𝓈𝓂𝒾ℓℯ
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "62"
☆ویو هانا☆
آن شب...
فکر میکردم کارهام زود تموم میشه.
اما انگار هر کاری که انجام میدادم، یکی دیگه اضافه میشد.
از تمیز کردن سالن گرفته تا مرتب کردن اتاق مهمانها...
خستگی کمکم روی تنم سنگینی میکرد.
آخرین ظرف رو سر جاش گذاشتم و به ساعت نگاه کردم.
نزدیک نیمهشب بود.
با خودم آروم گفتم:
هانا: آنا گفت زود تموم میشه...
یه لبخند تلخ زدم.
دیگه عادت کرده بودم.
سکوت عمارت عجیب بود.
همه خواب بودن و فقط صدای آروم آب استخر از حیاط میاومد.
بدنم دیگه توان نداشت.
بیاختیار به سمت حیاط رفتم.
روی صندلی کنار استخر نشستم.
به انعکاس ماه روی آب خیره شدم.
چشمهام رو بستم.
برای چند دقیقه...
فقط میخواستم هیچچیز فکر نکنم.
نه پدرم...
نه کارخانه سورن...
نه حرفهای ماریا...
نه فاصلهای که مجبور شده بودم با تهیونگ ایجاد کنم.
اما هرچی بیشتر سعی میکردم فراموش کنم...
بیشتر یادم میاومد.
صدای قدمی از پشت سرم شنیدم.
فکر کردم یکی از خدمتکارهاست.
اما وقتی صدای آشناش رو شنیدم، چشمهام رو باز کردم.
ته: اینجا نشستن توی این ساعت شب عادتته؟
آروم برگشتم.
تهیونگ بود.
سریع از جام بلند شدم.
هانا: آقا...
ببخشید، من فقط...
ته حرفم رو قطع کرد.
ته: لازم نیست هر بار که منو میبینی عذرخواهی کنی.
چیزی نگفتم.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد کنار استخر ایستاد.
ته: میدونم.
قلبم یه لحظه ایستاد.
هانا: چی رو میدونید آقا؟
تهیونگ نگاهم کرد.
ته: اینکه چرا از من فاصله گرفتی.
نگاهم رو پایین انداختم.
سعی کردم چیزی نگم.
اما سکوت من جوابش بود.
ته آه کوتاهی کشید.
ته: ماریاست، درسته؟
چشمهام ناخودآگاه بالا اومد.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
تهیونگ یه لبخند خیلی کمرنگ زد.
ته: هانا...
من خیلی چیزها رو نمیگم.
خیلی چیزها رو نادیده میگیرم.
اما احمق نیستم.
سکوت کردم.
چون دقیقاً فهمیده بود.
تهیونگ آروم ادامه داد:
ته: دیدم بعد از حرف زدن با اون، رفتارت عوض شد.
دیدم هر بار که میخوام باهات حرف بزنم، خودتو عقب میکشی.
دستهام رو به هم فشار دادم.
هانا: من فقط...
ته: نمیخوام مجبورِت کنم چیزی بگی.
این جمله باعث شد ساکت بشم.
چون انتظار نداشتم.
همیشه فکر میکردم تهیونگ فقط دستور میده...
اما امشب فرق داشت.
تهیونگ کت خودش رو درآورد و آروم روی شونههام گذاشت.
ته: هوا سرده.
هانا: آقا، لازم نیست...
ته: هست.
آروم گفتم:
هانا: چرا اینقدر اهمیت میدید؟
چند لحظه سکوت کرد.
نگاهش روی آب استخر افتاد.
ته: خودمم نمیدونم...
بعد از چند ثانیه ادامه داد:
ته: ولی وقتی ناراحتی...
سکوت عمارت برام سنگینتر میشه.
قلبم لرزید.
برای اولین بار...
حرفی زد که شبیه تهیونگ همیشگی نبود.
سرم رو پایین انداختم تا احساساتم معلوم نشه.
تهیونگ یک قدم عقب رفت.
ته: فقط یه چیز رو بدون...
ماریا هرچی گفته باشه...
تو لازم نیست به خاطر حرف کسی از من دور بشی.
من خودم قضاوتت میکنم.
نه بقیه.
بعد آروم برگشت که بره.
اما قبل از اینکه وارد عمارت بشه، ایستاد.
ته: و هانا...
هانا: بله آقا؟
تهیونگ بدون اینکه برگرده گفت:
ته: دیگه اینقدر خودتو خسته نکن.
صدات وقتی خستهای...
خیلی آرومتر از همیشه میشه.
بعد رفت.
و من...
برای چند دقیقه فقط به جایی که ایستاده بود نگاه کردم.
اولین بار بود که حس کردم...
شاید پشت اون چهره سرد...
یه آدم دیگه پنهان شده.
ادامه دارد...
Part "62"
☆ویو هانا☆
آن شب...
فکر میکردم کارهام زود تموم میشه.
اما انگار هر کاری که انجام میدادم، یکی دیگه اضافه میشد.
از تمیز کردن سالن گرفته تا مرتب کردن اتاق مهمانها...
خستگی کمکم روی تنم سنگینی میکرد.
آخرین ظرف رو سر جاش گذاشتم و به ساعت نگاه کردم.
نزدیک نیمهشب بود.
با خودم آروم گفتم:
هانا: آنا گفت زود تموم میشه...
یه لبخند تلخ زدم.
دیگه عادت کرده بودم.
سکوت عمارت عجیب بود.
همه خواب بودن و فقط صدای آروم آب استخر از حیاط میاومد.
بدنم دیگه توان نداشت.
بیاختیار به سمت حیاط رفتم.
روی صندلی کنار استخر نشستم.
به انعکاس ماه روی آب خیره شدم.
چشمهام رو بستم.
برای چند دقیقه...
فقط میخواستم هیچچیز فکر نکنم.
نه پدرم...
نه کارخانه سورن...
نه حرفهای ماریا...
نه فاصلهای که مجبور شده بودم با تهیونگ ایجاد کنم.
اما هرچی بیشتر سعی میکردم فراموش کنم...
بیشتر یادم میاومد.
صدای قدمی از پشت سرم شنیدم.
فکر کردم یکی از خدمتکارهاست.
اما وقتی صدای آشناش رو شنیدم، چشمهام رو باز کردم.
ته: اینجا نشستن توی این ساعت شب عادتته؟
آروم برگشتم.
تهیونگ بود.
سریع از جام بلند شدم.
هانا: آقا...
ببخشید، من فقط...
ته حرفم رو قطع کرد.
ته: لازم نیست هر بار که منو میبینی عذرخواهی کنی.
چیزی نگفتم.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد کنار استخر ایستاد.
ته: میدونم.
قلبم یه لحظه ایستاد.
هانا: چی رو میدونید آقا؟
تهیونگ نگاهم کرد.
ته: اینکه چرا از من فاصله گرفتی.
نگاهم رو پایین انداختم.
سعی کردم چیزی نگم.
اما سکوت من جوابش بود.
ته آه کوتاهی کشید.
ته: ماریاست، درسته؟
چشمهام ناخودآگاه بالا اومد.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
تهیونگ یه لبخند خیلی کمرنگ زد.
ته: هانا...
من خیلی چیزها رو نمیگم.
خیلی چیزها رو نادیده میگیرم.
اما احمق نیستم.
سکوت کردم.
چون دقیقاً فهمیده بود.
تهیونگ آروم ادامه داد:
ته: دیدم بعد از حرف زدن با اون، رفتارت عوض شد.
دیدم هر بار که میخوام باهات حرف بزنم، خودتو عقب میکشی.
دستهام رو به هم فشار دادم.
هانا: من فقط...
ته: نمیخوام مجبورِت کنم چیزی بگی.
این جمله باعث شد ساکت بشم.
چون انتظار نداشتم.
همیشه فکر میکردم تهیونگ فقط دستور میده...
اما امشب فرق داشت.
تهیونگ کت خودش رو درآورد و آروم روی شونههام گذاشت.
ته: هوا سرده.
هانا: آقا، لازم نیست...
ته: هست.
آروم گفتم:
هانا: چرا اینقدر اهمیت میدید؟
چند لحظه سکوت کرد.
نگاهش روی آب استخر افتاد.
ته: خودمم نمیدونم...
بعد از چند ثانیه ادامه داد:
ته: ولی وقتی ناراحتی...
سکوت عمارت برام سنگینتر میشه.
قلبم لرزید.
برای اولین بار...
حرفی زد که شبیه تهیونگ همیشگی نبود.
سرم رو پایین انداختم تا احساساتم معلوم نشه.
تهیونگ یک قدم عقب رفت.
ته: فقط یه چیز رو بدون...
ماریا هرچی گفته باشه...
تو لازم نیست به خاطر حرف کسی از من دور بشی.
من خودم قضاوتت میکنم.
نه بقیه.
بعد آروم برگشت که بره.
اما قبل از اینکه وارد عمارت بشه، ایستاد.
ته: و هانا...
هانا: بله آقا؟
تهیونگ بدون اینکه برگرده گفت:
ته: دیگه اینقدر خودتو خسته نکن.
صدات وقتی خستهای...
خیلی آرومتر از همیشه میشه.
بعد رفت.
و من...
برای چند دقیقه فقط به جایی که ایستاده بود نگاه کردم.
اولین بار بود که حس کردم...
شاید پشت اون چهره سرد...
یه آدم دیگه پنهان شده.
ادامه دارد...
- ۲۰۶
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط