𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟱
با شنیدن اسم ا.ت از زبون پدرم، بدنم کرخت شد. خشمی که داشتم، جاش رو به یه بهت و وحشت مطلق داد.
چند قدم عقب رفتم. چشمام از حدقه بیرون زده بود.
با لکنت و صدایی لرزون گفتم...
تهیونگ: شما... شما از کجا... از کجا اسمش رو میدونید؟
[دو ماه قبل]
بارون شدیدی توی لندن میبارید.
لارا توی اتاقش، بعد از دیدن تهیونگی که تموم این مدت پنهونی به ا.ت سر میزده و قلبش رو بهش باخته ،حس ترس بهش دست داده بود.
از شدت خشم و حسادت مثل دیوونهها در اتاقش راه میرفت...
گریه امانش نمیداد. گوشی رو با دستهای لرزونش برداشت و شمارهی پدر تهیونگ رو گرفت.
تهسون: بله لارا؟ این وقت شب اتفاقی افتاده؟
چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد صدای گریه آروم لارا از اون طرف خط اومد.
پدر تهیونگ اخم کرد.
تهسون: لارا؟
لارا: آقای کیم...
صداش شکست.
لارا: من نمیدونم باید چیکار کنم.
تهسون: آروم باش. چی شده؟
لارا چند نفس عمیق کشید.
اما هر بار که میخواست حرف بزنه، گلوش میگرفت.
لارا: تهیونگ...
مکث کرد.
لارا: تهیونگ یه نفر دیگه رو دوست داره.
اتاق برای چند لحظه ساکت شد...آقای کیم حس کرد درست نشنیده..
تهسون: چی گفتی؟
لارا: آقای کیم... تروخدا یه کاری کنید! تهیونگ... تهیونگ داره همهچیز رو نابود میکنه!
تهسون: لارا؟ آروم باش... درست بگو چی شده؟ تهیونگ چیکار کرده؟
لارا: اون عاشق شده...تهیونگ تموم این مدت داشت به من دروغ میگفت...اسمش ا.ته...هوانگ ا.ت...همون دختریه که باعث شده تهیونگ از همه چیز فاصله بگیره.
تهسون: چقدر جدیه؟
لارا جواب نداد.
اما همون سکوت کافی بود.
لارا: من نمیخوام تهیونگ رو مجبور کنم...اما نمیخوام یه روز ببینم همه چیز رو به خاطر کسی خراب کرده که حتی معلوم نیست آخرش چی میشه.
چشمای آقای کیم با شنیدن این حرفها سرد و خطرناک شد. اون هرگز اجازه نمیداد یه دختر معمولی، اینده وسرمایهگذاریاش رو به خطر بندازه.
تهسون: لارا، گریه رو تموم کن. گوش کن چی میگم. تا زمانی که من زندهام، هیچکس نمیتونه جایگاه تو رو کنار تهیونگ بگیره. من خودم این قضیه رو جمع میکنم. کاری میکنم که اون دختر و تهیونگ برای همیشه از هم دور بمونن، جوری که حتی نتونن سایهی همدیگه رو ببینن. تو فقط ظاهرت رو حفظ کن.
[ویو تهیونگ-هتل ریتز]
با تموم شدن توضیحاتِ تلخ و پوزخندِ روی لبهای پدرم، انگار دنیا روی سرم خراب شد.
تموم تکههای پازلِ این دو ماه انزوا و بیخبری تو یه ثانیه سر جاشون چسبیدن.
تهسون: حالا فهمیدی از کجا میدونم؟ اون آدمهایی که توی این دو ماه بهشون دستور دادی برن تموم لندن رو دنبال اون دختره بگردن... همهشون حقوقبگیرِ منن تهیونگ! من بهشون گفتم که حق ندارن هیچ کاری انجام بدن. بهشون دستور دادم هر وقت ازشون پرسیدی، بگن هیچ ردی ازش نیست و پیداش نکردیم! من تموم این دو ماه بازیت دادم تا سر عقل بیای.
دستام رو مشت کردم. ناخنهام پوست دستم رو پاره کردن. تموم وجودم از این همه خیانت و بیرحمی پدرم به جوش اومده بود.
فریاد زدم...
تهیونگ: کثیفترین آدمی هستی که تا حالا دیدم! چطور تونستی با زندگی من این کار رو بکنی؟ چطور تونستی؟
با لحنی سرد و بیتفاوت گفت..
تهسون: من زندگیت رو نجات دادم. فردا صبح زود هم پرواز داریم. فردا همهمون برمیگردیم لندن! کار ما توی پاریس تموم شده. برمیگردیم و تو کمکم برای مراسم ازدواج با لارا آماده میشی. دیگه هم اسم اون دختره رو برای من نمیاری. فهمیدی؟
چند ثانیه فقط خیره موندم.
بعد خنده کوتاهی کردم.
اما خندهام هیچ شادیای نداشت.
تهیونگ: آماده میشم؟
پدر چیزی نگفت.
تهیونگ: شما واقعا فکر میکنید زندگی من مثل یه قرارداد کاریه؟
اخمش بیشتر شد.
تهیونگ: که فقط تاریخ بذارید، امضا کنید و تموم؟
تهسون: مراقب حرف زدنت باش.
تهیونگ: نه...
برای اولین بار عقب نکشیدم.
تهیونگ: دو ماه.
صدام پایین اومد.
اما پر از خشم بود.
تهیونگ: دو ماه من فکر کردم یه نفر گمشده.
فکر کردم هر کاری میکنم نمیتونم پیداش کنم.
فکر کردم شاید دیگه هیچوقت نبینمش.
چشمهام پر از عصبانیت شد.
تهیونگ: اما شما پشت همه اینا بودید...من با کسی ازدواج نمیکنم فقط چون شما انتخابش کردید.
میران: تهیونگ...
اما دیگه گوش نمیدادم.
برگشتم.
دستم روی دستگیره در اتاقم رفت.
تهیونگ: شما فکر کردید با دور کردن من از ا.ت، همه چیز حل میشه.
مکث کردم.
تهیونگ: اما فقط کاری کردید که حالا بیشتر از قبل روی تصمیمم مطمئن باشم.
داخل اتاقم رفتم و در رو با چنان شدتی به هم کوبیدم که کل هتل لرزید. قفل در رو چرخوندم، پشتم رو به در تکیه دادم و روی زمین سر خوردم. دستام رو روی سرم گذاشتم و تو تاریکی اتاق، هقهق تلخ و پر از خشمم تو گلوم شکست...
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟱
با شنیدن اسم ا.ت از زبون پدرم، بدنم کرخت شد. خشمی که داشتم، جاش رو به یه بهت و وحشت مطلق داد.
چند قدم عقب رفتم. چشمام از حدقه بیرون زده بود.
با لکنت و صدایی لرزون گفتم...
تهیونگ: شما... شما از کجا... از کجا اسمش رو میدونید؟
[دو ماه قبل]
بارون شدیدی توی لندن میبارید.
لارا توی اتاقش، بعد از دیدن تهیونگی که تموم این مدت پنهونی به ا.ت سر میزده و قلبش رو بهش باخته ،حس ترس بهش دست داده بود.
از شدت خشم و حسادت مثل دیوونهها در اتاقش راه میرفت...
گریه امانش نمیداد. گوشی رو با دستهای لرزونش برداشت و شمارهی پدر تهیونگ رو گرفت.
تهسون: بله لارا؟ این وقت شب اتفاقی افتاده؟
چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد صدای گریه آروم لارا از اون طرف خط اومد.
پدر تهیونگ اخم کرد.
تهسون: لارا؟
لارا: آقای کیم...
صداش شکست.
لارا: من نمیدونم باید چیکار کنم.
تهسون: آروم باش. چی شده؟
لارا چند نفس عمیق کشید.
اما هر بار که میخواست حرف بزنه، گلوش میگرفت.
لارا: تهیونگ...
مکث کرد.
لارا: تهیونگ یه نفر دیگه رو دوست داره.
اتاق برای چند لحظه ساکت شد...آقای کیم حس کرد درست نشنیده..
تهسون: چی گفتی؟
لارا: آقای کیم... تروخدا یه کاری کنید! تهیونگ... تهیونگ داره همهچیز رو نابود میکنه!
تهسون: لارا؟ آروم باش... درست بگو چی شده؟ تهیونگ چیکار کرده؟
لارا: اون عاشق شده...تهیونگ تموم این مدت داشت به من دروغ میگفت...اسمش ا.ته...هوانگ ا.ت...همون دختریه که باعث شده تهیونگ از همه چیز فاصله بگیره.
تهسون: چقدر جدیه؟
لارا جواب نداد.
اما همون سکوت کافی بود.
لارا: من نمیخوام تهیونگ رو مجبور کنم...اما نمیخوام یه روز ببینم همه چیز رو به خاطر کسی خراب کرده که حتی معلوم نیست آخرش چی میشه.
چشمای آقای کیم با شنیدن این حرفها سرد و خطرناک شد. اون هرگز اجازه نمیداد یه دختر معمولی، اینده وسرمایهگذاریاش رو به خطر بندازه.
تهسون: لارا، گریه رو تموم کن. گوش کن چی میگم. تا زمانی که من زندهام، هیچکس نمیتونه جایگاه تو رو کنار تهیونگ بگیره. من خودم این قضیه رو جمع میکنم. کاری میکنم که اون دختر و تهیونگ برای همیشه از هم دور بمونن، جوری که حتی نتونن سایهی همدیگه رو ببینن. تو فقط ظاهرت رو حفظ کن.
[ویو تهیونگ-هتل ریتز]
با تموم شدن توضیحاتِ تلخ و پوزخندِ روی لبهای پدرم، انگار دنیا روی سرم خراب شد.
تموم تکههای پازلِ این دو ماه انزوا و بیخبری تو یه ثانیه سر جاشون چسبیدن.
تهسون: حالا فهمیدی از کجا میدونم؟ اون آدمهایی که توی این دو ماه بهشون دستور دادی برن تموم لندن رو دنبال اون دختره بگردن... همهشون حقوقبگیرِ منن تهیونگ! من بهشون گفتم که حق ندارن هیچ کاری انجام بدن. بهشون دستور دادم هر وقت ازشون پرسیدی، بگن هیچ ردی ازش نیست و پیداش نکردیم! من تموم این دو ماه بازیت دادم تا سر عقل بیای.
دستام رو مشت کردم. ناخنهام پوست دستم رو پاره کردن. تموم وجودم از این همه خیانت و بیرحمی پدرم به جوش اومده بود.
فریاد زدم...
تهیونگ: کثیفترین آدمی هستی که تا حالا دیدم! چطور تونستی با زندگی من این کار رو بکنی؟ چطور تونستی؟
با لحنی سرد و بیتفاوت گفت..
تهسون: من زندگیت رو نجات دادم. فردا صبح زود هم پرواز داریم. فردا همهمون برمیگردیم لندن! کار ما توی پاریس تموم شده. برمیگردیم و تو کمکم برای مراسم ازدواج با لارا آماده میشی. دیگه هم اسم اون دختره رو برای من نمیاری. فهمیدی؟
چند ثانیه فقط خیره موندم.
بعد خنده کوتاهی کردم.
اما خندهام هیچ شادیای نداشت.
تهیونگ: آماده میشم؟
پدر چیزی نگفت.
تهیونگ: شما واقعا فکر میکنید زندگی من مثل یه قرارداد کاریه؟
اخمش بیشتر شد.
تهیونگ: که فقط تاریخ بذارید، امضا کنید و تموم؟
تهسون: مراقب حرف زدنت باش.
تهیونگ: نه...
برای اولین بار عقب نکشیدم.
تهیونگ: دو ماه.
صدام پایین اومد.
اما پر از خشم بود.
تهیونگ: دو ماه من فکر کردم یه نفر گمشده.
فکر کردم هر کاری میکنم نمیتونم پیداش کنم.
فکر کردم شاید دیگه هیچوقت نبینمش.
چشمهام پر از عصبانیت شد.
تهیونگ: اما شما پشت همه اینا بودید...من با کسی ازدواج نمیکنم فقط چون شما انتخابش کردید.
میران: تهیونگ...
اما دیگه گوش نمیدادم.
برگشتم.
دستم روی دستگیره در اتاقم رفت.
تهیونگ: شما فکر کردید با دور کردن من از ا.ت، همه چیز حل میشه.
مکث کردم.
تهیونگ: اما فقط کاری کردید که حالا بیشتر از قبل روی تصمیمم مطمئن باشم.
داخل اتاقم رفتم و در رو با چنان شدتی به هم کوبیدم که کل هتل لرزید. قفل در رو چرخوندم، پشتم رو به در تکیه دادم و روی زمین سر خوردم. دستام رو روی سرم گذاشتم و تو تاریکی اتاق، هقهق تلخ و پر از خشمم تو گلوم شکست...
- ۷.۸k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط