𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕻𝖆𝖗𝖙 9
صدای شعله های شومینه و نور گرمش اتاق و پر کرده بود.
با حس جای گرم و نرمش چشماش و باز کرد.
اولش فقط تار میدید اما وقتی دیدش واضح شد
جای ناآشنایی بود.
یه کلبه کوچیک چوبی که فضای کوچیکی داشت و یه پله کوتاه به سمت بالا داشت.
وقتی بلند شد تا اطراف و ببینه درد وحشتناکی عضلاتش و گرفت.
"آخخ.."
نیمه خم روی زمین زانو زد که ناگهان یه مرد غریبه که چهره خونسرد و بی تفاوتی داشت از پله ها پایین اومد که با دیدن دختر که بیدار شد شروع به فریاد زدن کرد
"جین! جین! دختره بیدار شده!"
(جِین با جین فرق داره)
هردو مرد سراسیمه از پله ها پایین اومدن و با چهره تعجب و نگران به دختر کمک کردند روی مبل بشینه
"شماها کی هستید؟!"
زمزمه وار بین درد و ترس گفت.
جین نگاهش جدی شد
"من کیم سوکجین هستم و ایشونم دستیارم هوانگ هیونجین."
هیونجین چشم غوره ای رفت و آروم زمزمه کرد "دستیار؟"
جِین نگاه متعجبش بين اون دوتا میچرخوند و بعد با تعجب پرسید
"چه اتفاقی افتاد؟"
'فلش بک به ساعتی پیش'
'ویو هیونجین'
درحال قدم زدن توی خیابون ها بودم.
شهر ساکت و آروم بود.
ناگهان بوی شدید و شیرینی احساس کردم.
وقتی نزدیک تر رسیدم.
با یه جثه زخمی روی زمین مواجه شدم.
نزدیک تر رفتم، از ظاهرش مشخص بود امگا بود.
کنارش زانو زدم، چهره زیبایی داشت.
خب راستش...بیش از اندازه زیبا بود
انگشتم و نوازش وار روی صورتش که حالا چندتا خش و زخم جزئی روش بود کشیدم.
بعد به خودم اومدم و بردمش خونه تا درمانش کنم.
'پایان فلش بک'
جِین تمام مدت با نگاهی متعجب به هیونجین خیره مونده بود، وایسا ببینم، حتما داداشش داشت دنبالش میگشت!
سریع گفت
"باید با کسی تماش بگیرم"
جِین توی اتاق طبقه بالا با یه تلفن قدیمی شروع به شماره گیری کرد
بعد از چندتا بوق صدای بم و کمی نگران تهیونگ پشت تلفن اومد
"الو؟"
"داداش.."
صداش از زمزمه پایین تر بود. انگار هنوز خستگی تصادف توی تنش بود.
تهیونگ با شنیدن صدای خواهر کوچولوش سریع پرید
"جِین! لعنتی تو کجایی؟! میدونی چقدر نگرانت بودم! چرا تلفنت و جواب ندادی؟ الان کجایی؟!"
جِین سرفه ای از سر درد کرد گفت
"من خوبم داداش. یه تصادف کوچیک بود.
من توی یه کلبه ام که صاحبشون دوتا دکتر به اسم جین و هیونجین، هستم. به محض اینکه رسیدی بهت توضح میدم"
با شنیدن اسن جین و هیونجین، تهیونگ دندوناش و بهم سابید و بدون معطلی به سمت کلبه رانندگی کرد
𝕻𝖆𝖗𝖙 9
صدای شعله های شومینه و نور گرمش اتاق و پر کرده بود.
با حس جای گرم و نرمش چشماش و باز کرد.
اولش فقط تار میدید اما وقتی دیدش واضح شد
جای ناآشنایی بود.
یه کلبه کوچیک چوبی که فضای کوچیکی داشت و یه پله کوتاه به سمت بالا داشت.
وقتی بلند شد تا اطراف و ببینه درد وحشتناکی عضلاتش و گرفت.
"آخخ.."
نیمه خم روی زمین زانو زد که ناگهان یه مرد غریبه که چهره خونسرد و بی تفاوتی داشت از پله ها پایین اومد که با دیدن دختر که بیدار شد شروع به فریاد زدن کرد
"جین! جین! دختره بیدار شده!"
(جِین با جین فرق داره)
هردو مرد سراسیمه از پله ها پایین اومدن و با چهره تعجب و نگران به دختر کمک کردند روی مبل بشینه
"شماها کی هستید؟!"
زمزمه وار بین درد و ترس گفت.
جین نگاهش جدی شد
"من کیم سوکجین هستم و ایشونم دستیارم هوانگ هیونجین."
هیونجین چشم غوره ای رفت و آروم زمزمه کرد "دستیار؟"
جِین نگاه متعجبش بين اون دوتا میچرخوند و بعد با تعجب پرسید
"چه اتفاقی افتاد؟"
'فلش بک به ساعتی پیش'
'ویو هیونجین'
درحال قدم زدن توی خیابون ها بودم.
شهر ساکت و آروم بود.
ناگهان بوی شدید و شیرینی احساس کردم.
وقتی نزدیک تر رسیدم.
با یه جثه زخمی روی زمین مواجه شدم.
نزدیک تر رفتم، از ظاهرش مشخص بود امگا بود.
کنارش زانو زدم، چهره زیبایی داشت.
خب راستش...بیش از اندازه زیبا بود
انگشتم و نوازش وار روی صورتش که حالا چندتا خش و زخم جزئی روش بود کشیدم.
بعد به خودم اومدم و بردمش خونه تا درمانش کنم.
'پایان فلش بک'
جِین تمام مدت با نگاهی متعجب به هیونجین خیره مونده بود، وایسا ببینم، حتما داداشش داشت دنبالش میگشت!
سریع گفت
"باید با کسی تماش بگیرم"
جِین توی اتاق طبقه بالا با یه تلفن قدیمی شروع به شماره گیری کرد
بعد از چندتا بوق صدای بم و کمی نگران تهیونگ پشت تلفن اومد
"الو؟"
"داداش.."
صداش از زمزمه پایین تر بود. انگار هنوز خستگی تصادف توی تنش بود.
تهیونگ با شنیدن صدای خواهر کوچولوش سریع پرید
"جِین! لعنتی تو کجایی؟! میدونی چقدر نگرانت بودم! چرا تلفنت و جواب ندادی؟ الان کجایی؟!"
جِین سرفه ای از سر درد کرد گفت
"من خوبم داداش. یه تصادف کوچیک بود.
من توی یه کلبه ام که صاحبشون دوتا دکتر به اسم جین و هیونجین، هستم. به محض اینکه رسیدی بهت توضح میدم"
با شنیدن اسن جین و هیونجین، تهیونگ دندوناش و بهم سابید و بدون معطلی به سمت کلبه رانندگی کرد
- ۲۵۹
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط