پارت
پارت ۲۶
Iz:"خب خوش بگذره بهتون، منو توبیراما مواظب خونه هستیم."
ایزونا با لبخند گفت. مادارا و هاشیراما با چمدان هایشان ایستاده بودند جلوی در و هاشیراما همینجوری داشت از در و دیوار بی دلیل عکس میگرفت. مادارا یک نگاه جهنمی به توبیراما انداخت:"چار چشمی داداشمو میپایی. نیام ببینم اذیتش کردیا."
توبیراما چشم هایش را چرخاند:"چشم عباس اقا."
M:"الان چی گفتی؟"
H:"ولش کن مادارا بیا بریم باید تا ظهر برسیم."
و مادارا را به زور چپاند توی ماشین و دست تکان داد:"بای بای، سوغاتی میاریم."
و گازش را گرفت و رفت. توبیراما ماند و صگ جان و ایزونا.
Iz:"بیا بریم تو ناهار بخوریم. توبیرامای ۲ هم باید گشنه باشه."
به محض اینکه اسم ان سگ لعنتی دوباره امد، توبیراما دست هایش را مشت کرد:"فقط اون سگه مهمه؟ نمیپرسی منم گشنمه یا نه؟"
توبیراما گفت و در را بست. ایزونا برگشت با تعجب نگاهش کرد:"چی میگی مگه چشه؟ دارم میگم همگی ناهار بخوریم دیگه. چرا انقد از اون حیوون بیچاره حرص داری؟"
●
T:"چون داره جامو میگیرهههههه. منو دوست داشته باش نه اون تیکه پشمو."
توبیراما باز داشت با خودش غر میزد، از وقتی صگ جان امده بود بداخلاق هم شده بود. همانطور که جلوی تلوزیون لم داده بود یک مشت چیپس چپاند توی دهانش:"همش سگ سگ سگ. یبارم بگو توبیرامای بدبختم یه سری بزنم."
ایزونا غر غر های نامفهوم توبیراما را از پشت میز کامپیوترش میتوانست بشنود. صگ جان کنار پاهایش لم داده بود.
Iz:"چی میگی با خودت توبیراما، دیوونه شدی؟
T:"عه وا نه عزیزم همه چی گلستونه."
ولی خیلی کنایه مانند این را گفت و اینجا بود که ایزونا فهمید توبیراما از یچیزی حرصش گرفته.
Iz:"میخوای حرف بزنیم؟ چی شده؟"
توبیراما میخواست حرف بزند و هر چیزی که ازارش میدهد را بگوید، ولی خجالت میکشید بگوید به سگ حسودی کرده. بنظرش واقعا مسخره میامد.
T:"فقط اعصاب ندارم. چیزی نشده."
ایزونا از پشت میزش بلند شد و رفت نشست بغل توبیراما. سعی کرد با او حرف بزند:"این اعصاب نداشتنت خیلی طول کشیده. چرا خب نمیگی بهم؟"
توبیراما کمی خوشحال شد که بالاخره ایزونا دارد مثل قبل بهش توجه میکند و میخواهد دلیلش را بشنود. میخواست بگوید چی شده که زارت صگ جان امد نشست بینشان و نگذاشت توبیراما برود نزدیک تر.
و بعد توبیراما میتوانست کامل قسممم بخورد که ان سگ کوفتی بهش پوزخند زد.
●
T:"حالا میفهمم چرا مادارا پنی رو کشت. دارم درکش میکنم. منم باید اون سگه رو بکشم برم گم و گورش کنم وگرنه ایزونا رو ازم میدزده."
توبیراما جلوی آینه ایستاده بود و داشت با خودش عهد میبست که بلای اسمانی سر صگ جان بیاورد. به خودش توی آینه اشاره کرد:"همچین بزن پک و پوز صگه رو اسفالت کن دیگه پا نشه، افتاد کله قند؟"
●
هاشیراما با تی شرت گل گلی و شلوارک ساحلی از هواپیما پرید بیرون:"چه هوایی! از گرما داریم میپزیم چقد خوبه."
مادارا با یک پنکه برقی توی دستش با بی حالی امد بیرون:"چجوری انقد انرژی داری؟ من دارم تبدیل به سوپ..."
هاشیراما شروع کرد مادارا را کشیدن:"هتلو از قبل رزرو کردیم بیا بریم بگردیم. لابد خیلییی خفنه."
M:"دارم از گرما خون دماغ میشم بعد تو میخوای بری بگردی؟"
ولی هاشیراما ول کن نبود:"اونجا جت اسکی داره؟! بایدددد سوار شیم."
چشم های مادارا گرد شد:"نه نه الان نه حالم داره به هم میخور..."
هاشیراما مادارایی را که نزدیک بود از حالت تهوع شکوفه بزند را شوت کرد روی جت اسکی و خودش نشست جلو:"به به، حال کن موتور سواریم رو آب چجوریه."
و با ته سرعت راه افتاد. مادارا پشت سرش مثل بادبادک داشت باد میخورد:"خدااااایا غلط کردم دیگه سفر نمیام."
Iz:"خب خوش بگذره بهتون، منو توبیراما مواظب خونه هستیم."
ایزونا با لبخند گفت. مادارا و هاشیراما با چمدان هایشان ایستاده بودند جلوی در و هاشیراما همینجوری داشت از در و دیوار بی دلیل عکس میگرفت. مادارا یک نگاه جهنمی به توبیراما انداخت:"چار چشمی داداشمو میپایی. نیام ببینم اذیتش کردیا."
توبیراما چشم هایش را چرخاند:"چشم عباس اقا."
M:"الان چی گفتی؟"
H:"ولش کن مادارا بیا بریم باید تا ظهر برسیم."
و مادارا را به زور چپاند توی ماشین و دست تکان داد:"بای بای، سوغاتی میاریم."
و گازش را گرفت و رفت. توبیراما ماند و صگ جان و ایزونا.
Iz:"بیا بریم تو ناهار بخوریم. توبیرامای ۲ هم باید گشنه باشه."
به محض اینکه اسم ان سگ لعنتی دوباره امد، توبیراما دست هایش را مشت کرد:"فقط اون سگه مهمه؟ نمیپرسی منم گشنمه یا نه؟"
توبیراما گفت و در را بست. ایزونا برگشت با تعجب نگاهش کرد:"چی میگی مگه چشه؟ دارم میگم همگی ناهار بخوریم دیگه. چرا انقد از اون حیوون بیچاره حرص داری؟"
●
T:"چون داره جامو میگیرهههههه. منو دوست داشته باش نه اون تیکه پشمو."
توبیراما باز داشت با خودش غر میزد، از وقتی صگ جان امده بود بداخلاق هم شده بود. همانطور که جلوی تلوزیون لم داده بود یک مشت چیپس چپاند توی دهانش:"همش سگ سگ سگ. یبارم بگو توبیرامای بدبختم یه سری بزنم."
ایزونا غر غر های نامفهوم توبیراما را از پشت میز کامپیوترش میتوانست بشنود. صگ جان کنار پاهایش لم داده بود.
Iz:"چی میگی با خودت توبیراما، دیوونه شدی؟
T:"عه وا نه عزیزم همه چی گلستونه."
ولی خیلی کنایه مانند این را گفت و اینجا بود که ایزونا فهمید توبیراما از یچیزی حرصش گرفته.
Iz:"میخوای حرف بزنیم؟ چی شده؟"
توبیراما میخواست حرف بزند و هر چیزی که ازارش میدهد را بگوید، ولی خجالت میکشید بگوید به سگ حسودی کرده. بنظرش واقعا مسخره میامد.
T:"فقط اعصاب ندارم. چیزی نشده."
ایزونا از پشت میزش بلند شد و رفت نشست بغل توبیراما. سعی کرد با او حرف بزند:"این اعصاب نداشتنت خیلی طول کشیده. چرا خب نمیگی بهم؟"
توبیراما کمی خوشحال شد که بالاخره ایزونا دارد مثل قبل بهش توجه میکند و میخواهد دلیلش را بشنود. میخواست بگوید چی شده که زارت صگ جان امد نشست بینشان و نگذاشت توبیراما برود نزدیک تر.
و بعد توبیراما میتوانست کامل قسممم بخورد که ان سگ کوفتی بهش پوزخند زد.
●
T:"حالا میفهمم چرا مادارا پنی رو کشت. دارم درکش میکنم. منم باید اون سگه رو بکشم برم گم و گورش کنم وگرنه ایزونا رو ازم میدزده."
توبیراما جلوی آینه ایستاده بود و داشت با خودش عهد میبست که بلای اسمانی سر صگ جان بیاورد. به خودش توی آینه اشاره کرد:"همچین بزن پک و پوز صگه رو اسفالت کن دیگه پا نشه، افتاد کله قند؟"
●
هاشیراما با تی شرت گل گلی و شلوارک ساحلی از هواپیما پرید بیرون:"چه هوایی! از گرما داریم میپزیم چقد خوبه."
مادارا با یک پنکه برقی توی دستش با بی حالی امد بیرون:"چجوری انقد انرژی داری؟ من دارم تبدیل به سوپ..."
هاشیراما شروع کرد مادارا را کشیدن:"هتلو از قبل رزرو کردیم بیا بریم بگردیم. لابد خیلییی خفنه."
M:"دارم از گرما خون دماغ میشم بعد تو میخوای بری بگردی؟"
ولی هاشیراما ول کن نبود:"اونجا جت اسکی داره؟! بایدددد سوار شیم."
چشم های مادارا گرد شد:"نه نه الان نه حالم داره به هم میخور..."
هاشیراما مادارایی را که نزدیک بود از حالت تهوع شکوفه بزند را شوت کرد روی جت اسکی و خودش نشست جلو:"به به، حال کن موتور سواریم رو آب چجوریه."
و با ته سرعت راه افتاد. مادارا پشت سرش مثل بادبادک داشت باد میخورد:"خدااااایا غلط کردم دیگه سفر نمیام."
- ۷۲۱
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط