سـاقــی بده پیمانه ای ز آن می کـــه بی خویشم کنـــد

سـاقــی بده پیمانه ای ز آن می کـــه بی خویشم کنـــد
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان مــی کـــه در شبهـــای غـــم بـارد فــروغ صبحـــــدم
غافل کنـد از بیش و کم فارغ ز تشویشم کنـد
نــور سحــرگـــاهی دهــد فیضی کـــه می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
ســـــوزد مــــــرا ســـــازد مــــــرا در آتـــش انــدازد مــــرا
وز من رهــا سازد مــــرا بیگانه از خویشم کند
بستانــد ای ســـرو سهـــی! سودای هستــی
یغما کنـد اندیشـه را دور از بـــد اندیشــم کند


/ سعید
دیدگاه ها (۳)

ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم  دل بـه مهـر بـاده نوشـان بسته...

آیـــد وصـــال دگرو هجــــر غـــم انگـــیز بگـــذرد ساقــی ب...

تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت عـاشقی ها از دلـم دیوانگ...

آنچه برای یک نفر سزاوار است نمی توان گفت برای فرد دیگر هم سز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط