دوش میآمد و رخساره برافروخته بود

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود


رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود


جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست
و آتش چهره بدین کار برافروخته بود


گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود


کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود


دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود


یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود


گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود



#شعر
#حافظ
دیدگاه ها (۴)

. . بسیار زیبا از نیما یوشیج ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺸﮑﺴﺖﺩﻭﺳﺖ ﻣ...

یا بفرما به سرایمیا بفرمابه سر-آیمغرضم وصل تو باشدچه تو آییچ...

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاستمنزل آن مه عاشق کش عیار کجاستشب ...

قدرت یک زن در رابطه :مطالعات نشان داده است که سلامتِ عزیزانِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط