پسر بد
☆پسر بد ☆
☆_bad boy_☆
Part: ۲
معلوم نیست چی در انتظارمه!
از روی کاناپه بلند شدم. حوصلم سر رفته بود.
برای همین خواستم زنگ الین بزنم.
( الین دوست صمیمی یونا ست یادم رفت تو توضیحات بزارمش الین بر خلاف یونا دختری ناز و کیوت و بامزه و شوخ طبع هست)
چند بوق خورد ولی جواب نداد خواستم قطعش کنم که صداش اومد.
الین: الو یونا ببخشید دیر جواب دادم.
یونا: اولا سلام دوما امروز بیکاری؟
الین: همیشه بیکارم 🙂
یونا: هوف اوک میگم میتونی بیای اینجا؟
الین: اره تا ۱۰ دقیقه دیگه اونجام
قطع کرد.
نزدیک ترین فرد زندگیم الین بود. اون همیشه درکم میکرد. از همچی من خبر داره.
دیدم ساعت ۵ عصره.
هنوز استرس فردا شب رو داشتم.
تو همین فکرا بودم که زنگ در خورد.
درو باز کردم الین بود با دوتا پلاستیک پر از چیز میز سریع پرید بغلم.
الین: نگاه کن چیا آوردم یه فیلم هم آوردم حال کنیم.
یونا: عه مرسی
الین: چیشده انگار پریشونی؟
نفس عمیقی کشیدم و لبخند فیکی زدم.
یونا: نه اوکیم
الین: از مایک چخبر وارد باندش شدی؟
یونا: بگی نگی
الین: مطمئنی که میخوای مافیا بشی.؟
یونا: ببین... اه میشه راجبش صحبت نکنیم؟
الین: اها اوکی .
با الین نشستیم و کلی فیلم دیدیم و حرف زدیم.
الین هم رفت.
خودم تنها بودم.
پدرو مادرم بهم اهمیت نمیدن حتی یه خونه جدا گرفتن که من پیششون نباشم . همچی تا
۱۳ ساله ای خوب بود... لعنت به همتون.
فردا ساعت ۵ عصر.
دیدم ساعت پنجه بلند شدم که آماده بشم هرموقع به ساعت ۷ نزدیک میشد استرسم بیشتر میشد.
رفتم حموم و بعد چند مین تموم شد اومدم بیرون که لباس انتخاب کنم که انتخاب کردم.
(اسلاید دوم)
پوشیدم و موهام رو باز گذاشتم و حالتشون دادم و آرایش ملایمی انجام دادم.
دیدم ساعت ۶:۵۹ دقیقس
به موقع آماده شدم.
کیفمو برداشتم و گوشیم و کارت و اسکناس هامو گذاشتم که در زده شد میدونستم مایکه.
درو باز کردم.
مایک: جوننننن بخورمت.
یونا: زهرمار.
مایک: بریم؟
سوار ماشین شدیم.
استرس تمام وجودمو گرفت.
بعد چند مین رسیدیم وارد بار شدیم.
قرارمون بار بود؟
بوی الکل و سیگار حالمو بد کرد.
رفتیم روی یه میز نشستیم.
که در باز شد.
همجا ساکت شد.
رومو برگردوندم تا ببینم کیه.
ک... ک.. کیم ت.. تهیونگ؟
نگاهی سرد
بی احساس
و خماری داشت.
بزاقمو قورت دادم.
سعی کردم بغضی که تو گلومه نترکه.
نفس عمیقی کشیدم. سرمو انداختم پایین.
پس قرار بود اینو ببینیم.
اومد رو صندلی روبه روی من نشست یه نفر دیگه که همراهش بود هم نشست.
سرمو آوردم بالا نگاهم تو نگاهش قفل شد.
نگاهش بهم مشکوک شد یعنی شناخت؟
مایک: خب کیم تهیونگ این دختر عضو باندمونه اسمش....
یه لحظه ترسیدم اسمم رو بگه.
مایک: اسمش هوانگ اِمیلی هست.
نفس راحتی کشیدم نگاهشو تو صورتم چرخوند و بعد نگاه مایک کرد.
تهیونگ: اوم اوکی ولی انگار یجایی دیدمش... اصلا ولش بگو برا چی گفتی بیام؟
مایک پوزخندی زد.
مایک: خب اومدم یه قرار داد داشته باشیم.
تهیونگ: خب؟
مایک: بیا یه مدت شریکی جک رو نابود کنیم هرچند که من میدونم میخواد چه کار هایی باهات بکنه. ـ
تهیونگ پورخندی زد
تهیونگ: هیچکس نمیتونه کیم تهیونگ رو بازی بده و اگر هم بازی بده کارگردانش قطعا منم..
جونگکوک تمام مدت داشت به حرفای مایک و تهیونگ گوش میداد. بعد لب باز کرد.
جونگکوک: از کجا بفهمیم راست میگی.
مایک: من قصدم کمک کردن به شماست هیچی تو سرم نیست.
یونا جریانو میدونست، میدونست که مایک داره گولشون میزنه یونا از رو صندلی بلند شد و به سمت دستشویی رفت تو آینه خودشو نگاهی کرد. از دستشویی اومدم بیرون که یکی بازوم رو گرفتم و چسبوندم به دیوار تهیونگ بود. ترسیده بودم.
پوزخند ترسناکی زد.
یونا: و.. ولم کن
تهیونگ: اومدم بهت بگم هرجور تونستی خودتو وارد این بازی کنی برام مهم نیست ولی اینو میدونم که دیگه راه فراری نداری. به بازی جدید خوش اومدی بازنده.
نگاهشو رو صورتم چرخوند. نگاهی به لبم کرد با زبون لبش رو خیس کرد. بعد چند مین ولم کرد و از اونجا رفت.
دیدم مایک اومد از بار بیرون.
مایک: چیزی شده؟
یونا: نه
مایک: اها...
سوار ماشین شدیم.
بعد چند مین رسیدیم پیاده شدم و اونم رفت خونش.
وارد خونه شدم کفشام رو درآوردم و کیفم رو گذاستم رو میز و افتادم روکاناپه.
یاد حرف تهیونگ افتادم.
اما چرا بازنده بهم گفت.
کم کم چشمام سنگین شد.
ویو صبح یونا
از خواب پاشدم دیدم با همون لباسا خوابیدم.
رفتم لباسام رو عوض کردم.
۱ ماه بعد.
.............................................
امیدوارو خشتون بیاد ♡♡
☆_bad boy_☆
Part: ۲
معلوم نیست چی در انتظارمه!
از روی کاناپه بلند شدم. حوصلم سر رفته بود.
برای همین خواستم زنگ الین بزنم.
( الین دوست صمیمی یونا ست یادم رفت تو توضیحات بزارمش الین بر خلاف یونا دختری ناز و کیوت و بامزه و شوخ طبع هست)
چند بوق خورد ولی جواب نداد خواستم قطعش کنم که صداش اومد.
الین: الو یونا ببخشید دیر جواب دادم.
یونا: اولا سلام دوما امروز بیکاری؟
الین: همیشه بیکارم 🙂
یونا: هوف اوک میگم میتونی بیای اینجا؟
الین: اره تا ۱۰ دقیقه دیگه اونجام
قطع کرد.
نزدیک ترین فرد زندگیم الین بود. اون همیشه درکم میکرد. از همچی من خبر داره.
دیدم ساعت ۵ عصره.
هنوز استرس فردا شب رو داشتم.
تو همین فکرا بودم که زنگ در خورد.
درو باز کردم الین بود با دوتا پلاستیک پر از چیز میز سریع پرید بغلم.
الین: نگاه کن چیا آوردم یه فیلم هم آوردم حال کنیم.
یونا: عه مرسی
الین: چیشده انگار پریشونی؟
نفس عمیقی کشیدم و لبخند فیکی زدم.
یونا: نه اوکیم
الین: از مایک چخبر وارد باندش شدی؟
یونا: بگی نگی
الین: مطمئنی که میخوای مافیا بشی.؟
یونا: ببین... اه میشه راجبش صحبت نکنیم؟
الین: اها اوکی .
با الین نشستیم و کلی فیلم دیدیم و حرف زدیم.
الین هم رفت.
خودم تنها بودم.
پدرو مادرم بهم اهمیت نمیدن حتی یه خونه جدا گرفتن که من پیششون نباشم . همچی تا
۱۳ ساله ای خوب بود... لعنت به همتون.
فردا ساعت ۵ عصر.
دیدم ساعت پنجه بلند شدم که آماده بشم هرموقع به ساعت ۷ نزدیک میشد استرسم بیشتر میشد.
رفتم حموم و بعد چند مین تموم شد اومدم بیرون که لباس انتخاب کنم که انتخاب کردم.
(اسلاید دوم)
پوشیدم و موهام رو باز گذاشتم و حالتشون دادم و آرایش ملایمی انجام دادم.
دیدم ساعت ۶:۵۹ دقیقس
به موقع آماده شدم.
کیفمو برداشتم و گوشیم و کارت و اسکناس هامو گذاشتم که در زده شد میدونستم مایکه.
درو باز کردم.
مایک: جوننننن بخورمت.
یونا: زهرمار.
مایک: بریم؟
سوار ماشین شدیم.
استرس تمام وجودمو گرفت.
بعد چند مین رسیدیم وارد بار شدیم.
قرارمون بار بود؟
بوی الکل و سیگار حالمو بد کرد.
رفتیم روی یه میز نشستیم.
که در باز شد.
همجا ساکت شد.
رومو برگردوندم تا ببینم کیه.
ک... ک.. کیم ت.. تهیونگ؟
نگاهی سرد
بی احساس
و خماری داشت.
بزاقمو قورت دادم.
سعی کردم بغضی که تو گلومه نترکه.
نفس عمیقی کشیدم. سرمو انداختم پایین.
پس قرار بود اینو ببینیم.
اومد رو صندلی روبه روی من نشست یه نفر دیگه که همراهش بود هم نشست.
سرمو آوردم بالا نگاهم تو نگاهش قفل شد.
نگاهش بهم مشکوک شد یعنی شناخت؟
مایک: خب کیم تهیونگ این دختر عضو باندمونه اسمش....
یه لحظه ترسیدم اسمم رو بگه.
مایک: اسمش هوانگ اِمیلی هست.
نفس راحتی کشیدم نگاهشو تو صورتم چرخوند و بعد نگاه مایک کرد.
تهیونگ: اوم اوکی ولی انگار یجایی دیدمش... اصلا ولش بگو برا چی گفتی بیام؟
مایک پوزخندی زد.
مایک: خب اومدم یه قرار داد داشته باشیم.
تهیونگ: خب؟
مایک: بیا یه مدت شریکی جک رو نابود کنیم هرچند که من میدونم میخواد چه کار هایی باهات بکنه. ـ
تهیونگ پورخندی زد
تهیونگ: هیچکس نمیتونه کیم تهیونگ رو بازی بده و اگر هم بازی بده کارگردانش قطعا منم..
جونگکوک تمام مدت داشت به حرفای مایک و تهیونگ گوش میداد. بعد لب باز کرد.
جونگکوک: از کجا بفهمیم راست میگی.
مایک: من قصدم کمک کردن به شماست هیچی تو سرم نیست.
یونا جریانو میدونست، میدونست که مایک داره گولشون میزنه یونا از رو صندلی بلند شد و به سمت دستشویی رفت تو آینه خودشو نگاهی کرد. از دستشویی اومدم بیرون که یکی بازوم رو گرفتم و چسبوندم به دیوار تهیونگ بود. ترسیده بودم.
پوزخند ترسناکی زد.
یونا: و.. ولم کن
تهیونگ: اومدم بهت بگم هرجور تونستی خودتو وارد این بازی کنی برام مهم نیست ولی اینو میدونم که دیگه راه فراری نداری. به بازی جدید خوش اومدی بازنده.
نگاهشو رو صورتم چرخوند. نگاهی به لبم کرد با زبون لبش رو خیس کرد. بعد چند مین ولم کرد و از اونجا رفت.
دیدم مایک اومد از بار بیرون.
مایک: چیزی شده؟
یونا: نه
مایک: اها...
سوار ماشین شدیم.
بعد چند مین رسیدیم پیاده شدم و اونم رفت خونش.
وارد خونه شدم کفشام رو درآوردم و کیفم رو گذاستم رو میز و افتادم روکاناپه.
یاد حرف تهیونگ افتادم.
اما چرا بازنده بهم گفت.
کم کم چشمام سنگین شد.
ویو صبح یونا
از خواب پاشدم دیدم با همون لباسا خوابیدم.
رفتم لباسام رو عوض کردم.
۱ ماه بعد.
.............................................
امیدوارو خشتون بیاد ♡♡
- ۴۰۰
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط