درخواستی
درخواستی
پارت دوم
(گزارش شده بود دوباره گذاشتمش)
جین ناراحت بود بشدت ناراحت اما در کنار این حسش حس دیگری هم داشت ترس...... اینکه قرارع این موضوع چجوری به ات بگه همانطور که با خودش کلنجار می رفت با صدای نسبتا ارامی کنار گوشش مواجه شد که باعث افتادنش بر روی زمین شد ات که این حالت جین دید زد زیر خنده اما دقایقی بعد لبخندش محو شد جایش نگرانی گرفت با اضطرابی که داشت به سمت جین رفت اما تا خواست دستش را بگیرد با صورت گریانش مواجه شد
جین جین باتوعم چرا گریه میکنی چی شده توروخدا بهم بگو صبر کن ببینم نکنه مدیر بهت حرف بدی زده
جین تموم مدت فقط به چهره نگران ات خیره شده بود کم کم متوجه وضعیت شد و گفت
جین: ات میخوام یک چیزی بهت بگم لطفا از دستم عصبانی نباش باش
ات : جین تو هیچوقت اینجوری حرف نمیزنی زودباش بگو ببینم چی شده
جین : ات من درخواست سرپرستی قبول کردم لطفا منو ببخ.......
که حرفش توسط س*ی*ل*ی که ات بهش زد قطع شد جین نگاهی به ات انداخت که با خشم بهش نگاه میکرد و حرفاشو با گریه های ناتمومش میگفت
ات : تو بهم قول دادی .... قول...... میفهمی خیلی نامردی دیگ بین ماهیچ رفاقت و دوستی نیست
بعد از زدن این حرفش با تمام توانش شروع به دویدن کرد
دوساعت بعد
جین جلوی در یتیم خونه با کوله پشتی که نشان از داشتن وسایل کمش بود ایستاده بود و منتظر والدین جدیدش بود شاید درظاهر ارام بود اما دردلش به ات فکر میکرد به دوستیشون فکر میکرد هیچوقت فکرشو نمیکرد سرنوشت بخواد اینجوری دوستیشون بهم بزند
منتظر بود منتظر ات اما خبری از اومدنش و خداحافظی و ارزوی سلامتی برای بهترین دوستش نبود اما خبر نداشت که ات از پنجره ی اتاقش رفتن بهترین دوستش می دید تنها کسی که در یتیم خونه داشت مثل برادر نداشته اش بود
ساعت ها وروزها و ماه ها و سال ها میگذشت ات هرلحظه حالش بدتر بدتر میشد از اذیت های بچه های یتیم خونه گرفته تا خدمتکارا و مدیر
ادامه دارد ..........
پارت دوم
(گزارش شده بود دوباره گذاشتمش)
جین ناراحت بود بشدت ناراحت اما در کنار این حسش حس دیگری هم داشت ترس...... اینکه قرارع این موضوع چجوری به ات بگه همانطور که با خودش کلنجار می رفت با صدای نسبتا ارامی کنار گوشش مواجه شد که باعث افتادنش بر روی زمین شد ات که این حالت جین دید زد زیر خنده اما دقایقی بعد لبخندش محو شد جایش نگرانی گرفت با اضطرابی که داشت به سمت جین رفت اما تا خواست دستش را بگیرد با صورت گریانش مواجه شد
جین جین باتوعم چرا گریه میکنی چی شده توروخدا بهم بگو صبر کن ببینم نکنه مدیر بهت حرف بدی زده
جین تموم مدت فقط به چهره نگران ات خیره شده بود کم کم متوجه وضعیت شد و گفت
جین: ات میخوام یک چیزی بهت بگم لطفا از دستم عصبانی نباش باش
ات : جین تو هیچوقت اینجوری حرف نمیزنی زودباش بگو ببینم چی شده
جین : ات من درخواست سرپرستی قبول کردم لطفا منو ببخ.......
که حرفش توسط س*ی*ل*ی که ات بهش زد قطع شد جین نگاهی به ات انداخت که با خشم بهش نگاه میکرد و حرفاشو با گریه های ناتمومش میگفت
ات : تو بهم قول دادی .... قول...... میفهمی خیلی نامردی دیگ بین ماهیچ رفاقت و دوستی نیست
بعد از زدن این حرفش با تمام توانش شروع به دویدن کرد
دوساعت بعد
جین جلوی در یتیم خونه با کوله پشتی که نشان از داشتن وسایل کمش بود ایستاده بود و منتظر والدین جدیدش بود شاید درظاهر ارام بود اما دردلش به ات فکر میکرد به دوستیشون فکر میکرد هیچوقت فکرشو نمیکرد سرنوشت بخواد اینجوری دوستیشون بهم بزند
منتظر بود منتظر ات اما خبری از اومدنش و خداحافظی و ارزوی سلامتی برای بهترین دوستش نبود اما خبر نداشت که ات از پنجره ی اتاقش رفتن بهترین دوستش می دید تنها کسی که در یتیم خونه داشت مثل برادر نداشته اش بود
ساعت ها وروزها و ماه ها و سال ها میگذشت ات هرلحظه حالش بدتر بدتر میشد از اذیت های بچه های یتیم خونه گرفته تا خدمتکارا و مدیر
ادامه دارد ..........
- ۷.۱k
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط