اینجا ایران نیست،

اینجا ایران نیست،
سیلاب مصیبت است.

فرصت نکردیم غم نان و صف های طولانی و پیرمرد و پیرزن هایی که با دست لرزان ساعتها برای یک نان انتظار میکشند را بخوریم.

تا از گرانی نالیدیم و با تورم و قیمتهایی که در عرض چند روز چند برابر شده دست و پنجه نرم میکردیم، ویرانه ی بعدی سرمان آوار شد.

هنوز صحبت جک نساختن از دردها و قحطی مرغ و روغن بود که ساختمانی فرو ریخت و امیدهایی که با خود دفن کرد.

از وقتی خبر فوت زوج جوانی را شنیدم که با هزار امید و آرزو کسب و کاری را راه انداختن و همان کسب و کار که منبع نور و امیدشان بود به خانه ی ابدی شان تبدیل شد، دیگر از وصال هیچ عشقی خوشحال نمیشوم. کاش از هم جدا بمانید ولی اینگونه با رفتنتان داغ به دلها ننشانید.

این روزها حال یک ایران بد است و همه خسته اند از باران مصیبت ها، مصیبت پشت مصیبت. این روزها همه فراری اند ازین سرزمین و من چقدر امید داشتم به دوران جوانیم، به شکوفا شدنمان، به سرزمینم، به داشتن روزی حلال و صاحب کسب و کار بودنمان، به برگشتن هر که از این جهنم کوچ کرده و حالا...

یک ملت میسوزد به پای سکوت یک دولت.
این حق ایران من نبود.
دیدگاه ها (۱۶)

چقدر حال دلامون خرابه....💔🖤

در کشوری که لِه شدن زیر آوار «جراحات بسیار خفیف» عنوان می‌شو...

❤️🖤

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط