قسمت سیزدهم😀

قسمت سیزدهم😀
سانی کمرشو صاف کردو با جدیت گفت:من از کلاس نمی‌رم بیرون😑
خانوم جونزی یه قدم ورداشتو گفت:چی متوجه نشدم😒 😒
سانی:نچ نچ نچ خانوم گوشاتونم که مشکل داره😒
خانوم جونزی با عصبانیت به طرف سانی اومدو محکم زد رو میزو با صدای بلند گفت:از کلاس برو بیرون 😠
رضا:خانوم اجازه 😓
خانوم جونزی:بنال:pouting_face:
آدریانا از سره جاش بلند شدو سری به علامت تاسف تکون داد و گفت:این طرز حرف زدن برای یه معلم اصلا مناسب نیست خانوم جونزی 😸
خانوم جونزی اومد جوابشو بده که دیانا پرید وسط حرفش و گفت:خانوم جونزی حالا که بهتون دقت میکنم خیلی هیکلتون به مارمولک شباهت داره نکنه نصبتی باهم دارین😀 «درحال آدامس باد کردن😀 »
خانوم جونزی به طرف دیانا رفت و گفت: بهت یاد ندادن سره کلاس آدامس نخوری😠
عارفه پرید وسط حرفشو گفت:خانوم میشه برم دستشویی 😐 ✋
خانوم جونزی جیغی زدو با سرعت از کلاس بیرون رفت 😹
بهاره:آخییییش از دستش راحت شدیم😓
علی: میدونستین همه ی اینارو مدیون منین😓 ✋
سانی:علی تو که کلا هیچ حرفی نزدی 😑
علی:همینه که هست 😐
بالاخره مدرسه تموم شد 😀
به طرف اتاقمون رفتم اوهوم آدریانا نبود 😐
هنوز تو فکر فرمانده بودم یعنی میشد به حرفام فکر کنه یعنی میشد باور کنه😿
ادامه دارد 😐
پ ن: شرمنده حسش نیست قسمتارو طولانی بزارم😿
دیدگاه ها (۳۲)

قسمت دوازدهم 😸 یه دور دیگه به عکسا نگاه انداختم دره ماژیکمو ...

قسمت هفتم😐 یه نکته:برای اینکه داستانمون جذاب بشه نمی‌تونستم ...

قسمت ششم 😐 ✌ پسره به اسم خوندن ادامه داد...میوسا و علی😐 رضا ...

قسمت پانزدهم 😄 فرمانده یوچان:دیانا:confused_face:با سرعت از ...

امروز نمی دونم چرا هی دلم میخواست نه سان رو اذیت کنم😄 😄 😄 و ...

(پارت هفتم)درحال خوردن بودم که نیلو گفت:میگم سماءمن:هوم؟نیلو...

" قسمت ششم " ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

×قسمت یک×پارت سه -د ن د عزیز دردونتوننه تنها شبا کار و کاسبی...

قسمت ۶۶ و ۶۷🔹 #او_را ... 66وای...احساس کردم الان دیگه وقتش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط