I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:82
(ویو:میرا)
که یه دفعه یادم اومد،امروز باید به خبرنگارها مصاحبه بدم...
پس...
بلند شدم...
رفتم سرویس بهداشتی...
بعد از انجام عملیات اومدم بیرون...
صورتم رو خشک کردم...
بعد از انجام روتین پوستیم،ضد آفتاب و بالم زدم...
کت شلوار،و کفش پاشنه بلند مشکیم رو پوشیدم...(اسلاید دو و سه.)
موهام رو باز گذاشتم...
بعد از اینکه ساعتم رو بستم رو مچم رفتم پایین...
متئو مثل همیشه،قبل از همه آماده بود...
متئو:صبح بخیر خانم!
سرم توی گوشیم بود...
داشتم برای کوک پیام میفرستادم...
+:صبح بخیر(آروم.)
بعدش وارد حیاط شدم...
بادیگارد در ماشین رو باز کرد...
نشستم تو ماشین...
و برنامه های امروزم رو چک کردم...
بعد از چند دقیقه،جلوی ورزشگاه پیاده شدم...
هنوز از ماشین پیاده نشده بودم...
که فلش دوربین ها روی صورتم می افتاد...
خبرنگار ها هم سوال می پرسیدن...
و من فقط از راهی که بادیگارد ها برام باز کرده بودن رد میشدم...
چون وقتی که گفتم تو ورزشگاه جواب میدم...
یعنی توی ورزشگاه!
نه بیرون.
وارد که شدم...
نور فلش ها می افتاد رو صورتم...
آروم نشستم...
دستم رو بالا آوردم...
همهمه ها خوابید...
+صبح همهگی بخیر!
یکی یکی لطفا.
یکی از خبرنگار ها پرسید:
خ.۱:خانم مین روز مسابقه چه اتفاقی برای شما افتاد؟
چند لحظه مکث کردم...
+:روز مسابقه،درحال رفتن به رختکن برای تعویض لباس بودم،که اون اتفاق ناگوار رخ داد.
چند نفر یادداشت کردن...
خ.۲:بعد از اون اتفاق وقتی که پیدا شدید،برای چند روز ناپدید بودید...
چه اتفاقی افتاده بود؟
چه قدر درباره اون روز سوال می کنن؟
+:به خاطر ضرباتی که دیده بودم،در بیمارستان بودم.
صدای کشیده شدن کاغذ ها و فلش
دوربین ها بیشتر می شد...
خ.۳:خانم مین اول از همه به خاطر مرگ پدرتون تسلیت عرض میکنم...
با توجه به این مسئله و جانشین بودن شما...
آیا از درجه ی خود در ورزش کنار میکشید؟
این سوال خوبی بود...
ولی باهاش کنار اومدم...
+:متاسفانه بله...
و از همین الان با همه خداحافظی می کنم.
چند نفر زیر لب ناراحتی خودشون رو
اعلام کردن...
ولی تا کسی خواست سوال کنه...
متئو به گوشم نزدیک شد و...
متئو:خانم...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۸تا
کامت:۸تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:82
(ویو:میرا)
که یه دفعه یادم اومد،امروز باید به خبرنگارها مصاحبه بدم...
پس...
بلند شدم...
رفتم سرویس بهداشتی...
بعد از انجام عملیات اومدم بیرون...
صورتم رو خشک کردم...
بعد از انجام روتین پوستیم،ضد آفتاب و بالم زدم...
کت شلوار،و کفش پاشنه بلند مشکیم رو پوشیدم...(اسلاید دو و سه.)
موهام رو باز گذاشتم...
بعد از اینکه ساعتم رو بستم رو مچم رفتم پایین...
متئو مثل همیشه،قبل از همه آماده بود...
متئو:صبح بخیر خانم!
سرم توی گوشیم بود...
داشتم برای کوک پیام میفرستادم...
+:صبح بخیر(آروم.)
بعدش وارد حیاط شدم...
بادیگارد در ماشین رو باز کرد...
نشستم تو ماشین...
و برنامه های امروزم رو چک کردم...
بعد از چند دقیقه،جلوی ورزشگاه پیاده شدم...
هنوز از ماشین پیاده نشده بودم...
که فلش دوربین ها روی صورتم می افتاد...
خبرنگار ها هم سوال می پرسیدن...
و من فقط از راهی که بادیگارد ها برام باز کرده بودن رد میشدم...
چون وقتی که گفتم تو ورزشگاه جواب میدم...
یعنی توی ورزشگاه!
نه بیرون.
وارد که شدم...
نور فلش ها می افتاد رو صورتم...
آروم نشستم...
دستم رو بالا آوردم...
همهمه ها خوابید...
+صبح همهگی بخیر!
یکی یکی لطفا.
یکی از خبرنگار ها پرسید:
خ.۱:خانم مین روز مسابقه چه اتفاقی برای شما افتاد؟
چند لحظه مکث کردم...
+:روز مسابقه،درحال رفتن به رختکن برای تعویض لباس بودم،که اون اتفاق ناگوار رخ داد.
چند نفر یادداشت کردن...
خ.۲:بعد از اون اتفاق وقتی که پیدا شدید،برای چند روز ناپدید بودید...
چه اتفاقی افتاده بود؟
چه قدر درباره اون روز سوال می کنن؟
+:به خاطر ضرباتی که دیده بودم،در بیمارستان بودم.
صدای کشیده شدن کاغذ ها و فلش
دوربین ها بیشتر می شد...
خ.۳:خانم مین اول از همه به خاطر مرگ پدرتون تسلیت عرض میکنم...
با توجه به این مسئله و جانشین بودن شما...
آیا از درجه ی خود در ورزش کنار میکشید؟
این سوال خوبی بود...
ولی باهاش کنار اومدم...
+:متاسفانه بله...
و از همین الان با همه خداحافظی می کنم.
چند نفر زیر لب ناراحتی خودشون رو
اعلام کردن...
ولی تا کسی خواست سوال کنه...
متئو به گوشم نزدیک شد و...
متئو:خانم...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۸تا
کامت:۸تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۱۳۴
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط