قسܩـتـ بیستم،رمان:جنگعشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧
قسܩـتـ بیستم،رمان:جنگعشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧
مامان: بچه ها همتون بیاید
مامان: خوب شما چهارتا ازتون میخوام عروسی تون رو تا یک ماه دیگه به تاخیر بندازید
رومآ: آره منم موافقم
اون: باشه پس منم موافقم
رومیا: اما مامان حال من خوبه
سوک: به نظر منم فکر خوبیه رومیا هم بهتر میشه
مامان؛ پس اوکی شد
(یک هفته بعد)
{موقعیت خونه خانواده جانگ}
اما :وقتشه به خودم پایان بدم اینجوری زندگی قشنگ تره
راوی: اما زنگ زد به سوک
اما: سوک میتونی بیای خونه ما
سوک: چرا
اما: بیا دیگه
سوک: باش اومدم
(نیم ساعت بعد)
سوک :زنگ در رو زد
اما: سلام
سوک: سلام چیکارم داشتی
اما :خوب میدونی
(و یهو سوک رو بوسید)
سوک؛ اما چیکار میکنی کسی خونه نیست
ام؛ا نه رفتن شرکت
سوک :کارتو بگو باید برم کلی کار دارم
(اما صبر کن پس و دوباره سوک رو بوسید)
راوی: سوک بعد از چند دقیقه هیچ کار نکردن آروم خودش رو از اما جدا کرد (به خدا از خودم بدم میاد این پارت رو نخون بزن بره)
سوک: اما من قراره چند وقت دیگه ازدواج کنم
این چه کاریه
اما :سوک بهمش بزن
سوک؛ چی رو
اما :ازدواج خودت با رومیا رو رومیا تورو دوست نداره
سوک :چه منو دوست داشته باشه چه نه ما هر جفت مون داریم از این ازدواج سود میبریم
دوتا خواهر و یدونه برادر بزرگ من همشون بچه های واقعی پدرم بودن الانم همشون خارج سرگرم بجه هاشونن من اگر این ازدواج رو بهم بزنم برای همیشه از چشم بابام میوفتم
اما ؛باشه پس بزار منم با عشق کودکیم خداحافظی کنم
راوی :و باز به سمت سوک رفت و دست های خودش رو به کمر سوک حلقه کرد و اونو بوسید سوک خیلی مقاوت میکرد اما،اِما ادامه میداد
سوک: بسه دیگه اما بس کن
اما: میخوای بری یه دوش بگیری امشب بابام نمیاد خونه
سوک: واقعا از تو انتظار نداشتم اما
راوی: سوک رفت و اما شروع کرد به نوشتن یه نامه ........
(یک ساعت بعد)
اما خداحافظ زندگی خوب من:)
راوی: و بعد خودشو از بالکن پرت کرد پایین
همسایه ها جمع شدن و به باباش و خانواده اما زنگ زدن
همه رفتن سر خاک
{موقعیت سر مزار اما}
پدر اما :ممنون که اومدید
خانم کیم: این چه حرفیه
پدر اما؛ واقعا متاسفم شما چند وقت دیگه عروسی داشتین
خانم: کیم ما که اینهمه صبر کردیم یک ماه دیگه هم روش
راوی: رومیا داشت راه میرفت که نزدیک بود بیوفته سوک گرفتش امروز خدایی خیلی رمانتیک شودوم☺️
سوک: خوبی
رومیا :آره خوبم
سوک :نباید این کفش هارو میپوشیدی
رومیا: باشه حواسمو جمع میکنم
سوک: دست مو بگیر
رومیا :زشته آخه
سوک: من الان نامزدتم(راوی:جون بابا)
رومیا :باشه باشه
(دو ساعت بعد)
پدر سوک: سوک رومیا رومآ اون شما باید عقد کنید فردا یه عقد ساده میکنیم تا برید خونه هاتون و دوماه دیگه هم عروسی رو میگریم
پدر اون: آره منم موافقم
خانم کیم؛ چی بگم، منم موافقم
ادامه دارد.......🐚
مامان: بچه ها همتون بیاید
مامان: خوب شما چهارتا ازتون میخوام عروسی تون رو تا یک ماه دیگه به تاخیر بندازید
رومآ: آره منم موافقم
اون: باشه پس منم موافقم
رومیا: اما مامان حال من خوبه
سوک: به نظر منم فکر خوبیه رومیا هم بهتر میشه
مامان؛ پس اوکی شد
(یک هفته بعد)
{موقعیت خونه خانواده جانگ}
اما :وقتشه به خودم پایان بدم اینجوری زندگی قشنگ تره
راوی: اما زنگ زد به سوک
اما: سوک میتونی بیای خونه ما
سوک: چرا
اما: بیا دیگه
سوک: باش اومدم
(نیم ساعت بعد)
سوک :زنگ در رو زد
اما: سلام
سوک: سلام چیکارم داشتی
اما :خوب میدونی
(و یهو سوک رو بوسید)
سوک؛ اما چیکار میکنی کسی خونه نیست
ام؛ا نه رفتن شرکت
سوک :کارتو بگو باید برم کلی کار دارم
(اما صبر کن پس و دوباره سوک رو بوسید)
راوی: سوک بعد از چند دقیقه هیچ کار نکردن آروم خودش رو از اما جدا کرد (به خدا از خودم بدم میاد این پارت رو نخون بزن بره)
سوک: اما من قراره چند وقت دیگه ازدواج کنم
این چه کاریه
اما :سوک بهمش بزن
سوک؛ چی رو
اما :ازدواج خودت با رومیا رو رومیا تورو دوست نداره
سوک :چه منو دوست داشته باشه چه نه ما هر جفت مون داریم از این ازدواج سود میبریم
دوتا خواهر و یدونه برادر بزرگ من همشون بچه های واقعی پدرم بودن الانم همشون خارج سرگرم بجه هاشونن من اگر این ازدواج رو بهم بزنم برای همیشه از چشم بابام میوفتم
اما ؛باشه پس بزار منم با عشق کودکیم خداحافظی کنم
راوی :و باز به سمت سوک رفت و دست های خودش رو به کمر سوک حلقه کرد و اونو بوسید سوک خیلی مقاوت میکرد اما،اِما ادامه میداد
سوک: بسه دیگه اما بس کن
اما: میخوای بری یه دوش بگیری امشب بابام نمیاد خونه
سوک: واقعا از تو انتظار نداشتم اما
راوی: سوک رفت و اما شروع کرد به نوشتن یه نامه ........
(یک ساعت بعد)
اما خداحافظ زندگی خوب من:)
راوی: و بعد خودشو از بالکن پرت کرد پایین
همسایه ها جمع شدن و به باباش و خانواده اما زنگ زدن
همه رفتن سر خاک
{موقعیت سر مزار اما}
پدر اما :ممنون که اومدید
خانم کیم: این چه حرفیه
پدر اما؛ واقعا متاسفم شما چند وقت دیگه عروسی داشتین
خانم: کیم ما که اینهمه صبر کردیم یک ماه دیگه هم روش
راوی: رومیا داشت راه میرفت که نزدیک بود بیوفته سوک گرفتش امروز خدایی خیلی رمانتیک شودوم☺️
سوک: خوبی
رومیا :آره خوبم
سوک :نباید این کفش هارو میپوشیدی
رومیا: باشه حواسمو جمع میکنم
سوک: دست مو بگیر
رومیا :زشته آخه
سوک: من الان نامزدتم(راوی:جون بابا)
رومیا :باشه باشه
(دو ساعت بعد)
پدر سوک: سوک رومیا رومآ اون شما باید عقد کنید فردا یه عقد ساده میکنیم تا برید خونه هاتون و دوماه دیگه هم عروسی رو میگریم
پدر اون: آره منم موافقم
خانم کیم؛ چی بگم، منم موافقم
ادامه دارد.......🐚
- ۳۲۳
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط