پارت شانزدهم❤️

پارت شانزدهم❤️

برگشتند به عمارت. آت دیگر آن دخترِ ترسانِ روزهای اول نبود. راه رفتنش عوض شده بود، نگاهش صریح‌تر. مادر سوکجین وقتی از ماشین پیاده شدند، فوراً تغییر را حس کرد. چیزی در نحوه‌ی ایستادن آت، در فاصله‌ای که با سوکجین داشت، فرق کرده بود. دیگر آن شکافِ محتاطانه نبود؛ حالا شانه‌هایشان تقریباً به هم می‌چسبید.

مادر همان روز، آت را به اتاق شخصی‌اش دعوت کرد. اتاقی با پرده‌های مخمل‌کبود و عطرِ گل‌های خشک. زن پشت میز نشست، انگار که ریاست یک دادگاه را بر عهده دارد.

«بشین.»

آت نشست. نه با ترس، نه با چالش. فقط نشست.

مادر سوکجین چند ثانیه نگاهش کرد، انگار می‌خواست چیزی را در چهره‌اش پیدا کند. بعد گفت: «چیزی که بین من و تو گذشته رو می‌دونم. می‌دونم که این ازدواج اجباری بوده. ولی از امروز، قواعد عوض می‌شه.»

آت ابرو بالا انداخت. «منظورتون؟»

«منظورم اینه که اگر عاشق پسرم شدی، اگر واقعاً دلت براش تپید، باید بدونی که این بزرگترین خطر برای اونه. چون اگه روزی بری، از هم می‌پاشه. پسرم مثل من نیست. من محکمم. اون... حساستر از اونه که نشون میده.»

آت نفس عمیقی کشید. کف دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و مستقیم توی چشم‌های مادر سوکجین نگاه کرد.

«شما اشتباه می‌کنید. اگه فکر می‌کنید حساسته، یعنی هیچ‌وقت واقعاً نگاهش نکردید. قدرت اون توی ضعف‌هاییه که پنهون می‌کنه. من تا حالا هیچ کس رو به اندازه‌ی اون قوی ندیدم. قوی‌تر از شما.»

مادر سوکجین برای لحظه‌ای بی‌حرکت ماند. بعد لبخندی زد—لبخندی که برای اولین بار، اندکی گرما داشت.

«خب. شاید اشتباه می‌کردم.»

آت از جا بلند شد. دمِ در ایستاد و بدون اینکه برگردد، گفت: «نذارید خودتون ضعیف ببینیدش. قدرت با آسیب‌پذیری فرق داره.»

و در را بست.

شرط
لایک۱۳,کامنت۳،بازنشر۴
دیدگاه ها (۱)

پارت پانزدهم💫ماه عسل. مادر سوکجین اصرار داشت بروند سیشل. «هم...

پارت چهاردهم💫مراسم تمام شد. مهمان‌ها می‌رفتند. آت و سوکجین د...

[ تناسخ زمان ] ۲۳ part جونگ‌کوک لبخندی کوتاه زد و سرش را تک...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ¹⁹ظات ترسیده بود و با ترسی که باعث ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط