وقتی به پارتی میرین ولی....

وقتی به پارتی میرین ولی....

دست کوک دور شونم حلقه شد برگشتم سمتش لبخند گرمی بهم زد و پیشونیم رو بوسید .
_خسته ای ؟!
لوس شدم ، با ناز سرم و تکون دادم که خندید و سرمو تو بغلش قایم کرد
_توله ی شیرین!
چشمام گرد شد ؛ تک خنده ای کردم سول سمتمون دوید و کت کوک که تن من بود و کشید و لب زد
_مامان مامان مامان
برگشتم سمتش .
_جان؟!
به تانی اشاره کرد و دم گوشم آروم گفت
_ تانی میگه که داداش داشتن خیلی خوبه کمکت میکنه باهات بازی میکنه . منم داداش میخوااام!
آخرش و با صدای بلند گفت اخمی کردم که صدای خنده بچه ها بلند شد .
_راست میگه دیگه !
حرصی سمت کوک برگشتم و هولش دادم و زیر لب غر زد
_ کوککک ! هوفف اصن من امشب اینجا میمونم . !
جیمین و همسرش تایید کردن ، نوچی کردم و بلند شدم .
_خب، همسر عزیزم و دختر گلم میبینمتون!
سول جیغ زد و مشت کوچیکی به شکم کوک زد .
_مامانی رو ناراحت کردی ! بی تربیت!
کوک دست سول و گرفت و بغلش کرد
_مگه داداش نمیخوای؟!
حرصی برگشتم سمت تانی .
_تااانی! این چی بود به سول گفتی ؟! الان مگه ول میکنه؟!
تانی مظلوم نگام کرد ،
_ب به خدا بابایی گفت بگم !!
برگشتم سمت ته ،چشم غره ای رفتم که جفت دستاشو بالا گرفت و به کوک اشاره کرد .
_ قبل اینکه بیایم کوک بهم گفت به تانی بگم .
عه عه . برگشتم سمت کوک و جیغ بنفشی کشیدم ؛ که قهقهه ی بچه ها بالا رفت، کوک اخمی کرد
_ها؟! من هنوز جوونم تازه . بچه دوم عیب داره مگه؟!
دستمو جلو دهنم گرفتم
_عه عه . واقعا که !
.
بلند شدیم و خسته لب زدم
_دستتون درد نکنه . ما بریم !
کوک سول رو که رو کاناپه خوابش برده بود و بغل کرد و با خنده لب زد
_ انقدر ورجه وورجه کرد خوابش برد!
خنده ای کردیم و سمت در رفتیم بعد از بوس کردن تانی و جیمین و جیان. از خونه خارج شدیم سوار ماشین شدم کوک سول رو صندلی عقب دراز داد که سول تو خواب نق زد . سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم شدیدا خوابم میومد
کوک پشت فرمون نشست و استارت زد
ماشین حرکت کرد گوشی کوک زنگ خورد
_بله؟! عه؟! اوکی فردا دیدم میگیرم ازت ،باشه داداش ؛ خداحافظ!
گوشی رو رو داشبورد انداخت خسته خمیازه ای کشیدم و گفتم
_کی بود؟!
دستی تو موهاش کشید و مرتبشون کرد
_جونگ هو![برادر کوک] دیروز با هانا [ همسر جونگ هو] بیرون رفتین کیفت رو خونشون جا گذاشتی وزه!
اخمی کردم و رومو برگردوندم جلوی خونه پارک کرد و سوئیچ رو به نگهبان داد
_ پارک کن !
نگهبان خم شد
_چشم آقا . میخواین دخترتون رو بغل کنم؟! بیارم تا خونه؟!
کوک نوچی کرد و بوسه ای به گونه ی سول زد .
_ خودم نوکر دخترم هستم .
نگهبان لبخندی زد و گفت
_خوشبحالتون آقا!
کوک ابرویی بالا انداخت و برگشت
_چرا؟!
نگهبانه با بغض مردونه ای گفت
_ چند سال پیش کار نداشتم همسرم باردار بود ، نمیتونستم از خرج بچه بر بیام به همسرم گفتم سقط کنه . ب بچه دختر بود ! همسرم دیگه باردار نمیشه
کوک سرشو پایین انداخت و آروم گفت
_اوه . متاسفم ،! همسرت رو فردا با خودت بیار ؛ میبرمش مطب دکتر .
نگهبان لب زد
_آ آخه..
کوک وسط حرفش پرید
_همین که گفتم!!!
نگهبانه اشک شوقی ریخت
_مرسی آقا!
سمت خونه رفتیم و وارد شدیم . رو کاناپه دراز کشیدم بعد چند مین کوک اومد و با دیدنم لب زد
_بریم اتاقمون ؟!
مبل رو به حالت تخت خم کردم و گفتم
_نه . من امشب اینجا میخوابم
کنارم زد و پیشم دراز کشید
_ما امشب اینجا می‌خوابیم
باشه ای گفتم که بوسه ای به موهام زد
_مرسی!
سرم و بالا آوردم
_چرا؟!
صورتم و نوازش کرد
_برا اینکه هستی ، برای اینکه دوستم داری، برای اینکه برام دختر شکل ماه به دنیا آوردی .
لبخندی زدم و لوس گفتم
_خواهش!
محکم بغلم کرد
_بخوابیم خانومم؟!
_چشم آقاییم!
خندید .

تمامم.
دیدگاه ها (۲)

بچه ها تا امشب به احتمال زیاد دو تا پارت میزارم .

عرررر

وقتی به پارتی رفتین ولی...تخس دستم و رو سرم گذاشتم و با لبخن...

وقتی بچه هاتون ...کوک ماشین رو پارک کرد و سمتمون اومد . دست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط