صدای دور شدن و صدای پاشنههای کفشش روی سنگفرش پارک کوتاه و مضطرب در ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁵.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2


صدای دور شدن و صدای پاشنه‌های کفشش روی سنگفرش پارک، کوتاه و مضطرب در فضا پیچید و بعد کم‌کم محو شد.

سوفیا هنوز دستان کوچکش را دور پاهای لوسیا حلقه کرده بود.

لوسیا آرام خم شد و هم‌قد دخترک نشست.

ـ خب خانم کوچولو… حالا که قراره چند ساعت پیش هم باشیم، برنامه‌مون چیه؟

سوفیا با ذوق گفت:

ـ بستنی! می‌تونیم بستنی بخوریم؟

لبخندی گوشه‌ی لب لوسیا جا خشک کرد و گفت:

ـ بستنی؟ فکر خوبیه…

.
.
.

چند ساعت بعد، درحالی‌که خورشید کم‌کم به سمت غروب متمایل می‌شد، لوسیا و سوفیا در حالی که بستنی‌هایشان را می‌خوردند، در پارک قدم می‌زدند. طعم شیرین بستنی و خنده‌های از ته دل سوفیا، فضا را پر کرده بود.

باد ملایمی در حال وزیدن بود، و موهای هر دو را تکان می‌داد.
سوفیا زبانش رو روی بستنی اش میکشید، که یهو بستنی اش لغزید و جلوی پاش روی زمین افتاد و پخش شد، لوسیا با تعجب نگاه کرد.
وای نکنه الان گریه کنه؟
اگه گریه میکرد چیکار میتونست بکنه!

کنار سوفیا که خیره به بستنی اش بود زانو زد و گفت:

_ هی، مهم نیست، میخوای بستنی منو بخوری؟

با کمی نگرانی نگاهش میکرد، که سوفیا نگاهش رو بهش دوخت و بو لبخند سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت:

_ نیازی نیست، اشکال نداره.

بعد خندید و ادامه داد:

_ اولین بارم نیست، مامانم هر دفعه که بستنی میخره آخرش اینطوری میشه!

لوسیا ناباور نگاهش کرد، بعد خودش هم همراهش خندید. و به خاطر بامزه بودن دخترک سفت گونه اش رو بوسید و نگاهش کرد.

بی خبر از اینکه درست چند قدم با فاصله ازشون کسی ایستاده بود و نگاهشون میکرد.

جونگکوک که به نظر از نیم رخ اون زن براش آشنا میومد قدمی نزدیک تر شد، نگاهش رو که تیز کرد، متوجه شد اون لوسیاست!
اون اینجا چیکار میکرد؟
اون دختر بچه کیه؟

فکری مسخره از ذهنش خطور کرد.
نکنه...دخترشه!!
نه.نه..امکان نداره.
اما اگر هم این‌طور باشه… اون مَرد هر کسی که باشه، جفت پاهای لعنتیش رو خرد می‌کنم!

سریع تند سرش رو تکون داد تا این فکر های مزخرف مغزش رو بگا نده.

قدم هاش رو تند کرد، تا که بهشون رسید.
سوفیا از گوشه‌ی چشمم حرکتی دید که با کنجکاوی به مرد غریبه نگاه کرد، جونگکوک با صدایش کمی گرفته و سرد گفت:

_ چه دیدار… ناگهانی!

لوسیا با شنیدن آن صدای آشنا، از جا پرید. سریع سرش را برگرداند و به جونگکوک خیره شد. با چهره‌ای جدی و دستانی در جیب، نگاهشان می‌کرد.

لوسیا شوکه شده و با با تعجب سریع صاف ایستاد و با صدایی که سعی می‌کرد محکم باشد، پرسید:

_ تو… اینجا چیکار می‌کنی؟

جونگکوک اخم فیکی تحویلش داد، اما نگاهش همچنان نافذ بود:

_ فقط همین یک جمله را بلدی؟ فکر می‌کردم حرف‌های زیادی با هم داریم!

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷)

𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁶ ፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨ 𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2 لوسیا با شنیدن جمله‌ی جونگکوک...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁷.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2مادر سوفیا با لبخند دستی به موه...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁴.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2لوسیا با شنیدن آن صدای ناگهانی،...

𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹³ ፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨ 𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2صبح آن روز...موهای نسبتاً کوت...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا از تعجب خشکش زد، نگاهی ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵¹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨ناگهان. موجی تیز از درد، در پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط