پارت حرفهایی که نباید گفته میشد

پارت ۱۴: “حرف‌هایی که نباید گفته می‌شد”
(فیک: عاشق بودن به اجبار)

ات در اتاق رو بست، تکیه داد بهش و نفسش لرزید.
چشماش پر از اشک بود، اما نمی‌خواست بزنه زیر گریه…
لب‌هاش رو گاز گرفت و نگاهش رفت سمت لیا که مشغول مرتب‌کردن تخت بود.

ات: (با صدای لرزون) همش… همش الکی بود لیا…
لیا سریع برگشت، دست از کار کشید.
لیا: چی شده عزیزم؟ چرا گریه می‌کنی؟

ات با بغض خندید.
ات: اون تمام شب منو بوس می‌کرد، می‌گفت عاشقمه…
اما امروز صبح داشت با سوآ صبحونه می‌خورد! اون… اون جونگکوکِ عوضیه!
چطور می‌تونه دوتا زن رو باهم دوست داشته باشه؟!
(اشک‌هاش سرازیر می‌شن)

لیا سریع رفت جلو، شونه‌ی ات رو گرفت.
لیا: هیس… آروم باش عزیزم، نذار خودتو آزار بدی. شاید… شاید سوءتفاهم بوده.

ات سرش رو تکون داد و اشکاش رو پاک کرد.
ات: نه… دیدم با چشم خودم. سوآ بغلش کرده بود.
اونم هیچی نگفت، هیچی! فقط نگام کرد… انگار من وجود نداشتم.
(بغضش می‌ترکه) من… من فقط می‌خواستم یه ذره دوسم داشته باشه.

لیا لبخند محوی زد، اما توی نگاهش یه برق خاص بود…
آروم ات رو بغل کرد، نوازشش کرد تا آروم شه.
بعد از چند دقیقه، وقتی ات خوابید، پتو رو روش کشید و از اتاق بیرون رفت.

چند دقیقه بعد، در اتاق جونگکوک باز شد.
لیا با احتیاط وارد شد.
جونگکوک روی مبل نشسته بود، در حال بستن دکمه‌های پیراهنش.
بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
جونگکوک: حرف بزن لیا، چی شده؟

لیا با لبخند ملایمی گفت:
لیا: خانم کوچیک خیلی ناراحت بود… از صبح تا حالا فقط گریه کرده.
می‌گفت شما دیشب بهش گفتین عاشقشین، ولی صبح با خانم سوآ بودین.
خیلی دلش شکسته آقا، خیلی.

جونگکوک مکث کرد. بعد لبخند کم‌رنگی گوشه لبش نشست.
با صدای آرام اما سرد گفت:
جونگکوک: واقعاً؟ پس حسودی کرده...

لیا سری تکون داد.
لیا: بله آقا. خیلی واضح بود.

جونگکوک خندید. اون خنده‌ی خاصش، همون خنده‌ای که تهش همیشه یه نقشه بود.
جونگکوک: عالیه… بذار یه کم باهاش بازی کنیم.
براش یه شب خاص می‌خوام… فقط من و اون. بدون سوآ.

لیا تعظیم کوچیکی کرد.
لیا: هر چی شما بگین آقا.

وقتی از اتاق بیرون رفت، جونگکوک لبخندش پررنگ‌تر شد.
نگاهش رفت سمت عکس ات روی میز.
آروم گفت:
جونگکوک: حسودی قشنگی بود کوچولو… حالا ببین چطور قراره عاشقم بشی.


فیک رو گذاشت بودم اما انگار نبومده بوده😐😐😐
دیدگاه ها (۵)

پارت ۱۵: “شب خاص”(فیک: عاشق بودن به اجبار)هوا تاریک شده بود…...

part 1صدای عمارتصدای آرام قدم‌های گردشگرها روی کف‌پوش سنگی س...

عاشق بودن به اجبار!

:)

Part 21 — No escape "탈출 불가"یه لبخند محو نشست رو لب‌های فلیکس...

*تکپارتی*تهیونگ یه گوشه تو کمد لباس ها قایم شده بود و داشت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط