پارت اول شبی که تقدیر تغییر کرد

پارت اول – شبی که تقدیر تغییر کرد

صدای بارون روی سقف سنگی عمارت قدیمی اندرسون‌ها می‌کوبید؛ مثل طبل جنگ. چراغ‌های خیابون ناپولی زیر مه خیس برق می‌زدند، و انعکاس نورها روی کفش‌های پاشنه‌بلندم مثل تیغی از گذشته می‌درخشید.
می‌گفتم از مهمونی‌های مافیایی متنفرم، ولی هیچ‌کس به متنفر بودنِ وارث گوش نمی‌داد.

پدربزرگ با صدای خسته‌اش گفت:
— «لباس رسمی بپوش اما. امشب نگاه همه روی توئه.»

نمی‌خواستم برم. اما هیچ "نه‌ای" در این خانواده معنی نداشت. وقتی لرد اندرسون دستور می‌داد، حتی گلوله هم مسیرشو عوض می‌کرد.

چند ساعت بعد، سالن بزرگ امپریو دوک پر از نور و بوی عطر سنگین بود. مردها با کت‌های مشکی براق و زنان با لبخندهای مصنوعی حرف از قرارداد، قدرت و خیانت می‌زدند.
من با لباس مشکی چاک‌دار، موهای نیمه‌بسته و گردن‌بندی مرواریدی وارد شدم. تقریباً همه سکوت کردند؛ نگاه‌ها مثل لیزر از سر تا پام رد شد.

احساس خفگی داشتم. مسیرمو از بین جمعیت باز کردم تا به تراس برسم.
در همین موقع، صدای برخورد کفش مردی رو شنیدم. یک‌قدم عقب رفتم، اما پاش روی دامن لباسم موند و با یک صدای زوزه‌وار *پارگی*، دامن از پهلو شکافت.

> اما گفت: «می‌تونی لطفاً پاتو برداری؟!»
> مرد گفت: «چی؟»
> اما گفت: «لباسم پاره شد، معذرت‌خواهی کن!»
> دانته هرهات: «برای چی؟ تو بودی که بی‌موقع از کنارم رد شدی.»

روشو که برگردوند، نفس توی سینه‌م حبس شد.
چشمایی آبی، سرد مثل زمستون شمال ایتالیا. موهای مشکی کوتاه، مرتب مثل مردی که هر حرکتی رو از روی برنامه انجام می‌ده. گونه‌های استخونی و ته‌ریشِ انضباط‌دار.

دوستش در گوشش چیزی گفت:
— «دوک، اون نوه اندرسونه... مراقب باش.»

اما دانته فقط لبخند محوی زد.
از اون لبخندهایی که از غرور شروع می‌شن و به تهدید تموم می‌شن.

پیش از اینکه چیزی بگه، لیوان شراب رو از روی میز برداشتم. مایع قرمز به‌آرامی روی پیراهن سفیدش ریخت، مثل خونی که از غرور می‌چکید.

> اما گفت: «حالا برای اینم باید معذرت بخوام؟»
> دانته هرهات: «نه... ولی امیدوارم بلد باشی تاوانش رو بدی.»

سکوت سنگینی بینمون افتاد. صدای موسیقی، خنده‌ها و همهمه جمعیت محو شد. فقط اون چشمای آبی بود که مستقیم توی روح من زل زده بودن، و حسی به‌قدرت برق توی هوای بارونی از بین ما گذشت.

اون شب… شروع یک پایان بود.
دیدگاه ها (۰)

[♡part²♡]ویوی‌ الینا:چشمام رو بستم و منتظر مرگ بودم که صدای ...

وقتی توی کنسرت ...)پارت اول #سناریو روی استیج بودین ..جمعیت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط