چندپارتی
#چندپارتی
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part⁴
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
?خانم این رو کجا بزارم؟
+لطفا بزاردیش توی اتاق
¿چشم
الان میفهمم چقدر اسباب کشی سخته و چقدر رومخه... الان ۱ ساعته دارم راهنماییشون میکنم که وسایل رو کجا بزارن. سردرد شدیدی دارم. احساس میکنم الانه که سرم منفجر بشه.
=آخی!راحت شدیم. دیگه مجبور نیستم هرروز تورو ببینم.
این هم از سونگیمن که دلش کتک میخواد.
پوفی از کلافگی کشیدم. یکی از کسایی که وسایل رو میبرد وسط سالن پاش پیچ خورد و با سر محکم خورد روی زمین. به سمتش رفتم و با لحنی نگران گفتم.
+عه!آقا حالتون خوبه؟؟
¿آخخ...بله خوبم.
(پرش زمانی به بعد از اسباب کشی)
+وای خدایا!!حالا باید وسایل رو بچینم...
نگاهی به ساعت مچی دور دستم انداختم. ۱ ساعت دیگه باید برم سرکار. به سختی تونستم آقای مین رو راضی کنم که صبح نیام سر کار.
یکی از کارتن هارو میخواستم بلند کنم ولی خیلی سنگین بود.
+هی!سونگمین!!کجایی؟
صدای سونگمین از سمت اتاقم اومد.
=چه مرگته؟؟
+بیا کمکم کن.
سونگیمن از اتاق اومد بیرون.
=چیه؟
+بیا این کارتون رو بلند کن خیلی سنگینه.
سونگیمن پوفی کشید
=هی کیم ا.ت!!من باید برم. بعدشم، برای چی میخوایی بلندش کنی؟وسایل توش رو دربیار.
+هی کیم سونگیمن!!اینا خرتوپرته. نیازشون ندارم. میخوام بندازمش توی کوچه.
سونگمین که انگار حرف من هم به چپش نبود به سمت حیاط رفت و میخواست بره از خونه بیرون. دویدم سمتش و ساعدش رو گرفتم.
+هی!هی!هی!کجا میری؟؟
=منم کارو زندگی دارم میخوام برم
+تا وقتی من نگفتم نمیری.
=اینطوریه؟؟
+اوهوم
دستم رو هل داد و سریع از خونه زد بیرون.
+خیلی عوضی سونگیمن(داد و فریاد)
انگار که خودم باید دست به کار شم. رفتم سمت کارتن و به سختی بلندش کردم. به سمت حیاط رفتم و دیدم در حیاط هنوز بازه.
+لعنت بهت کیم سونگیمن(زیر لب زمزمه کزد)
میخواستم ادامه راهم رو برم که یک مردی جلوم ظاهر شد.
موهای قهوه ای رنگش...چشمای خرماییش...صورت سنجابیش.
اون خیلی زیبا و بینظیر بود. انقدر که غرق در افکارم بودم اصلا متوجه نشدم کی اومد سمتم.
_میتونم کمکتون کنم؟
+ها؟...چی؟...شما؟...
بدون اینکه بهش بگم کمکم کنه کارتون رو از دستم گرفت.
_کجا باید بزارمش؟
+باید...بزاریدش توی کوچه...دم در خونه.
_باشه.
اون پشتش رو به من کرد و کارتن رو برد اونجا. کارتن خیلی براش سبک بود.
قبلم توی سینه ام داره خیلی تند میتپه. نفسم رو توی سینه ام حبس کردم و فقط به پسر جلوم نگاه میکنم.
_کمک دیگه ای از دستم برمیاد؟
+ن..نه...
ای دروغ گو. هنوز ۲ تا کارتن دیگه هست.
_پس من میرم.
+ممنون...بابت کمکتون.
پسر در جوابم فقط لبخندی زد بعد رفت.
نفس حبس شده ی توی سینه ام رو آروم به بیرون دادم.
ادامه دارد...
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part⁴
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
?خانم این رو کجا بزارم؟
+لطفا بزاردیش توی اتاق
¿چشم
الان میفهمم چقدر اسباب کشی سخته و چقدر رومخه... الان ۱ ساعته دارم راهنماییشون میکنم که وسایل رو کجا بزارن. سردرد شدیدی دارم. احساس میکنم الانه که سرم منفجر بشه.
=آخی!راحت شدیم. دیگه مجبور نیستم هرروز تورو ببینم.
این هم از سونگیمن که دلش کتک میخواد.
پوفی از کلافگی کشیدم. یکی از کسایی که وسایل رو میبرد وسط سالن پاش پیچ خورد و با سر محکم خورد روی زمین. به سمتش رفتم و با لحنی نگران گفتم.
+عه!آقا حالتون خوبه؟؟
¿آخخ...بله خوبم.
(پرش زمانی به بعد از اسباب کشی)
+وای خدایا!!حالا باید وسایل رو بچینم...
نگاهی به ساعت مچی دور دستم انداختم. ۱ ساعت دیگه باید برم سرکار. به سختی تونستم آقای مین رو راضی کنم که صبح نیام سر کار.
یکی از کارتن هارو میخواستم بلند کنم ولی خیلی سنگین بود.
+هی!سونگمین!!کجایی؟
صدای سونگمین از سمت اتاقم اومد.
=چه مرگته؟؟
+بیا کمکم کن.
سونگیمن از اتاق اومد بیرون.
=چیه؟
+بیا این کارتون رو بلند کن خیلی سنگینه.
سونگیمن پوفی کشید
=هی کیم ا.ت!!من باید برم. بعدشم، برای چی میخوایی بلندش کنی؟وسایل توش رو دربیار.
+هی کیم سونگیمن!!اینا خرتوپرته. نیازشون ندارم. میخوام بندازمش توی کوچه.
سونگمین که انگار حرف من هم به چپش نبود به سمت حیاط رفت و میخواست بره از خونه بیرون. دویدم سمتش و ساعدش رو گرفتم.
+هی!هی!هی!کجا میری؟؟
=منم کارو زندگی دارم میخوام برم
+تا وقتی من نگفتم نمیری.
=اینطوریه؟؟
+اوهوم
دستم رو هل داد و سریع از خونه زد بیرون.
+خیلی عوضی سونگیمن(داد و فریاد)
انگار که خودم باید دست به کار شم. رفتم سمت کارتن و به سختی بلندش کردم. به سمت حیاط رفتم و دیدم در حیاط هنوز بازه.
+لعنت بهت کیم سونگیمن(زیر لب زمزمه کزد)
میخواستم ادامه راهم رو برم که یک مردی جلوم ظاهر شد.
موهای قهوه ای رنگش...چشمای خرماییش...صورت سنجابیش.
اون خیلی زیبا و بینظیر بود. انقدر که غرق در افکارم بودم اصلا متوجه نشدم کی اومد سمتم.
_میتونم کمکتون کنم؟
+ها؟...چی؟...شما؟...
بدون اینکه بهش بگم کمکم کنه کارتون رو از دستم گرفت.
_کجا باید بزارمش؟
+باید...بزاریدش توی کوچه...دم در خونه.
_باشه.
اون پشتش رو به من کرد و کارتن رو برد اونجا. کارتن خیلی براش سبک بود.
قبلم توی سینه ام داره خیلی تند میتپه. نفسم رو توی سینه ام حبس کردم و فقط به پسر جلوم نگاه میکنم.
_کمک دیگه ای از دستم برمیاد؟
+ن..نه...
ای دروغ گو. هنوز ۲ تا کارتن دیگه هست.
_پس من میرم.
+ممنون...بابت کمکتون.
پسر در جوابم فقط لبخندی زد بعد رفت.
نفس حبس شده ی توی سینه ام رو آروم به بیرون دادم.
ادامه دارد...
- ۱۶۲
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط