پارت فکر کنم

پارت فکر کنم 4
برو ادامه
شینوبو خاطرات خودش رو مرور می کرد بی اختیار با دوزانو اش روی زمین افتاد و سرش رو با دو دستش گرفت و داشت به سمت زمین میومد چند تا کتاب ریخت روی زمین
..........
گیو صدای افتادن چند کتاب راشنید کتاب خودش را روی میز گزاشت و به سمت صدا حرکت کرد کمی بعد یه دختر رو دید که سرش رو گرفته و چشمانش رو از روی اذیت شدن روی هم فشار میده به سمتش رفت و بلندش کرد و روی صندلی نشوند و براش آب آورد و کتاب هایی که روی زمین بودند رو جمع کرد و توی جای خودش گذاشت و رفت اما قبل رفتن برای اون دختر که شینوبو باشه نامه گزاشت طوری که شینوبو نفهمه و رفت به بیمارستان پیشه نارو( اون بچه ای که شینوبو قرار شد بره پیشش بمونه)و چیزی که براش گفته بود رو بهش داد یه بستنی و یه کتاب با چند تا خوراکی دیگه و داد دستش و باهم صحبت کردن
نارو:سلام و رفت بدو بدو شینوبو رو بغل کرد
شینوبو:سلام عزیزم ..... بیا اینم چیزایی که خواسته بودی
و نارو از شینوبو تشکر کرد
و یه نقاشی از شینوبو و خودش به شینوبو داد
شینوبو روی تختش دراز کشید و خوابش برد
و یه خواب دیگه دید.....................................
دیدگاه ها (۰)

سرزمین باشکوه نگهبان آتش

#‌B‌u‌t‌_‌Y‌o‌u‌#P‌a‌r‌t‌¹²با اشک گفتم.....+حالا باید چیکارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط