آرزوی دیدارت را دارم....

آرزوی دیدارت را دارم....
پارت 13

["ویو سلین"]
روی کاناپه نشستم و صفحه گوشیمو باز کردم..
شماره ی بابا رو با ندرت گرفتم...

_"الو سلین؟."

سرفه ای کردم و شروع به حرف زدن کردم:

+"فقط بهم گوش کن و حرفی نزن..
قبول میکنم با تهیونگ ازدواج کنم،ولی نه برای اینکه اجبار تورو قبول کرده باشم یا از اینکه تهیونگ بفهمه ترسیدم....
خودم خواستم اینم تصمیم منه باشه؟
پس تاریخ و همه‌چیز رو هماهنگ کن فعلا."

منتظر حرفش نه وایسادم و گوشی رو قطع کردمو روی کاناپه گذاشتم...

اینکه نمیدونم قراره چی بشه عذابم میده...
یهو قبول کردم اینجا بمونم..
حالام ازدواج رو قبول کردم...
چرا؟
چم شده؟....

لباسای بیرونیم عوض کردم و ارایشمو پاک کردم...
یکمم خسته بودم ناهارم نخورده بودم...
موهامو شونه ای زدمو روی تخت دراز کشیدم...

از پشت آمِلیا بغل کردم و بوی موهاش وارد ریه هام کردم...
خوب بود که زنده موند...
تنها دلیلی که باعث میشه من قوی باشم اونه...

نفهمیدم کی و چه زمانی به دل خواب رفتم....
و از این دنیا برای ساعت هایی غافل شدم.

.......

نفس نفس میزدم...
نتم میلرزید،اسلحه سینه ی سمت چپ تهیونگ رو نشونه گرفته بود...

میخواستم داد بزنمو بگم کافیه اما میترسیدم..
قلبم داشت میومد توی دهنم...
اشکام ریخته بود و گونم داغ بود..

+"نکن...
ماشه رو نکش..
التماست میکنم...هق."

اون مرد دستمو کشید و خواست از خونه بیرون ببره...
لگدی به لای پاهاش زدم که آخی بلند گفت..

تهیونگ بی جون لب زد:

_"برو سلین برو....برو نفسم...
برو..
زودباش...
مرگمو نبین."

جیغی کشیدمو داد زدم:

+"بس کن...بس کن...اسلحه رو بیار پایین."

اما دیر گفتم..
صدای کشیدن ماشه فضا رو پر کرد..
و برخورد تیر با قلب تهیونگ..
چیشد؟...

شرط= ۳۰۰‌ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱۲)

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 14["ویو سلین"]جیغ زدمو به سمت پ...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 15["دو هفته بعد،در خانه ی پدر سل...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 12["ویو سلین"]از روی مبل بلند شد...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 11["ویو سلین"]استارت ماشینو زدمو...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۱ویو راوی تهیونگ محکم گلوی املیا ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت۶۶ ویو راوی تهیونگ قدم به قدم نزدیک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط