بخونید قشنگه ...

بخونید قشنگه ...
گرگی که استخوانی در گلویش گیر کرده بود به دنبال کسی میگشت که آن را در آورد ...
در این هنگام به لک لکی رسید و از او خواست تا در برابر مزد ، او را از این عذاب نجات دهد ...
لک لک سرش را در دهان گرگ کرد و استخوان را در آورد و طلب پاداش کرد ...
گرگ به او گفت : همین که سرت را سالم از دهان من بیرون آوردی برایت کافی نیست؟؟! ...
وقتی کسی به فرد نادرستی خدمت میکند تنها انتظاری که میتواند داشته باشد این است که گزندی از او نبیند ...
و اینگونه است دنیا پر از تباهی شده ...
نه بخاطر وجود آدمهای بد بلکه بخاطر سکوت آدمهای خوب ...
دیدگاه ها (۱)

گاهـــــی " دلت " ... از سن و ســـــالت مـــــی گیر...

فرق بین دوستت دارم و عاشقت هستم چیست؟پاسخی زیبا از چارلی چاپ...

اسمﺧﻮﺩﺗﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﯼ مرﺩ؟ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯﺗﻮﻫﯿﭽﮑﺲ ﻟﻤﺴ...

رفتن هم حرف عجیبی است،شبیه اشتباه امدن ! گفت بر میگردم و رفت...

قلب تهیونگ مثل یک تیکه اشیاء شده بود خیلی ترسیده و با نگرانی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط