دخترک با لبخند گفت : خواهش میکنم
دخترک با لبخند گفت : خواهش میکنم
بلافاصله از هم جدا شدند سو آه تا در همراهیش کرد ، بعد از گفتن خداحافظی کوچیک از خانه خارج شد سو آه بدون رفتن به بیرون در را بست دخترک ذوق مانند در ماشین نشست تا رسیدن در سکوت و بلافاصله روی تخت دراز کشید با ذوق چرخید روی شکم اش پاهایش را بالا برد ، کمی تکون خورد و آرنج هایش را روی تخت گذاشت با ذوق به کتاب صورتی اش خیره شد مداد رنگی را در دستش چرخاند و با ذوق در سرش چرخید " بوسه ای پر از عشق در میان ماشین هوا نه چندان گرم ولی آن ها به شدت در آن هوا احساس درد گرمی داشتند .. دخترک نرم لبخند زد و هر احساس ای در دلش میماند را خط نویسی میکرد
در حالی که پاهای برهنهاش را در هوا تکان میدهد و نور لرزانِ شهر از پشت پنجرههای قدی هالهای نقرهای روی ملحفههای ابریشمیاش ساخته بود
و با خودکاری که جوهر اکلیلی داشت کلمات را با وسواس روی کاغذ مینشاند.
" هنوز طعم وانیلی که آقای دکتر نوشیده بود رو روی لبام حس میکنم" سپس با جزئیات به آن لحظه برمیگردد به فضای بستهی ماشین لوکس و مشکیرنگِ دکتر جایی که بوی چرم صندلیها با عطر خنک و وانیل مردانه آمیخته شده بود
تا اینکه دکتر روانشناسش همان مردی که همیشه با عینک و نگاهی تحلیلی به حرفهایش گوش میداد، ناگهان آن نقابِ حرفهای را کنار زد دخترک در ذهنش فکر کرد
چطور دستِ مردانه و گرمِ دکتر ابتدا آرام روی لبهی صندلی لغزید و بعد روی سقفِ ماشین مثل موسیقیِ ملایمی طنینانداز بود صورت ات را میان دستانش گرفت.
وقتی به او نزدیک شد گونهاش را لمس کرد آن بوسه برخلاف جلساتِ درمان که سرشار از منطق بود لبریز از هرجومرج و تمنا بود بوسهای در تاریکیِ داخل ماشین که تمام مرزهای بین بیمار و پزشک را در یک لحظه فرو ریخت و حالا او روی تخت با هر کلمهای که مینوشت دوباره آن لرزشِ شیرین را در ستون فقراتش حس میکرد
بلافاصله از هم جدا شدند سو آه تا در همراهیش کرد ، بعد از گفتن خداحافظی کوچیک از خانه خارج شد سو آه بدون رفتن به بیرون در را بست دخترک ذوق مانند در ماشین نشست تا رسیدن در سکوت و بلافاصله روی تخت دراز کشید با ذوق چرخید روی شکم اش پاهایش را بالا برد ، کمی تکون خورد و آرنج هایش را روی تخت گذاشت با ذوق به کتاب صورتی اش خیره شد مداد رنگی را در دستش چرخاند و با ذوق در سرش چرخید " بوسه ای پر از عشق در میان ماشین هوا نه چندان گرم ولی آن ها به شدت در آن هوا احساس درد گرمی داشتند .. دخترک نرم لبخند زد و هر احساس ای در دلش میماند را خط نویسی میکرد
در حالی که پاهای برهنهاش را در هوا تکان میدهد و نور لرزانِ شهر از پشت پنجرههای قدی هالهای نقرهای روی ملحفههای ابریشمیاش ساخته بود
و با خودکاری که جوهر اکلیلی داشت کلمات را با وسواس روی کاغذ مینشاند.
" هنوز طعم وانیلی که آقای دکتر نوشیده بود رو روی لبام حس میکنم" سپس با جزئیات به آن لحظه برمیگردد به فضای بستهی ماشین لوکس و مشکیرنگِ دکتر جایی که بوی چرم صندلیها با عطر خنک و وانیل مردانه آمیخته شده بود
تا اینکه دکتر روانشناسش همان مردی که همیشه با عینک و نگاهی تحلیلی به حرفهایش گوش میداد، ناگهان آن نقابِ حرفهای را کنار زد دخترک در ذهنش فکر کرد
چطور دستِ مردانه و گرمِ دکتر ابتدا آرام روی لبهی صندلی لغزید و بعد روی سقفِ ماشین مثل موسیقیِ ملایمی طنینانداز بود صورت ات را میان دستانش گرفت.
وقتی به او نزدیک شد گونهاش را لمس کرد آن بوسه برخلاف جلساتِ درمان که سرشار از منطق بود لبریز از هرجومرج و تمنا بود بوسهای در تاریکیِ داخل ماشین که تمام مرزهای بین بیمار و پزشک را در یک لحظه فرو ریخت و حالا او روی تخت با هر کلمهای که مینوشت دوباره آن لرزشِ شیرین را در ستون فقراتش حس میکرد
- ۱۸۱
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط