- مقدمه -

- مقدمه -

واقعاً فکر می‌کنی می‌تونی از زندگی من سر دربیاری؟
راستش... خودم هم نمی‌دونم چطور زندگی کردم یا اصلاً از زندگیم چی فهمیدم.
هنوز هم فکر می‌کنم رازهای زیادی هستن که ازشون خبر ندارم؛ رازهایی که با وجود بی‌خبری، هر روز بینشون زندگی می‌کنم.
شاید مجبورم این‌طور زندگی کنم.
شاید همیشه فکر می‌کردم سرنوشتی ندارم؛ اما حالا فهمیدم اگر سرنوشتی برای من نوشته نشده، خودم میتونم بنویسمش..
با مردن من چیزی تغییر نمی‌کنه.
پس باید همه‌ی حقیقت‌ها رو کشف کنم.
چون...
من یک کارآگاهم.
این، سرنوشت منه.
همون سرنوشتی که خودم انتخابش کردم...
و حالا دارم اونو با قلمم روایت می‌کنم.
اسم این سرنوشت طولانیه...
درست به بلندی داستانش.

TEN YEARS OLD LOVE
عشق ده سالگی

....

#fake
دیدگاه ها (۳۰)

تا دیروز، حرف مردم برام حرف بود و فکر مردم برام مهم…اما امرو...

سال‌هافکر می‌کردمآن روز،همه‌چیزتمام شد.حالاکه به همان نقطهبر...

من می خواستم یچیزی بگممن شمارو درک نمی کنم نه واقعا درک نمی ...

مادربزرگ میگفت :)چای را باید توی قوری چینی دم گذاشت، قوری‌ چ...

ادامه ترجمه لایو ویورس امروز تهیونگ وجونگ‌کوک:🐻🌸🐰🐰 : توی این...

~🐨: اوایل خیلی سعی می‌کردم بین «کیم نامجون» و «رپ مانستر» تف...

بعضی‌ها فکر می‌کنند وقتی زخمت زدند، قصه‌ات تمام شده؛ نمی‌دان...

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۱۰ | دیگه فقط همسا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط