کاش در محشر آغوش تو مدهوش شوم

کاش در محشر آغوش تو مدهوش شوم
روی زانوی تو خاکستر و خاموش شوم

آنچنان از تب لبهای تو تبخیر شوم
که در این مهلکه بر باد و فراموش شوم

دل به دریا زده با موج تمنا ٬ دمساز
غرق در گوشه ی آرام بناگوش شوم

هوش از سر ببری هر چه دهن باز کنی
تا سحر لب به لب ِ خمره ی پرجوش شوم

مو پریشان بکنی بر سر و بر سینه ی من
که فنا در تو و خود نیز سیه پوش شوم

حکم عقل است که دیوانگی از سر گیرم
با تو تا شهر خدا هم دل و هم دوش شوم

آسمان رونق مهتاب ندارد تا کی ؟!
بی تو با یاد تو تا صبح هم آغوش شود
دیدگاه ها (۲)

خدای من ...به آسمان بی انتهایت که چون چتر مهربانی بر سرم گست...

خیره ام در چشمِ خیست حسرتم را درک کنقبله ام باش عاشقانه ، نی...

چقدرزیبااااااامرحمی گر بردلم باشی طبیبت میشومچون بخواهی یانخ...

شاه دلم گدا مکُش ، من شده ام گدای توگر چه ستم کنی به من،جان...

شاعرم باش و برای دل ویران بنویس دو سه خط از من بیمار و پریشا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط