ᴘᴀʀᴛ•⁷
ᴘᴀʀᴛ•⁷
اینکه خیلی یهویی آدمی رو دیده بود که تازه داشت فراموشش میکرد ضربه سنگینی به قلبش بود، قرار نبود تا سالیان سال گاربیل رو ببینه، اما انگار کائنات این رو نمیخواستند...
از همون شبی که عین یه تیکه زباله دور انداخته شد، تمام احساساتش رو از دست داد
افکار زیادی به مغزش حجوم آورده بودن، اما کسی چه میدونست شاید این افکار امروز بدتر شدن...
با برداشتن سوییشرت مشکی از خونه بیرون رفت. به پارکینگ رفت و سوار ماشین مشکی رنگش شد، تصمیم داشت با نگاه کردن به ماشین های مسابقه یکم ذهنش رو اروم کنه...
تا مسیر استادیوم افکار منفی زیادی توی مغزش بودن. تا اینکه بالاخره رسید
با پوشیدن یک ماسک مشکی خودش رو مخفی کرد تا مبادا کسی بشناستش...
وارد استادیوم شد و روی اولین صندلی خالی نشست.
ولی قضیه وقتی جالب شد که فهمید یکی از راننده ها هوانگ هیونجینه
همون راننده ای که بهش باخته بود.
نگاهی بهش انداخت، موهای مشکی بلندی داشت، چشمای کشیده مشکی و همینطور لب های قرمز باریک... حتما دیوونه شده! چرا داره به رنگ لب های اون عوضی دقت میکنه؟
همچی عادی بود تا اینکه با هوانگ چشم تو چشم شد. سریع نگاهشو ازش گرفت و امیدوار بود اونو نشناخته باشه، ولی خب فلیکس خبر نداشت که هیونجین زود تر از این چیزا فهمیده که اینجاست...
مسابقه شروع شد، تمامی راننده ها کنار ماشین ها ایستاده بودن. با زده شدن سوت داور سوار ماشین شدن... و تکون خوردن پرچم مسابقه شروع شد.. حس عجیبی داشت که این دفعه به جای راننده یه تماشاچیه...
تمام حواسش به ماشین مشکی رنگ هوانگ بود. عجیبه که تا حالا کسی نتونسته بود ازش ببره... ولی اون فقط یه ماشین بوگاتی ساده داشت... چطور ممکنه کسی که فراری یا لامبورگینی داره نتونه ازش ببره...
چون توی فکر بود نفهمید کی مسابقه تمام شده ولی مثل اینکه برنده هوانگ هیونجین نبود!
"چطور ممکنه، اون همیشه برندس!"
"خدای من کی اون رو شکست داده؟!"
همه سکوت کردن تا داور برنده رو اعلام کنه
" همگی شما شاهد مسابقه جالبی بودین.. همه انتظار داشتن ستاره مسابقه یعنی هوانگ هیونجین مثل همیشه ببره، اما برنده مسابقه این هفته گابریل بِیکِر هستند، تبریک میگم"
مثل اینکه هیچکس خوشحال نبود...
با شنیدن اسم گابریل سر جاش خشک شد...اون چرا اینجاس...چرا با هوانگ مسابقه داد...چجوری برنده شد..
کلی سوال داشت اما...همش بی جواب بود!
نگاهی به ماشین قرمز رنگ انداخت ،با پیاده شدن گابریل از اون ماشین مطمئن شد که واقعا گابریل اینجاست!
"هی هوانگ..خیلی وقته ندیدمت"
هیونجین که براش سوال بود اون مرد از کجا میشناستش اخمی کرد که گابریل خندید
" نشناختی؟منم رفیق..گابریل...رفیق قدیمیت"
ـــــــــــ
ادامش تو کامنتا🍒
اینکه خیلی یهویی آدمی رو دیده بود که تازه داشت فراموشش میکرد ضربه سنگینی به قلبش بود، قرار نبود تا سالیان سال گاربیل رو ببینه، اما انگار کائنات این رو نمیخواستند...
از همون شبی که عین یه تیکه زباله دور انداخته شد، تمام احساساتش رو از دست داد
افکار زیادی به مغزش حجوم آورده بودن، اما کسی چه میدونست شاید این افکار امروز بدتر شدن...
با برداشتن سوییشرت مشکی از خونه بیرون رفت. به پارکینگ رفت و سوار ماشین مشکی رنگش شد، تصمیم داشت با نگاه کردن به ماشین های مسابقه یکم ذهنش رو اروم کنه...
تا مسیر استادیوم افکار منفی زیادی توی مغزش بودن. تا اینکه بالاخره رسید
با پوشیدن یک ماسک مشکی خودش رو مخفی کرد تا مبادا کسی بشناستش...
وارد استادیوم شد و روی اولین صندلی خالی نشست.
ولی قضیه وقتی جالب شد که فهمید یکی از راننده ها هوانگ هیونجینه
همون راننده ای که بهش باخته بود.
نگاهی بهش انداخت، موهای مشکی بلندی داشت، چشمای کشیده مشکی و همینطور لب های قرمز باریک... حتما دیوونه شده! چرا داره به رنگ لب های اون عوضی دقت میکنه؟
همچی عادی بود تا اینکه با هوانگ چشم تو چشم شد. سریع نگاهشو ازش گرفت و امیدوار بود اونو نشناخته باشه، ولی خب فلیکس خبر نداشت که هیونجین زود تر از این چیزا فهمیده که اینجاست...
مسابقه شروع شد، تمامی راننده ها کنار ماشین ها ایستاده بودن. با زده شدن سوت داور سوار ماشین شدن... و تکون خوردن پرچم مسابقه شروع شد.. حس عجیبی داشت که این دفعه به جای راننده یه تماشاچیه...
تمام حواسش به ماشین مشکی رنگ هوانگ بود. عجیبه که تا حالا کسی نتونسته بود ازش ببره... ولی اون فقط یه ماشین بوگاتی ساده داشت... چطور ممکنه کسی که فراری یا لامبورگینی داره نتونه ازش ببره...
چون توی فکر بود نفهمید کی مسابقه تمام شده ولی مثل اینکه برنده هوانگ هیونجین نبود!
"چطور ممکنه، اون همیشه برندس!"
"خدای من کی اون رو شکست داده؟!"
همه سکوت کردن تا داور برنده رو اعلام کنه
" همگی شما شاهد مسابقه جالبی بودین.. همه انتظار داشتن ستاره مسابقه یعنی هوانگ هیونجین مثل همیشه ببره، اما برنده مسابقه این هفته گابریل بِیکِر هستند، تبریک میگم"
مثل اینکه هیچکس خوشحال نبود...
با شنیدن اسم گابریل سر جاش خشک شد...اون چرا اینجاس...چرا با هوانگ مسابقه داد...چجوری برنده شد..
کلی سوال داشت اما...همش بی جواب بود!
نگاهی به ماشین قرمز رنگ انداخت ،با پیاده شدن گابریل از اون ماشین مطمئن شد که واقعا گابریل اینجاست!
"هی هوانگ..خیلی وقته ندیدمت"
هیونجین که براش سوال بود اون مرد از کجا میشناستش اخمی کرد که گابریل خندید
" نشناختی؟منم رفیق..گابریل...رفیق قدیمیت"
ـــــــــــ
ادامش تو کامنتا🍒
- ۹.۵k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط