فصل قسمت
﴿ فصل 1قسمت10 ﴾
از زبان آنیا
باورم نمیشد اون تفنگ داشته باشه اخه کی روی مادر خودش اسلحه میکشه و میکشدتش مادره هیچ گناهی نکرده بود ترسیده بودم وقتی دیدمش گفتم الان منو هم میکشه سریع فرار کردم آمد توی اتاق یک گوشه نشستم این ابر بهاری گریه میکردم به زندگیم به اون حرف هایی که بین منو خانم کیم رد و بدل شد باورم نمیشد پسرش بکشش نگاهی به موهام کردم کوتاه شده بودن تا تا شونه هام آمده بودن زدم زیر گریه آخه باورم نمیشد خیلی موهام که بلند بود بیشتر دوست داشتم چون اون عوضی موهای کوتاه دوست داشت یاد جین افتادم اون قبلاً منو عاشق خودش کرده بود ولی وقتی فهمیدم چقدر عوضی هستش خواستم ازش جدا شم اون موقع بچه بودم حدوداً 15 سالم بود نمیدونستم جین باباش مافیاست رفتم خونشون که به جین بگم بیا جدا شیم که همونجا منو گرفت و سعی کرد بهم دست بزنه از زیر دستش فرار کردم خوردم به داداش بزرگ تر از جین اسمش لوکاست بود با اون با عصبانیت گفت: کجا خانم کوچولو به باند مافیا خوش آمدی.
ترسیده بودم که جین منو گرفت و بهم تجاوز کرد اون موقع عصر بود اینقدر خشن بهم تجاوز میکرد که تا یک روز بیهوش روی تختش افتاده بودم وقتی هم بلند شدم بهم گفت :ملکه من هرجایی بری مال منی .
دخترونگیمو برای بار دوم اون عوضی ازم گرفت بود بازم بهم میگفت ملکه من باروم نمیشد یک لحظه یک چیزی آمد توی ذهن کوچولوم دیدم باربد چقدر شبیه لوکاسه و حرف هاش هم شبیه جین با خودم گفتم:نه نه نکنه اونم عضو باند مافیاست.
توی همین خیال بودم که از حال رفتم کل مدت داشتم کابوس میدیدم وقتی به اوج کابوس رسیدم باربد منو بیدار کرد وقتی دیدمش ترسیدم و با گریه ازش خواستم منو نکشه.
......
بدون کامنت و لایک حرام است خوندن.
از زبان آنیا
باورم نمیشد اون تفنگ داشته باشه اخه کی روی مادر خودش اسلحه میکشه و میکشدتش مادره هیچ گناهی نکرده بود ترسیده بودم وقتی دیدمش گفتم الان منو هم میکشه سریع فرار کردم آمد توی اتاق یک گوشه نشستم این ابر بهاری گریه میکردم به زندگیم به اون حرف هایی که بین منو خانم کیم رد و بدل شد باورم نمیشد پسرش بکشش نگاهی به موهام کردم کوتاه شده بودن تا تا شونه هام آمده بودن زدم زیر گریه آخه باورم نمیشد خیلی موهام که بلند بود بیشتر دوست داشتم چون اون عوضی موهای کوتاه دوست داشت یاد جین افتادم اون قبلاً منو عاشق خودش کرده بود ولی وقتی فهمیدم چقدر عوضی هستش خواستم ازش جدا شم اون موقع بچه بودم حدوداً 15 سالم بود نمیدونستم جین باباش مافیاست رفتم خونشون که به جین بگم بیا جدا شیم که همونجا منو گرفت و سعی کرد بهم دست بزنه از زیر دستش فرار کردم خوردم به داداش بزرگ تر از جین اسمش لوکاست بود با اون با عصبانیت گفت: کجا خانم کوچولو به باند مافیا خوش آمدی.
ترسیده بودم که جین منو گرفت و بهم تجاوز کرد اون موقع عصر بود اینقدر خشن بهم تجاوز میکرد که تا یک روز بیهوش روی تختش افتاده بودم وقتی هم بلند شدم بهم گفت :ملکه من هرجایی بری مال منی .
دخترونگیمو برای بار دوم اون عوضی ازم گرفت بود بازم بهم میگفت ملکه من باروم نمیشد یک لحظه یک چیزی آمد توی ذهن کوچولوم دیدم باربد چقدر شبیه لوکاسه و حرف هاش هم شبیه جین با خودم گفتم:نه نه نکنه اونم عضو باند مافیاست.
توی همین خیال بودم که از حال رفتم کل مدت داشتم کابوس میدیدم وقتی به اوج کابوس رسیدم باربد منو بیدار کرد وقتی دیدمش ترسیدم و با گریه ازش خواستم منو نکشه.
......
بدون کامنت و لایک حرام است خوندن.
- ۷۱۰
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط