کسی در بین اشعارم قدم میزد

کسی در بین اشعارم قدم میزد
که بی اندازه محتاجم ب آغوشش
دعا کردم خدا با لطف بی حدّش
بخواند حال من را ساده در گوشش
دعا کردم نسیمی باشم از مشرق
بپیچم لای موهای شب انگیزش
بیامیزم به خویش آن عطر زیبا را
بیاویزم به آن دار تب انگیزش
و پیچک وار و بیتاب از دل رویا
بگیرم از لبانش هرم آتش را
دراین هنگامه جزیی از تنش باشم
که خاکستر کند حال ِ مشوش را
وباز از نو‌ پس از اصرار پی در پی
گلویش را ببوسم تا به پیشانی
به تمجید از خط و خالش بپردازم
از این معشوقه بازی ها چه میدانی
اگر دوری ولی نزدیک ِ نزدیکی
شبیه چشم من با من که میمانی
برای دیدنت بسیار بی تابم
نفهمیدی ، ندانستی ، نمی دانی!!
دیدگاه ها (۱۰)

برگرد! تا وقتی نمی‌آیی نمی‌چسبد جانان من! پاییز، تنهایی نمی...

روبرویم می نشینی چای دم کردی ولی...یک زمستان در نگاهت، باز ه...

دوباره شعر می شود نگاه آشنای توشبیه باغی ازغزل که گل دهد ب...

کنارم نیستی اما...در من "تو"یی هست کهصبح ها با من از بستر بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط