دست وبالم بستہ شد وقتی ندید

دست وبالم بستہ شد وقتی ندید

از غمِ او جــان بہ لب هایم رسید

وقتی از عشقش بہ تب افتادم و

بی خیــال از شــاخۂ قلبــم پرید

بی خیالِ گریہ ام شد ناگھان

راحت و آسوده از من دل برید
دیدگاه ها (۱)

باتو و چشم تو احساس عجیبی دارم توکه باشی به دلم حس نجیبی دار...

من همیشہ با تو هستمتو بہ فڪرِ دیگریمن بہ پایِ تو می افتمنازِ...

همواره معتقد بودم، برای خدا عشق بسیار بیشتر از ایمان ارزش دا...

عشقپیدا کردن کسی کهبتونی باهاش زندگی کنی نیستبلکه یافتن کسی ...

دست هایم را بگیرتورا خواهم بردتا بیکرانه های جغرافیای خیالدش...

خیلی سخته یه روزهایی تو زندگی نیاز داری به یه دست .دستی قوی ...

❤️‍🩹🍁... دلداده ام به ماهی، ........ چشمِ دلم به راهی محتاج ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط