وقتی کاروان سلطنتی به دهکده رسید، جمعیت با احترام کنار ای
وقتی کاروان سلطنتی به دهکده رسید، جمعیت با احترام کنار ایستاده بودند. فضای دهکده پر از شور و هیجان جشن بود.
با فرمان شاه، خدمتکاران در را باز کردند و یکییکی شاهزادهها همراه با دخترانی که انتخاب کرده بودند، از کالسکهها پیاده شدند.
شاهزادهها همراه با دخترانی که انتخاب کرده بودند، وارد عمارت شدند.
جیمین دست آسا را گرفت و با لبخند، او را به سمت اتاقشان برد.
تهیونگ بدون اینکه نگاهی به اطراف بیندازد، با قدمهایی محکم جلو رفت و آسا را دنبال خودش کشید.
هوپی دست یورا را گرفت و با انرژی همیشگیاش خندید: «بیا بریم ببینیم اتاقمون چطوریه!»
جین با آرامش کنار هانا راه میرفت و با او درباره معماری عمارت صحبت میکرد.
شوگا بدون حرف، به لیان اشاره کرد تا دنبالش برود.
کوک با صدای محکمش گفت: «نارا، بریم.» و جلوتر از او قدم زد.
نامجون همراه با هلنا وارد یکی از اتاقهای طبقه بالا شد، درحالیکه درباره کتابخانهی داخل عمارت سؤال میکرد.
جیمین که دست آسا را گرفته بود، ایستاد و با تعجب به عقب نگاه کرد. تهیونگ بیحرف دست آسا را گرفته و بدون توجه به اطراف، او را دنبال خودش میکشید.
جیمین با صدایی محکم و آرام گفت:
– تهیونگ، همراه تو سوزیه، نه آسا.
تهیونگ ایستاد. لحظهای سکوت بینشان افتاد. آسا با نگاه مضطرب بین آن دو جابهجا شد. سوزی که پشت سرشان ایستاده بود، نگاهش را به زمین دوخته بود.
تهیونگ بدون اینکه برگردد، با صدایی سرد گفت:
– من تصمیمم رو گرفتم.
جیمین با چشمانی باریکشده به او خیره شد، اما چیزی نگفت. فقط دست آسا را دوباره گرفت و آهسته گفت:
– بیا آسا، بریم.
آسا مردد ماند، اما در نهایت با جیمین همراه شد. تهیونگ به دیوار روبهرو خیره ماند و سوزی با دلشکستگی پشت سرش ایستاده بود...
با فرمان شاه، خدمتکاران در را باز کردند و یکییکی شاهزادهها همراه با دخترانی که انتخاب کرده بودند، از کالسکهها پیاده شدند.
شاهزادهها همراه با دخترانی که انتخاب کرده بودند، وارد عمارت شدند.
جیمین دست آسا را گرفت و با لبخند، او را به سمت اتاقشان برد.
تهیونگ بدون اینکه نگاهی به اطراف بیندازد، با قدمهایی محکم جلو رفت و آسا را دنبال خودش کشید.
هوپی دست یورا را گرفت و با انرژی همیشگیاش خندید: «بیا بریم ببینیم اتاقمون چطوریه!»
جین با آرامش کنار هانا راه میرفت و با او درباره معماری عمارت صحبت میکرد.
شوگا بدون حرف، به لیان اشاره کرد تا دنبالش برود.
کوک با صدای محکمش گفت: «نارا، بریم.» و جلوتر از او قدم زد.
نامجون همراه با هلنا وارد یکی از اتاقهای طبقه بالا شد، درحالیکه درباره کتابخانهی داخل عمارت سؤال میکرد.
جیمین که دست آسا را گرفته بود، ایستاد و با تعجب به عقب نگاه کرد. تهیونگ بیحرف دست آسا را گرفته و بدون توجه به اطراف، او را دنبال خودش میکشید.
جیمین با صدایی محکم و آرام گفت:
– تهیونگ، همراه تو سوزیه، نه آسا.
تهیونگ ایستاد. لحظهای سکوت بینشان افتاد. آسا با نگاه مضطرب بین آن دو جابهجا شد. سوزی که پشت سرشان ایستاده بود، نگاهش را به زمین دوخته بود.
تهیونگ بدون اینکه برگردد، با صدایی سرد گفت:
– من تصمیمم رو گرفتم.
جیمین با چشمانی باریکشده به او خیره شد، اما چیزی نگفت. فقط دست آسا را دوباره گرفت و آهسته گفت:
– بیا آسا، بریم.
آسا مردد ماند، اما در نهایت با جیمین همراه شد. تهیونگ به دیوار روبهرو خیره ماند و سوزی با دلشکستگی پشت سرش ایستاده بود...
- ۶.۳k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط