گـر زبانم را نمی فهمی نگاهم را بفهم

گـر زبانم را نمی فهمی نگاهم را بفهم
آهِ سرد و اشکِ چشم بی گناهم را بفهم

بی تو بالا می رود شبها صدای هق هقم
بغض ها و گـریه ی هنگام آهم را بفهم

روزگار سرد و تاریکی یقیناً پیش روست
سرگذشت روزهای سال و ماهم را بفهم

با نگاه پر سکوتم با تـو می گویم سخن
معنی نا گفته هـای در نگاهم را بفـهم

کفشها هم اندکی پای مـرا یاری نکـرد
قصه هـای نارفیقِ نیمه راهـم را بفـهم

آسمانِ دیـدگـانم ای عسل بارانی است
با نگاهت لحظه ای حـالِ تباهم را بفـهم
دیدگاه ها (۲)

پرسه در کوی غزل بی تو عجب دلگیر است دلم از رهگذرانش ، ز غروب...

قهر چشمانت دلم را تکّه تکّه می کندگر نباشی در وجودم ...

‌ دلِ من لَک زده ، از دوری تو آب شدهنبض قلبم به نفس های تو...

چه قدر حس زلالی ست شاعرت باشمشریک خلوت شب های خاطرت باشمچه ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط