دارم می شوم همان زن کهنسالی که هیچ عزت نفسی برایش نمانده

دارم می شوم همان زن کهنسالی که هیچ عزت نفسی برایش نمانده بود،
اگر ده بار هم قرصش می افتاد بی هیچ خشمی دولا میشد و آن را از روی زمین بر می داشت،
وقتی به او فرمان می دادند می دوید تا انجامش دهد و باز با هر لحظه زودتر نرسیدن بشنود تمام نفرین ها را، بی هیچ عذر و تقصیری و خاموش می ماند و قبول می کرد که بی فایده است و بی ارزش...
گمان می کرد وظیفه دارد، وظیفه اش است که همه را راضی نگه دارد، که نوکر باشد، که لال باشد، که لب از لب باز نکند و فقط انجام دهد، همچون رباتی بی قلب و دور از انسانیت...
مثل قدیم که از پدر گرفته تا برادر و دایی ها و سایر آدم های دیگری که جنسیت آنها مرد بود به او سرکوفت می زدند و او مجبور می‌کرده خودش را که بپذیرد تمام ناسپاسی ها را؛
او به ظلم عادت کرده است و خود را لایق آن همه بی رحمی میبیند، خودش را سرزنش می کند در صورتی که اشتباهی مرتکب نشده،
فراموش کرده است که چه روز های خوبی داشت و چه ارزشمند بود وجودش برای خود و زندگی دیگران،
او اکنون اینچنین است، در عصر جدید، همچون گلی که پژمرده شده است... اما خشک نمی شود...
[...کتاب چرت و پرت های نانوشته...]
🥀
دیدگاه ها (۱)

هرگز با رفتارتون برای دوست داشته شدن به بقیه التماس نکنید؛ آ...

پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکنمی‌شنیدم که بدین نوع همی راند س...

بیشتر صبح ها وقتی بیدار می شدم در خود چنبره می زدم و این واق...

کلیپی دلنشین،برای افزایش طول عمر و آرامش روح...🎋

«کیس مارک» **#درخواستی #تک پارتیصدای الارم اتاق را گرفت زود ...

پارت ۱۱"من کجام؟"اوبیتو زیر لب زمزمه کرد، توی یک جنگل بزرگ ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط