ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 74
از زبان جونگکوک:
یک ماه از تمام اون اتفاقها گذشته بود یک ماه از نابودی مدرسه مرگ مای شین و تموم شدن اون کابوس.
و حالا...فردا شب قرار بود من و ات ازدواج کنیم هنوز هم باورش برام سخت بود.
بعد از تمام سختیها، بالاخره قرار بود کنار هم زندگی جدیدی رو شروع کنیم امشب هردومون تازه از خرید برگشته بودیم.
کیسههای خرید روی مبل و زمین پخش شده بودن ات خسته خودش رو روی کاناپه انداخت.
ات:«من دیگه نمیتونم راه برم...»
خندیدم..
جونگکوک:«کی گفت پنج ساعت خرید کنیم؟»
ات با اخم نگام کرد..
ات:«مگه عروسی یه بار بیشتر اتفاق میفته؟»
جونگکوک:«با توجه به روحیهت احتمالا نه.»
ات کوسن روی مبل رو سمتم پرت کرد..
ات:«خیلی بیادبی.»
خندیدم و رفتم سمت آشپزخونه چند دقیقه بعد ات با دو لیوان آبمیوه برگشت یکی رو سمتم گرفت.
ات:«بگیر.»
جونگکوک:«ممنون.»
هردومون روی کاناپه نشستیم چند لحظه فقط سکوت بود سکوتی آروم از اون سکوتهایی که کنار آدم مورد علاقهات قشنگه ات آروم گفت..
ات:«فکر میکردی یه روز به اینجا برسیم؟»
بهش نگاه کردم..
جونگکوک:«نه.»
ات:«منم نه.»
بعد هر دومون خندیدیم.. ات سرش رو روی شونهم گذاشت.
ات:«ولی خوشحالم.»
جونگکوک:«منم همینطور.»
چند ثانیه بهش نگاه کردم هنوز هم وقتی کنارم بود قلبم تندتر میزد ات متوجه نگاهم شد.
ات:«چیه؟»
لبخند کوچیکی زدم...
جونگکوک:«هیچی.»
ات مشکوک نگام کرد..
ات:«نه، یه چیزی هست.»
جونگکوک:«فقط دارم به این فکر میکنم که فردا بالاخره خانم جئون میشی.»
صورت ات بلافاصله قرمز شد..
ات:«هی...»
خندیدم و دستش رو گرفتم..
جونگکوک:«بعد از این همه دردسر بالاخره رسیدیم.»
ات لبخند زد..
ات:«آره.»
ات آروم به سمتم نزدیک شد و پیشونیم رو بوسید..
ات:«ممنون که هیچوقت ولم نکردی.»
دستم رو دورش حلقه کردم..
جونگکوک:«منم ممنونم که وارد زندگیم شدی.»
ات دستا شو دور گردنم حلقه کرد و گردن مو نوازش کرد..
جونگکوک:«نکن دختر جون..»
ات:«چیشده استاد جذاب داره خجالت میکشه..»
جونگکوک:«ات بسه..»
ات:«عرق کردی ددی جون..»
جونگکوک:«ات خودت خواستی..»
روی ات خمی زدم و شروع کردم بوسیدن لباش...
ᴘᴀʀᴛ: 74
از زبان جونگکوک:
یک ماه از تمام اون اتفاقها گذشته بود یک ماه از نابودی مدرسه مرگ مای شین و تموم شدن اون کابوس.
و حالا...فردا شب قرار بود من و ات ازدواج کنیم هنوز هم باورش برام سخت بود.
بعد از تمام سختیها، بالاخره قرار بود کنار هم زندگی جدیدی رو شروع کنیم امشب هردومون تازه از خرید برگشته بودیم.
کیسههای خرید روی مبل و زمین پخش شده بودن ات خسته خودش رو روی کاناپه انداخت.
ات:«من دیگه نمیتونم راه برم...»
خندیدم..
جونگکوک:«کی گفت پنج ساعت خرید کنیم؟»
ات با اخم نگام کرد..
ات:«مگه عروسی یه بار بیشتر اتفاق میفته؟»
جونگکوک:«با توجه به روحیهت احتمالا نه.»
ات کوسن روی مبل رو سمتم پرت کرد..
ات:«خیلی بیادبی.»
خندیدم و رفتم سمت آشپزخونه چند دقیقه بعد ات با دو لیوان آبمیوه برگشت یکی رو سمتم گرفت.
ات:«بگیر.»
جونگکوک:«ممنون.»
هردومون روی کاناپه نشستیم چند لحظه فقط سکوت بود سکوتی آروم از اون سکوتهایی که کنار آدم مورد علاقهات قشنگه ات آروم گفت..
ات:«فکر میکردی یه روز به اینجا برسیم؟»
بهش نگاه کردم..
جونگکوک:«نه.»
ات:«منم نه.»
بعد هر دومون خندیدیم.. ات سرش رو روی شونهم گذاشت.
ات:«ولی خوشحالم.»
جونگکوک:«منم همینطور.»
چند ثانیه بهش نگاه کردم هنوز هم وقتی کنارم بود قلبم تندتر میزد ات متوجه نگاهم شد.
ات:«چیه؟»
لبخند کوچیکی زدم...
جونگکوک:«هیچی.»
ات مشکوک نگام کرد..
ات:«نه، یه چیزی هست.»
جونگکوک:«فقط دارم به این فکر میکنم که فردا بالاخره خانم جئون میشی.»
صورت ات بلافاصله قرمز شد..
ات:«هی...»
خندیدم و دستش رو گرفتم..
جونگکوک:«بعد از این همه دردسر بالاخره رسیدیم.»
ات لبخند زد..
ات:«آره.»
ات آروم به سمتم نزدیک شد و پیشونیم رو بوسید..
ات:«ممنون که هیچوقت ولم نکردی.»
دستم رو دورش حلقه کردم..
جونگکوک:«منم ممنونم که وارد زندگیم شدی.»
ات دستا شو دور گردنم حلقه کرد و گردن مو نوازش کرد..
جونگکوک:«نکن دختر جون..»
ات:«چیشده استاد جذاب داره خجالت میکشه..»
جونگکوک:«ات بسه..»
ات:«عرق کردی ددی جون..»
جونگکوک:«ات خودت خواستی..»
روی ات خمی زدم و شروع کردم بوسیدن لباش...
- ۴۰۵
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط