هرقدر می خواهی برو هرقدر می خواهی

هرقدر می خواهی برو هرقدر می خواهی
آخر نداری غیر دنیای خودم راهی
دیگر نمی گویم نرو، راهی نمی بندم
وقتی خودت از اوج تنهاییم آگاهی
تنها در این احساس بی حد مشترک هستیم
بدجور من می خواهمت، بدجور خودخواهی
آری مقصر بودم از بس سادگی کردم
باید نمی‌گفتم که این اندازه دلخواهی
باشد برو تا سرزمینی دور و نامعلوم
یادم که می افتی برای لحظه ای، گاهی
تنها نمی مانم، نه پیدا می شود حتما
سنگ صبوری، همدمی، هم صحبتی، چاهی
آغاز دلتنگیم از این ساعات معلوم است
اما ندارم غیر راهی کردنت راهی...
دیدگاه ها (۱۰)

شنیدم بلبلی با ناله میگفتبه گلزارم دگر یک غُنچه ن...

غروب آمد و کبوتران قاصدم نیامدندو من دل‌ام چه شور می‌زندبه آ...

میخوابم امشب باخیالتکنار تنی ک سهمم نبوده ونیستدست میبرم لاب...

چشم‌های تو چه زیباست خدا رحم کندماه هم محو تماشاست خدا رحم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط