#تکپارتی

#تکپارتی
موضوع:(وقتی به ریچارد بیشتر از تو اهمیت میده و تو عصبانی میشی)
هان/ا.ت

با دیدن هان که به دختر عزیزش ریچارد(چقدم روش حساسه😑) با لبخند و عشق و علاقه تو نگاهش داره غذا میده دیگه از کوره در رفتی.
دقیقا از وقتی که هان ریچارد رو با خودش آورد خونه، همه توجهش رو داد بهش..
یعنی از اون موقع به بعد بیشتر از اینکه به تو توجه کنه، به مارمولک عزیزش توجه میکرد.😊
شاید براتون عجیب باشه اما هان به قدری وابسته دخترش شده بود که حتی شبا قبل از خواب براش آهنگ میخوند.😑(نصف شبی چه چیزا که نمینویسم من🤣)
و این درحالی بود که تو روی تخت دراز کشیده بودی تا اون مرد دست از خوابودن مارمولکش بکشه و بیاد پیش‌ تو.

اون روز هم مثل بقیه روزا بود و هان ریچارد رو گرفته بود دستش و داشت غذا رو بهش میداد.(دختر بابا دهنتو باز کن..اعهع🤣😑)
تو توی آشپزخونه بودی و داشتی یکم گرد گیری میکردی.
موقع تمیز کاری، میخواستی داخل کابینت های بالاتر رو هم تمیز کنی اما دستت نمی‌رسید برای همین هان رو صدا زدی.
اون گفت که کار داره و برای همین نمیتونه بیاد و کمکت کنه..
با شنیدن این حرف عصبانیتی که بابت تمیز کاری داشتی، بیشتر شد..
کمی جلوتر رفتی و پشت کابینت وایسادی و درحالی که دست به کمر ایستاده بودی، به هان که چطور به دختر عزیزش غذا میداد نگاه کردی.
با دیدن این صحنه از کوره در رفتی و دستمالی که دستت بود رو چنان با قدرت و شتاب پرتاب کردی که مستقیم رو صورت هان فرود اومد.

ا.ت: کار داری؟ کارت غذا دادن به اون مارمولکه؟(صدای تقریبا بلند)

هان درحالی که دستمال رو از رو صورتش برمیداشت گفت:«این طوری به دخترم نگو مارمولک ناراحت میشه!»
ا.ت: هان جیسونگگگگ من هم تو رو هم اون دختر نازپرودت رو باهم به دیار باقی میفرستمم
-بلند شو ببینممم من اینجا از صبحه تو آشپزخونه‌م دارم هی کار میکنم، کرد گیری میکنم غذا درست میکنم بعد تو نشستی اونجا داری به دخترت غذا میدی؟
-زن نگرفتی که رسما خدمتکار گرفتی!
-از وقتی که اون حیوون...
هان: جانوره!

با حالت غضبناکی بهش نگاه کردی و بعد از اینکه بهش فهموندی دهن مبارکش رو ببنده☺️ دوباره شروع کردی به غر زدن..

ا.ت: حالا هرچی که هستت میخواد حیوون باشه جانور باشه دو زیست باشه اصن هرچی میخواد باشه، باشه ولی از تو دور شه!

تو دیگه بیش از اندازه عصبانی شده بودی فقط کم مونده هان و ریچارد و این خونه رو آتیش بزنی و بفرستی هوا😂
ولی میدونید؟ هان از این عصبانیت زیادت خیلی تعجب کرده بود چون این اولین باری بود که اینجوری تو رو عصبانی میدید..
ریچارد رو آروم گذاشت کنار و اومد سمتت..
(ناموسا داری میری سمتش؟ بخدا من اگه جای تو بودم ریچاردو پرت میکردم اون ور بعد میرفتم طرفو با چاقو تی...چیز نازش میکردم دوستان☺️)
اون زمانی که اومد سمتت تو همچنان داشتی غر میزدی اما یهو با فرو رفتن تو بغل شخصی درجا ساکت شدی.(میمردی زودتر بغلش کنی؟😑)

هان: اگه تو این مدت زیاد بهت اهمیت ندادم ببخشید..
-من فکر نمی‌کردم انقد ناراحت بشی(نبایدم فک کنی آخه کدوم آدمی به یه مارمولک حسادت میکنه؟ معلومه خودم☺️)

تو جوری که انگار با بغلش همه سد های دفاعیت شکسته باشه، دستاتو دور کمرش حلقه کردی و خودتو بیشتر تو بغلش چپوندی.

ا.ت: دیگه انقد به اون جانور توجه نکن باشه؟
هان: باشه، قول میدم بیشتر به تو توجه کنم.(اهعه اهعع لوسسس بابا بکوب تو دهنش آدم میشه🤣)

End.
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
دیدگاه ها (۲۲)

#تکپارتیموضوع:(وقتی که من رفتم بار اون نمیدونه ساعت ۴ برمی‌گ...

#تکپارتیموضوع:(وقتی سه، چهار ماه از رابطه مون میگذره ولی ما ...

#تکپارتیموضوع:(وقتی سه، چهار ماه از رابطه مون میگذره ولی ما ...

#سناریوموضوع:( وقتی عصبانی هستیم و اونا تح٫ریک میشن )P:3هان:...

همسایه من part1قرار بود امروز بری خونه جدیدت وقتی رسیدیم دیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط