پارت

# پارت ۱۶
#کامل‌و‌ناقص

دست‌هایم با لرزشی غیرقابل کنترل روی چاقوی آشپزخانه می‌لرزید.
صدای تق‌تق تقسیم کردن سبزیجات توسط آقای لی، مثل صدای چکش روی میخ توی جمجمه‌ام می‌کوبید.
عرق سردی از پیشانی‌ام سرازیر شد که با گرمای اجاق گاز ترکیب شده بود و پیراهنم رو چسبیده به پوستم کرده بود.

کوک: (با صدایی که سعی می‌کردم خشک و بی‌احساس نگه دارم)
آقای لی... فکر کنم این سبزیجات... تاریخ انقضاشون گذشته.

سکوت.
صدای خرد کردن پیاز قطع شد.
آقای لی آروم سرش رو چرخوند.
چشم‌های ریز و تارش، مثل دو تا سوزن، دوختش رو روی من قفل کرد.
لبخندش، اون لبخند پوسیده و ترسناکش، هنوز روی صورتش خشک شده بود.

افای لی: (با صدایی بم و کشدار)
تاریخ انقضا؟
جونگ کوک جان... تو داری به هنر من توهین می‌کنی؟

دستش رو که هنوز بوی ترشیدگی و بوی عجیبی از دندون‌های مصنوعیش می‌داد، روی شونه‌ی من گذاشت.
تماس پوستی‌ش مثل یه مار سمی، تمام بدنم رو یخ زد.
سعی کردم جلوی واکنش بدنامم رو بگیرم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اون بوی تعفن رو از سدم دور نگه دارم.

کوک:
نه... منظورم اینه که... شاید بهتره از مواد تازه‌تر استفاده کنیم.
برای... برای سلامت مشتری.

آقای لی برای چند ثانیه خیره‌ام نگاه کرد.
بعد، یه صدای پچ‌پچ‌گونه‌ای از گلویش خارج شد که شبیه خنده بود اما ترسناک‌تر.

افای لی:
سلامت مشتری... آره... آره...
حالا برو اون مرغ‌ها رو شست و بشور.
منم میرم یه چای بریزم.

با یه حرکت سریع، چاقو رو روی تخته انداخت و از کنارم رد شد.
بوی تعفنش هنوز توی هوا معلق بود.
به محض اینکه از چشمم دور شد، زانوهایم لرزید.
از شدت ترس و تهوع، نزدیک بود روی زمین بندازم خودم رو.

دویدم سمت سینک ظرفشویی.
شیر آب رو با شدت باز کردم و آب یخ رو روی دست‌هایم ریختم.
چندین بار دست‌هام رو شستم.
انگار می‌خواستم پوستم رو کنده و دوباره بپوشونم.

کوک: (زیر لب برای خودم)
لعنتی... لعنتی... لعنتی...
دیدگاه ها (۲)

+داری بد عادتم میکنی!-خب بد عادت شو برام!+ازم خسته نمیشی؟-اد...

# پارت ۱۷#کامل‌و‌ناقص نمی‌تونستم اینجا بمونم.نه تا وقتی که ت...

P15#کامل‌و‌ناقص در طول اون مدت کوتاه, این اولین بار بود که ب...

P14#کامل‌و‌ناقص تهیونگ که انگار گیج شده بود, با تعجب نگاهی ب...

P11#کامل‌و‌ناقص پیرمرد بدون اینکه به یرین نگاه کنه زیر لب با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط