رمان شازده کوچولو

رمان شازده کوچولو

پارت ۳۴و۳۵


ارسلان: همش چشمشو ازم میدزدید ای خدا قربونت برم این چی بود انداختی تو زندگیه ما

دیانا: ارباب میشه از اینجا نریم

ارسلان: همین دیشب ترسیدی

دیانا: آخه خیلی قشنگه

ارسلان: بازم میارم فسقلی

نویسنده: به به آقا ارسلان شروع کرده

دیانا: از لفظ فسقلی خجالت کشیدم

ارسلان: تک خنده ی آرومی کردم و کتمو پوشیدم

دیانا: لباسمو پوشیدم و دنبال ارباب رفتم

ارسلان: از کمرش گرفتم نشوندمش رو اسب پشتش نشستم و حرکت کردیم

.. چند دقیقه بعد ..

دیانا: به عمارت رسیدیم پرواز کردم به سمت اتاق سریع نفس و بغلم گرفتم دلم براش تنگ شده بود بوسش کردم رو تخت نشستم

ارسلان: رفتم تو اتاق کتمو انداختم رو صندلی و رو بهش گفتم اون روبند و دربیار بچم نمی‌شناستت

دیانا: نمیدونم

ارسلان: به سمتش رفتم و کنارش نشستم و بندشو باز کردم شنل سبزشم از تنش دراوردم

دیانا: مرسی

ارسلان: نگاهم بهش موند دستم بی اختیار داشت سمت موهاش میرفت که به خودم اومدم

۴ نفر مونده تا ۴۹۰ تاییشدنمون و ۶ تا پارت هدیه
دیدگاه ها (۱۱)

رمان شازده کوچولو پارت ۳۶دیانا: بچه ای که تو بغلم خواب بود و...

رمان شازده کوچولو پارت ۳۷ خاتون: ارباب خانم رفتن خونه پدرشون...

رمان شازده کوچولو پارت ۳۲... فردا صبح ...دیانا: از خواب بیدا...

رمان شازده کوچولو پارت ۳۱ارسلان: چشامو باز کردن و به دختر کو...

رمان بغلی من پارت۱۰۹و۱۱۰و۱۱۱ ارسلان: لبخند خبیثی رو لبم نشست...

رمان بغلی من پارت ۶۷ارسلان: توی ماشین نشستیم که از سرد بودن ...

رمان بغلی من پارت ۶۸ارسلان: جواب پیامشو دادم میخوای بری خون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط