پیرمردی روی نیمکت پارک نشسته بود
پیرمردی روی نیمکت پارک نشسته بود.
کبوترها دورش چرخ میزدند و بچهها میدویدند.
کسی پرسید: «تنهایی؟»
لبخند زد و گفت:
«وقتی یاد میگیرم با خودم حرف بزنم، دنیا پر از صداست.»
بعد آرام به آسمان نگاه کرد و ادامه داد:
«فقط باید بلد شوی سکوتها را هم بشنوی.»
کبوترها دورش چرخ میزدند و بچهها میدویدند.
کسی پرسید: «تنهایی؟»
لبخند زد و گفت:
«وقتی یاد میگیرم با خودم حرف بزنم، دنیا پر از صداست.»
بعد آرام به آسمان نگاه کرد و ادامه داد:
«فقط باید بلد شوی سکوتها را هم بشنوی.»
- ۵۸
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط