✨️✨️✨️✨️✨️
✨️✨️✨️✨️✨️
سوتفاهم ( چویا ور~)
ا.ت یک خبرنگاره و به خاطر شغلش با خیلیا حرف میزنه یا دوسته اما اینها رو همه و همه چویا میدونست ولی نمیدونست چرا نمیتونه این قضیه رو به روش رو درک کنه.
« چرا؟ ا.ت چرا داره با اون پسر میخنده؟ مگه ا.ت همیشه قرار های کاریشو به چویا نمیگه؟ مگه همیشه با دخترا مصاحبه نمیکرد؟ نکنه.... نه چویا امکان نداره ا.ت هیچ وقت بهت خیانت نمیکنه، اون بهت قول داده، نه نه نه، درسته اون قول داده اما ادما میتونن بزنن زیر قولشو مگه نه؟»
چویا داشت با خودش حرف میزد و حرفاش رو زمزمه میکرد نمیدونست الان باید چیکار کنه، شاید اشتباه داره فک میکنه یا شاید درسته؟ افکارش به شدت اشفته بودن، برای همین سریع از صحنه روبه روش عکسی گرفت و پا تند کرد به سمت خونه.
اونقدر عصبی بود که به محض رسیدن و ورود به خونه مستقیم زفت توی اتاق، اونقدری دندوناشپ به میفشرد که طعم خون رو توی دهانش حس کرد.
وسایل روی میز رو ریخت زمین همونجا روی زمین نشست و بطری شر/اب رو تا ته نوشید یکم از خشمش فرو کش کنه.
ا.ت ساعت «۲۱:۳٠» به خونه برمیگرده، خونه خیلی ساکته، انگار کسی خونه نیست.
رفت توی اتاقکه با صحنه ای که روبه رو شد، مردمک های چشماش تا جای امکان کوچیک شدن.
وسایل روی میز زمین ریخته بود و خون داشت از چونه ی چویا چکه میکرد و چویا، اون به نظر خیلی عصبانی میرسید و پنج تا بطری شر/اب کنارش بود، ا.ت متعجب به صحنه ی روبه روش خیره شد و با بهت به چویا نگاه میکرد « چ... چو... یا..... چه... اتفاقی افتاده؟.... چ... چرا.... داری خونریزی میکنی؟»
« هه، مگه برات مهمه؟»
«منظورت چیه چویا؟»
« اون پسره کی بود؟(با داد)»
ا.ت که تاحالا چویا رو اینجوری ندیده بود انقدر ترسیده بود که به ته ته پته پته افتاده بود ولی سعی کرد قوی بمونه و بفهمت چی انقدر چویا رو آزار داده؟
« ک... کدوم پسر؟»
«همونی که توی کافه داشتی باهاش خوش و بش میکردی و میخندیدی»
«چ... چی؟»
چویا پوزخندی زد و عکسی که گرفته بود رو ، روبه روی ا.ت گرفت.
«بازم انکار میکنی؟»
ا.ت که تازه منظور چویا رو گرفته بود و فهمیده بود که سوتفاهمی پیش اومده سعی کرد سریع توضیح بده.
«ببین چویا اونجوری نیست که فکر میکنی»
«پس چجوریه؟(با داد فراوان)»
ا.ت از شدت بالا بودن صدای چویا پلک هاش رو محکم روی هم بست و یک نفس عمیق کشید تا بتونه خودشو اروم کنه و بعد برای چویا توضیح بده.
«تو میدونی شغل من خبرنگاری و خب این پسره هم یک ایدل معروف بود و خب من تقریبا خوش شانس بودم که تنها خبرنگاری بودم که اجازه داد باهاش مصاحبه کنم.»
چویا که خیلی سعی کرده بود خودشو اروم نگه داره و ا.ت رو نزنه با اتمام حرف هاش به سمت ا.ت هجوم برد و اون رو بین خودش و دیوار حبس کرد. یکی از دستاش رو تکیه دیوار کرد.
« لعن/تی تو فقط مال منی ا.ت فقط مال من، از این به بعد میخوای با یک ایدل مسخره ی #@/٪@٪/(دارای الفاظ رکیک) پسر مصاحبه بگیری قبلش بهم بگو، فهمیدی؟»
«این اخرین باره بهت قول میدم چویا، باید بهت میگفتم تا این سوتفاهم صورت نگیره،عزیزم،حالا بیا ببینم کدوم دندونتو انداختی که اینجوری داره ازت خون میره»
خلاصه ا.ت رفت جعبه کمک های اولیه رو اورد و زخم دندونای جویا بست و قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش... چیزه یعنی هنوز تو راهه ایشالا میرسه کلاغه هم.
پایان
سوتفاهم ( چویا ور~)
ا.ت یک خبرنگاره و به خاطر شغلش با خیلیا حرف میزنه یا دوسته اما اینها رو همه و همه چویا میدونست ولی نمیدونست چرا نمیتونه این قضیه رو به روش رو درک کنه.
« چرا؟ ا.ت چرا داره با اون پسر میخنده؟ مگه ا.ت همیشه قرار های کاریشو به چویا نمیگه؟ مگه همیشه با دخترا مصاحبه نمیکرد؟ نکنه.... نه چویا امکان نداره ا.ت هیچ وقت بهت خیانت نمیکنه، اون بهت قول داده، نه نه نه، درسته اون قول داده اما ادما میتونن بزنن زیر قولشو مگه نه؟»
چویا داشت با خودش حرف میزد و حرفاش رو زمزمه میکرد نمیدونست الان باید چیکار کنه، شاید اشتباه داره فک میکنه یا شاید درسته؟ افکارش به شدت اشفته بودن، برای همین سریع از صحنه روبه روش عکسی گرفت و پا تند کرد به سمت خونه.
اونقدر عصبی بود که به محض رسیدن و ورود به خونه مستقیم زفت توی اتاق، اونقدری دندوناشپ به میفشرد که طعم خون رو توی دهانش حس کرد.
وسایل روی میز رو ریخت زمین همونجا روی زمین نشست و بطری شر/اب رو تا ته نوشید یکم از خشمش فرو کش کنه.
ا.ت ساعت «۲۱:۳٠» به خونه برمیگرده، خونه خیلی ساکته، انگار کسی خونه نیست.
رفت توی اتاقکه با صحنه ای که روبه رو شد، مردمک های چشماش تا جای امکان کوچیک شدن.
وسایل روی میز زمین ریخته بود و خون داشت از چونه ی چویا چکه میکرد و چویا، اون به نظر خیلی عصبانی میرسید و پنج تا بطری شر/اب کنارش بود، ا.ت متعجب به صحنه ی روبه روش خیره شد و با بهت به چویا نگاه میکرد « چ... چو... یا..... چه... اتفاقی افتاده؟.... چ... چرا.... داری خونریزی میکنی؟»
« هه، مگه برات مهمه؟»
«منظورت چیه چویا؟»
« اون پسره کی بود؟(با داد)»
ا.ت که تاحالا چویا رو اینجوری ندیده بود انقدر ترسیده بود که به ته ته پته پته افتاده بود ولی سعی کرد قوی بمونه و بفهمت چی انقدر چویا رو آزار داده؟
« ک... کدوم پسر؟»
«همونی که توی کافه داشتی باهاش خوش و بش میکردی و میخندیدی»
«چ... چی؟»
چویا پوزخندی زد و عکسی که گرفته بود رو ، روبه روی ا.ت گرفت.
«بازم انکار میکنی؟»
ا.ت که تازه منظور چویا رو گرفته بود و فهمیده بود که سوتفاهمی پیش اومده سعی کرد سریع توضیح بده.
«ببین چویا اونجوری نیست که فکر میکنی»
«پس چجوریه؟(با داد فراوان)»
ا.ت از شدت بالا بودن صدای چویا پلک هاش رو محکم روی هم بست و یک نفس عمیق کشید تا بتونه خودشو اروم کنه و بعد برای چویا توضیح بده.
«تو میدونی شغل من خبرنگاری و خب این پسره هم یک ایدل معروف بود و خب من تقریبا خوش شانس بودم که تنها خبرنگاری بودم که اجازه داد باهاش مصاحبه کنم.»
چویا که خیلی سعی کرده بود خودشو اروم نگه داره و ا.ت رو نزنه با اتمام حرف هاش به سمت ا.ت هجوم برد و اون رو بین خودش و دیوار حبس کرد. یکی از دستاش رو تکیه دیوار کرد.
« لعن/تی تو فقط مال منی ا.ت فقط مال من، از این به بعد میخوای با یک ایدل مسخره ی #@/٪@٪/(دارای الفاظ رکیک) پسر مصاحبه بگیری قبلش بهم بگو، فهمیدی؟»
«این اخرین باره بهت قول میدم چویا، باید بهت میگفتم تا این سوتفاهم صورت نگیره،عزیزم،حالا بیا ببینم کدوم دندونتو انداختی که اینجوری داره ازت خون میره»
خلاصه ا.ت رفت جعبه کمک های اولیه رو اورد و زخم دندونای جویا بست و قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش... چیزه یعنی هنوز تو راهه ایشالا میرسه کلاغه هم.
پایان
- ۱.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط