سکوت 🖤🥀
سکوت 🖤🥀
𓆩 پــارت سیویکم 𓆪 🖤🥀
دختر لبخندش را از دست داد.
ـ «یون... هنوزم فکر میکنی من مُردم؟»
یون چند قدم جلو رفت.
ـ «من خودم دیدم که...»
ـ «که چی؟»
یون ساکت شد.
اسما بین آن دو ایستاد.
ـ «اسم تو چیه؟»
دختر آرام گفت:
ـ «سلیا.»
اسما با تعجب تکرار کرد:
ـ «سلیا...»
سلیا نگاهش کرد.
ـ «تو منو یادت نمیاد، درسته؟»
اسما سرش را تکان داد.
ـ «نه.»
سلیا لبخند تلخی زد.
ـ «طبیعیه. تو قرار بود هیچوقت منو به یاد نیاری.»
پدر اسما از پشت سر گفت:
ـ «سلیا، کافیه.»
سلیا برگشت.
ـ «تو هنوزم میترسی حقیقت رو بهش بگی؟»
ـ «اسما هنوز آمادگی نداره.»
ـ «بیست سال گذشته.»
سلیا به اسما نگاه کرد.
ـ «دیگه وقتشه.»
اسما با صدایی لرزان گفت:
ـ «چه حقیقتی؟»
سلیا چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «اون شب فقط من ناپدید نشدم.»
اسما اخم کرد.
ـ «پس چی شد؟»
سلیا نزدیکتر آمد.
ـ «مادرمون هم زنده موند.»
اسما خشکش زد.
ـ «مامان؟»
سلیا سر تکان داد.
ـ «اون هنوز زندهست.»
یون با ناباوری گفت:
ـ «این غیرممکنه.»
سلیا به او نگاه کرد.
ـ «تو همیشه همینو میگفتی.»
ـ «چون مدرک داشتم.»
ـ «مدرکت جعلی بود.»
نامجون جلو آمد.
ـ «چه کسی اون مدرک رو ساخت؟»
سلیا نگاهش را به سمت درِ خروجی برد.
ـ «همون کسی که الان داره به حرفهامون گوش میده.»
ناگهان تمام چراغهای مدرسه خاموش شدند.
صدای قفل شدن درهای خروجی شنیده شد.
اسما با ترس گفت:
ـ «چی شد؟»
صدای مردی از بلندگو پخش شد:
ـ «خیلی خوب... حالا که همه جمع شدین، میتونیم شروع کنیم.»
سلیا آرام زمزمه کرد:
ـ «نه...»
یون پرسید:
ـ «چی شده؟»
سلیا به اسما نگاه کرد.
ـ «اون نمیخواست ما اینجا جمع بشیم.»
صدای مرد خندید.
ـ «اشتباه میکنی، سلیا.»
مکث.
ـ «من دقیقاً همین رو میخواستم.»
و ناگهان صفحهی بزرگ انتهای راهرو روشن شد.
تصویر زنی روی آن ظاهر شد.
اسما با دیدنش فقط یک کلمه گفت:
ـ «مامان...» 🖤🥀
𓆩 پــارت سیویکم 𓆪 🖤🥀
دختر لبخندش را از دست داد.
ـ «یون... هنوزم فکر میکنی من مُردم؟»
یون چند قدم جلو رفت.
ـ «من خودم دیدم که...»
ـ «که چی؟»
یون ساکت شد.
اسما بین آن دو ایستاد.
ـ «اسم تو چیه؟»
دختر آرام گفت:
ـ «سلیا.»
اسما با تعجب تکرار کرد:
ـ «سلیا...»
سلیا نگاهش کرد.
ـ «تو منو یادت نمیاد، درسته؟»
اسما سرش را تکان داد.
ـ «نه.»
سلیا لبخند تلخی زد.
ـ «طبیعیه. تو قرار بود هیچوقت منو به یاد نیاری.»
پدر اسما از پشت سر گفت:
ـ «سلیا، کافیه.»
سلیا برگشت.
ـ «تو هنوزم میترسی حقیقت رو بهش بگی؟»
ـ «اسما هنوز آمادگی نداره.»
ـ «بیست سال گذشته.»
سلیا به اسما نگاه کرد.
ـ «دیگه وقتشه.»
اسما با صدایی لرزان گفت:
ـ «چه حقیقتی؟»
سلیا چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «اون شب فقط من ناپدید نشدم.»
اسما اخم کرد.
ـ «پس چی شد؟»
سلیا نزدیکتر آمد.
ـ «مادرمون هم زنده موند.»
اسما خشکش زد.
ـ «مامان؟»
سلیا سر تکان داد.
ـ «اون هنوز زندهست.»
یون با ناباوری گفت:
ـ «این غیرممکنه.»
سلیا به او نگاه کرد.
ـ «تو همیشه همینو میگفتی.»
ـ «چون مدرک داشتم.»
ـ «مدرکت جعلی بود.»
نامجون جلو آمد.
ـ «چه کسی اون مدرک رو ساخت؟»
سلیا نگاهش را به سمت درِ خروجی برد.
ـ «همون کسی که الان داره به حرفهامون گوش میده.»
ناگهان تمام چراغهای مدرسه خاموش شدند.
صدای قفل شدن درهای خروجی شنیده شد.
اسما با ترس گفت:
ـ «چی شد؟»
صدای مردی از بلندگو پخش شد:
ـ «خیلی خوب... حالا که همه جمع شدین، میتونیم شروع کنیم.»
سلیا آرام زمزمه کرد:
ـ «نه...»
یون پرسید:
ـ «چی شده؟»
سلیا به اسما نگاه کرد.
ـ «اون نمیخواست ما اینجا جمع بشیم.»
صدای مرد خندید.
ـ «اشتباه میکنی، سلیا.»
مکث.
ـ «من دقیقاً همین رو میخواستم.»
و ناگهان صفحهی بزرگ انتهای راهرو روشن شد.
تصویر زنی روی آن ظاهر شد.
اسما با دیدنش فقط یک کلمه گفت:
ـ «مامان...» 🖤🥀
- ۹۹
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط