عاشقانه ای در دهه ۵۰

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۸۶

ویو املیا
تهیونگ تصمیم گرفت منو ملکه انگلیس کنه به خاطر همین جشن تاجگذاری من با جشن تولد تهیونگ تو یه روز برگزار میشه کل قصر درگیر مراسم بودن منم که دل تو دلم نبود ، روز مراسم رسید اول لباس های خودم رو پوشیدم

_ چقدر ملکه من خوشگل شده

+اینقدر لوسم نکن بیا لباستو بپوش

_ چشمم

تهیونگ به کمک من لباسشو پوشید می‌خواستیم بریم که تهیونگ دستم رو کشید و لبام رو محکم بوسید ، منم مطمئن بودم که صورتم سرخ شده

_ چرا خجالت می‌کشی ما که .....

+نگو نگو نگوووو( خجالت)

دویدم از اتاق بیرون . صدای خندیدن تهیونگ رو شنیدم که داشت دنبالم میومد

_ باشه بابا چیزی نمیگم ( خنده )

وقتی رسیدیم به سالن مراسم همه اومدن بودن تک تک رفتیم به هم سلام دادیم زویی تا من دید اومد سمتم

♡چه قدر خوشگل شدی ( ذوق)

+واقعااا ؟ ( ذوق)

صدای تهیونگ از بلند شد

_ همگی ما امروز جمع شدیم تا بانو املیا ، همسر من ، به ملکه انگلیس برگزیده بشه ( بلند )

همگی دست زدن و من رفتم طرف تهیونگ ، تهیونگ لبخندی زد و از من پرسید

_ بانو املیا ...آیا حاضرید در زمانی که ملکه این کشور هستید به مردم و این کشور اهمیت بدهید و خیانتی علیه مردم و کشور نکنید؟

+ من ، کیم املیا ‌....سوگند یاد میکنم در مدتی که ملکه هستم به هیچ عنوان بی توجهی یا خیانتی به مردم و کشور انجام ندهم

خدمتکار با سینی که تاج من روش بود اومد کنار تهیونگ ، تهیونگ تاج رو از روی سینی برداشت و من کمی خم شدم تا تهیونگ تاج رو بزار رو سرم وقتی تاج رو گذاشت رو سرم همون لحظه همه محکم دست زدن و تا کمر برامون خم شدن ، تهیونگ دستام رو گرفتم و روی هر کدوم بوسه ای زد . بعد از مراسم تاجگذاری من نوبت به معرفی هدیه سفیران و وزرا شد هرکس چیزا های متفاوتی آورده بود ، یکی سنگ یاقوت ، یکی پوست تمساح ، یکی کتی چرمی و چیزای دیگه ولی تهیونگ انگار اصلا مشتاق هدیه هاشون نبود . بعد از ساعت ها بلاخره مراسم تموم شد به محض اینکه آخرین مهمون رفت تهیونگ یه دستشو گذاشت زیر پام و دست دیگه اشو زیر کمرم و تو یه ثانیه بلند کرد و از سالن رفت بیرون

+چیکار میکنی ؟

_ دارم ملکه امو میبرم اتاقش

وقتی رسیدیم تو اتاق منو گذاشت رو تخت و اومد کنارم دراز کشید و عین بچه هایی که منتظر خواهر و برادر کوچولوشنن سرشو گذاشت رو شکمم

_ نگاه کن داره پا میزنه ( ذوق)

+ تهیونگ این بچه هنوز اندازه لوبیاست چه شکلی میخواد پا بزنه

_ کی پس به دنیا میاد ؟

+ ۸ یا ۹ ماه دیگه

_ خیلی زیاده ...... ببین چیکار کردی بچه کوچولو از الان زنم دزدیدی

اینقدر بانمک رفتار میکرد خندم گرفت

_ کجاش خنده داره دارم با بچه ام جدی حرف میزنم ( اخم)

بیشتر خندیدم ، اونوقت باهاش حرف زد که من خوابم
برد......................
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه ای در دهه ۵۰اسلاید دوم لباس املیا اسلاید سوم لباس ته...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۸۷ویو راوی ماه ها گذشت و کل قصر منت...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۸۵ ویو املیا ۲ هفته از برگشتمون به ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۸۴ملکه = بزار من حرف بزنم.............

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۴ویو راوی لوئیس رو دید که داشت ب...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۷ویو راوی املیا بعد از اینکه هدیه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط