همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 17.
"ویو کانگ بوراک"
یه چیزی درست نبود..
و من از صبح این حس رو داشتم..
از همون لحظه ای که وارد شرکت شدم..
از همون لحظه ای که دوین و جونگ کوک رو توی یه قاب دیدم..
نه..
کاری نکرده بودن..
حرفی نزده بودن..
حتی کنار هم هم نبودن..
اما یه چیزی فرق کرده بود..
یه چیزی که نمیتونستم توضیحش بدم..
روی صندلیم تکیه دادم..
و به مانیتور زل زدم..
در حالی که عملا هیچ توجهی به پروژه نداشتم..
ته یون از اون طرف میز نگام کرد..
_«باز شروع شد.»
نگاهم سمتش رفت..
_«چی؟»
_«اون قیافه کارآگاه بازیت.»
_«دارم فکر میکنم.»
_«هر وقت تو فکر میکنی یه نفر بدبخت میشه.»
+«خیلی ممنون.»
ته یون شونه بالا انداخت..
_«خواهش میکنم.»
اخم کردم..
بعد نگاهم دوباره سمت میز دوین رفت..
خالی بود..
از ده دقیقه پیش رفته بود دفتر مدیرعامل..
ده دقیقه..
یازده دقیقه..
دوازده دقیقه..
ته یون متوجه نگاه هام شد..
_«دوباره؟»
_«چی دوباره؟»
_«داری میز دوین رو نگاه میکنی.»
_«اتفاقی بود.»
_«دروغ.»
_«برو سرکارت.»
_«تو برو.»
هوفی کشیدم..
واقعا روی اعصابم بود..
اما نه به اندازه چیزی که ذهنم رو درگیر کرده بود..
دوین آدمی نبود که آروم بشینه..
نبود که ساکت باشه..
نبود که چیزی رو از دوستاش پنهان کنه..
اما این دو روز...
یه چیزی رو مخفی میکرد..
و من مطمئن بودم..
درست همون لحظه در دفتر مدیرعامل باز شد..
سرم ناخودآگاه بالا اومد..
دوین بیرون اومد..
اما...
قیافه اش عجیب بود..
نه عصبانی..
نه ناراحت..
نه خوشحال..
فقط گیج..
انگار یه چیزی شنیده بود که هنوز هضمش نکرده..
_«هوم.»
ته یون پوزخند زد..
_«باز شروع کردی.»
_«خفه شو.»
چند دقیقه بعد..
بلند شدم..
قهوه ام رو برداشتم..
و به بهونه آب خوردن رفتم سمت بخش طراحی..
جایی که دوین نشسته بود..
وقتی منو دید اخم کرد..
+«چرا داری میای اینور؟»
_«تشنگی.»
+«دستت قهوه است.»
_«جزئیات مهم نیست.»
+«هستی.»
روی لبه میزش نشستم..
مثل همیشه..
و مثل همیشه اخم کرد..
_«یه روز این میز زیرت میشکنه.»
_«اون روز عزاداری میکنیم.»
+«فقط برای میز.»
_«بی انصاف.»
خندید..
اما خیلی کوتاه..
و همین باعث شد بیشتر مطمئن بشم..
یه چیزی شده بود..
_«خب.»
+«خب.»
_«چی شده؟»
+«هیچی.»
_«دوباره شروع شد.»
+«چی شروع شد؟»
_«همین هیچی گفتنات.»
+«واقعا هیچی نشده.»
نگاش کردم..
چند ثانیه..
و بعد آروم گفتم:
_«دروغ میگی.»
دوین ساکت شد..
یه لحظه..
فقط یه لحظه..
اما همون کافی بود..
_«مشکل با رئیسه؟»
همون لحظه سرش بالا اومد..
سریع..
خیلی سریع..
و همین جواب سوال من بود..
_«از کجا فهمیدی؟»
لبخند زدم..
_«پس هست.»
+«لعنت.»
_«پس هست.»
+«هیچی نیست.»
_«خانوم پارک.»
+«چیه؟»
_«من احمق نیستم.»
+«مطمئنی؟»
_«صد درصد.»
+«من نه.»
_«بی ادبی.»
+«مرسی.»
خندیدم..
اما ته دلم حس خوبی نداشتم..
چون هرچی بیشتر میگذشت..
بیشتر حس میکردم جونگ کوک و دوین یه جورایی به هم گره خوردن..
و بدتر از همه؟
نمیدونستم این حسادت بود..
یا نگرانی..
وقتی از کنارش بلند شدم..
ناخودآگاه نگاهم سمت دفتر مدیرعامل رفت..
پشت شیشه ها..
جونگ کوک ایستاده بود..
و داشت به بخش طراحی نگاه میکرد..
نگاهش دقیقا روی دوین بود..
چند ثانیه..
نه بیشتر..
اما برای من کافی بود..
کافی بود که یه حس سنگین توی سینه ام بشینه..
یه حسی که اصلا دوستش نداشتم..
آروم زیر لب گفتم:
_«این داستان قراره دردسر بشه...»
و نمیدونستم...
این فقط اول ماجراست...
200 لایک، 100 بازنشر
پارت 17.
"ویو کانگ بوراک"
یه چیزی درست نبود..
و من از صبح این حس رو داشتم..
از همون لحظه ای که وارد شرکت شدم..
از همون لحظه ای که دوین و جونگ کوک رو توی یه قاب دیدم..
نه..
کاری نکرده بودن..
حرفی نزده بودن..
حتی کنار هم هم نبودن..
اما یه چیزی فرق کرده بود..
یه چیزی که نمیتونستم توضیحش بدم..
روی صندلیم تکیه دادم..
و به مانیتور زل زدم..
در حالی که عملا هیچ توجهی به پروژه نداشتم..
ته یون از اون طرف میز نگام کرد..
_«باز شروع شد.»
نگاهم سمتش رفت..
_«چی؟»
_«اون قیافه کارآگاه بازیت.»
_«دارم فکر میکنم.»
_«هر وقت تو فکر میکنی یه نفر بدبخت میشه.»
+«خیلی ممنون.»
ته یون شونه بالا انداخت..
_«خواهش میکنم.»
اخم کردم..
بعد نگاهم دوباره سمت میز دوین رفت..
خالی بود..
از ده دقیقه پیش رفته بود دفتر مدیرعامل..
ده دقیقه..
یازده دقیقه..
دوازده دقیقه..
ته یون متوجه نگاه هام شد..
_«دوباره؟»
_«چی دوباره؟»
_«داری میز دوین رو نگاه میکنی.»
_«اتفاقی بود.»
_«دروغ.»
_«برو سرکارت.»
_«تو برو.»
هوفی کشیدم..
واقعا روی اعصابم بود..
اما نه به اندازه چیزی که ذهنم رو درگیر کرده بود..
دوین آدمی نبود که آروم بشینه..
نبود که ساکت باشه..
نبود که چیزی رو از دوستاش پنهان کنه..
اما این دو روز...
یه چیزی رو مخفی میکرد..
و من مطمئن بودم..
درست همون لحظه در دفتر مدیرعامل باز شد..
سرم ناخودآگاه بالا اومد..
دوین بیرون اومد..
اما...
قیافه اش عجیب بود..
نه عصبانی..
نه ناراحت..
نه خوشحال..
فقط گیج..
انگار یه چیزی شنیده بود که هنوز هضمش نکرده..
_«هوم.»
ته یون پوزخند زد..
_«باز شروع کردی.»
_«خفه شو.»
چند دقیقه بعد..
بلند شدم..
قهوه ام رو برداشتم..
و به بهونه آب خوردن رفتم سمت بخش طراحی..
جایی که دوین نشسته بود..
وقتی منو دید اخم کرد..
+«چرا داری میای اینور؟»
_«تشنگی.»
+«دستت قهوه است.»
_«جزئیات مهم نیست.»
+«هستی.»
روی لبه میزش نشستم..
مثل همیشه..
و مثل همیشه اخم کرد..
_«یه روز این میز زیرت میشکنه.»
_«اون روز عزاداری میکنیم.»
+«فقط برای میز.»
_«بی انصاف.»
خندید..
اما خیلی کوتاه..
و همین باعث شد بیشتر مطمئن بشم..
یه چیزی شده بود..
_«خب.»
+«خب.»
_«چی شده؟»
+«هیچی.»
_«دوباره شروع شد.»
+«چی شروع شد؟»
_«همین هیچی گفتنات.»
+«واقعا هیچی نشده.»
نگاش کردم..
چند ثانیه..
و بعد آروم گفتم:
_«دروغ میگی.»
دوین ساکت شد..
یه لحظه..
فقط یه لحظه..
اما همون کافی بود..
_«مشکل با رئیسه؟»
همون لحظه سرش بالا اومد..
سریع..
خیلی سریع..
و همین جواب سوال من بود..
_«از کجا فهمیدی؟»
لبخند زدم..
_«پس هست.»
+«لعنت.»
_«پس هست.»
+«هیچی نیست.»
_«خانوم پارک.»
+«چیه؟»
_«من احمق نیستم.»
+«مطمئنی؟»
_«صد درصد.»
+«من نه.»
_«بی ادبی.»
+«مرسی.»
خندیدم..
اما ته دلم حس خوبی نداشتم..
چون هرچی بیشتر میگذشت..
بیشتر حس میکردم جونگ کوک و دوین یه جورایی به هم گره خوردن..
و بدتر از همه؟
نمیدونستم این حسادت بود..
یا نگرانی..
وقتی از کنارش بلند شدم..
ناخودآگاه نگاهم سمت دفتر مدیرعامل رفت..
پشت شیشه ها..
جونگ کوک ایستاده بود..
و داشت به بخش طراحی نگاه میکرد..
نگاهش دقیقا روی دوین بود..
چند ثانیه..
نه بیشتر..
اما برای من کافی بود..
کافی بود که یه حس سنگین توی سینه ام بشینه..
یه حسی که اصلا دوستش نداشتم..
آروم زیر لب گفتم:
_«این داستان قراره دردسر بشه...»
و نمیدونستم...
این فقط اول ماجراست...
200 لایک، 100 بازنشر
- ۴.۴k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط