذاشت توی خانه، توبی...

مدیونید فکر کنید ابهت نداره😂

پارت ۷ایتاچی به هیچکس نگفت. هیچکس نفهمید که او واقعا دارد چی...

پارت ۲۱ایتاچی رفت مدرسه، ولی بدون شیسویی واقعا غیرقابل تحمل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط