دلم برات یه ذره شده
«دلم برات یه ذره شده...»
مرد دختر نوزادش رو بیشتر به سینش چسبوند
-«عزیز بابایی نمیشه بخوابی...؟خیلی خستمه»
اون بچه رو بیشتر تکون داد و آهنگی رو زمزمه کرد
همون آهنگی که برای عزیز دوردونه ی قبلیش میخواند.همسرش.
لحظه ای به همسرش که طی بارداری جونش رو از دست داده بود فکر کرد
-«دلم برات تنگ شده عزیزم...تنهایی نمیتونم از پسش بربیام...»
بعد از چند دقیقه نوزاد آروم شد و کریس اونو گذاشت توی گهواره و به سمت آشپزخونه رفت و شیشه ی مشروب رو برداشت
اون اولین باری بود که بعد از تولد فرزندش مشروب میخواست. واقعا بهش نیاز داشت که تموم خاطرات رو پاک کنه.
چند دقیقه بعد از نوشیدن روی مبل به خواب رفت و خوابی از همسرش دید
دختر کوچولوشون بزرگتر شده بود. انگار این حسو بهش میداد. اون داشت با یه سگ بازی میکرد. کریس چشماش رو از روی دختر برداشت و به زن روبرویش خیره شد.همسرش. زن لبخندی زد و بهش نگاه کرد
+«دخترمون داره زود بزرگ میشه...»
-«الیتا...من...خیلی دلم برات تنگ شده...نمیتونم تنهایی از پسش بربیام»
زن دستش رو روی گونه ی مرد گذاشت و نوازش کرد
+«میدونم...ولی اون تیکه ای از منه...اونم منم...روح من در بدن اون دختره...دخترمون، ناری کوچولو. پس نباید کم بیاری...بخاطر من» حس لمس گرم و عمیق بود انگار واقعی بود. مرد گریش گرفت و زن رو بغل رو بغل کرد
-«دلم برات یه ذره شده...» ازش فاصله گرفت و بدون هیچ مکثی لب هایش رو روی لب های مرد قرار داد و در همون لحظه مرد از خواب پرید و متوجه اشک هایش شد. شیشه ی مشروب رو روی میز گذاشت و به سمت اتاق دخترکش رفت و درو باز کرد.
-«ناری کوچولوی بابایی...» به سمتش رفت و نوزاد رو بغل کرد و پیشونیش و بوسید. مرد نوزاد رو به سمت اتاق خواب خودش برد و آروم توی بغلش قرار داد و با دخترش که در خواب عمیقی بود به خواب رفت...
مرد دختر نوزادش رو بیشتر به سینش چسبوند
-«عزیز بابایی نمیشه بخوابی...؟خیلی خستمه»
اون بچه رو بیشتر تکون داد و آهنگی رو زمزمه کرد
همون آهنگی که برای عزیز دوردونه ی قبلیش میخواند.همسرش.
لحظه ای به همسرش که طی بارداری جونش رو از دست داده بود فکر کرد
-«دلم برات تنگ شده عزیزم...تنهایی نمیتونم از پسش بربیام...»
بعد از چند دقیقه نوزاد آروم شد و کریس اونو گذاشت توی گهواره و به سمت آشپزخونه رفت و شیشه ی مشروب رو برداشت
اون اولین باری بود که بعد از تولد فرزندش مشروب میخواست. واقعا بهش نیاز داشت که تموم خاطرات رو پاک کنه.
چند دقیقه بعد از نوشیدن روی مبل به خواب رفت و خوابی از همسرش دید
دختر کوچولوشون بزرگتر شده بود. انگار این حسو بهش میداد. اون داشت با یه سگ بازی میکرد. کریس چشماش رو از روی دختر برداشت و به زن روبرویش خیره شد.همسرش. زن لبخندی زد و بهش نگاه کرد
+«دخترمون داره زود بزرگ میشه...»
-«الیتا...من...خیلی دلم برات تنگ شده...نمیتونم تنهایی از پسش بربیام»
زن دستش رو روی گونه ی مرد گذاشت و نوازش کرد
+«میدونم...ولی اون تیکه ای از منه...اونم منم...روح من در بدن اون دختره...دخترمون، ناری کوچولو. پس نباید کم بیاری...بخاطر من» حس لمس گرم و عمیق بود انگار واقعی بود. مرد گریش گرفت و زن رو بغل رو بغل کرد
-«دلم برات یه ذره شده...» ازش فاصله گرفت و بدون هیچ مکثی لب هایش رو روی لب های مرد قرار داد و در همون لحظه مرد از خواب پرید و متوجه اشک هایش شد. شیشه ی مشروب رو روی میز گذاشت و به سمت اتاق دخترکش رفت و درو باز کرد.
-«ناری کوچولوی بابایی...» به سمتش رفت و نوزاد رو بغل کرد و پیشونیش و بوسید. مرد نوزاد رو به سمت اتاق خواب خودش برد و آروم توی بغلش قرار داد و با دخترش که در خواب عمیقی بود به خواب رفت...
- ۱۸.۴k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط