تنهاییم بزرگ تر میشد و انگار کل وجودمو گرفته بود،نه میتون

تنهاییم بزرگ تر میشد و انگار کل وجودمو گرفته بود،نه میتونستم با کسی ارتباط برقرار کنم و نه حرفی بزنم و حتی نمیتونستم برای حالم دلیلی بیارم،شاید کسی نمیدونست که من وجود دارم و برای همین هیچکس تلاشی نکرد تا منو نجات بده،گرچه خواستن کمکم کنن ولی فقط وانمود میکردن و کافی نبود.و من بیشتر تو منجلاب خودم فرو رفتم،چیزی که خودم برای خودم درستش کرده بودم و توش غرق شده بودم.


#خاص
دیدگاه ها (۱)

ولی اگه میدونستم اینجایی که الان هستم،اون چیزی بود که براش ت...

قلب اگ بدونه مغز بخاطرش چه افکار احمقانه ای رو تحمل کرده و ح...

تو مثل یه بستنی میمونی که روش نمک ریخته باشن، همونقدر خوشمزه...

غرقِ هرچیزی بشی تورو پس میزنه،چه آدم،چه دریا!#خاص

برده عمارت جئون

____[The Forbidden Crossing]____

سناریو ایزانا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط