P⁵
P⁵
ساعت دقیقاً ۱۲ شب بود.
سوآه، یورا و هاری جلوی همان ساختمان متروکه ایستاده بودند.
یورا با ترس گفت: «من هنوز میتونم برگردم، نه؟»
سوآه گفت: «نه.»
«پس چرا پرسیدم؟!»
هاری آرام درِ ساختمان را باز کرد.
صدای قیژژژ بلندی در سکوت شب پیچید.
هر سه وارد شدند.
داخل ساختمان تاریک بود و بوی عجیبی میآمد.
ناگهان صدای افتادن چیزی از طبقه بالا شنیده شد.
یورا دست سوآه را گرفت. «من دیگه رسماً پشیمونم.»
سوآه چراغ گوشیاش را روشن کرد.
روی دیوار، با رنگ قرمز نوشته شده بود:
«شما بالاخره برگشتید.»
هاری عقب رفت.
«این غیرممکنه...»
سوآه پرسید: «چی؟»
هاری به نوشته خیره شد.
«این همون جملهایه که اون شب روی دیوار بود.»
ناگهان صدای یک دختر از پشت سرشان آمد:
«بالاخره پیدام کردید.»
هر سه با ترس برگشتند.
اما کسی آنجا نبود.
فقط یک گوشی روی زمین افتاده بود.
سوآه گوشی را برداشت.
روی صفحه، یک ویدیو آماده پخش بود.
و تصویر اول ویدیو...
خودِ چهیون بود.
ادامه در پارت ۶...
ساعت دقیقاً ۱۲ شب بود.
سوآه، یورا و هاری جلوی همان ساختمان متروکه ایستاده بودند.
یورا با ترس گفت: «من هنوز میتونم برگردم، نه؟»
سوآه گفت: «نه.»
«پس چرا پرسیدم؟!»
هاری آرام درِ ساختمان را باز کرد.
صدای قیژژژ بلندی در سکوت شب پیچید.
هر سه وارد شدند.
داخل ساختمان تاریک بود و بوی عجیبی میآمد.
ناگهان صدای افتادن چیزی از طبقه بالا شنیده شد.
یورا دست سوآه را گرفت. «من دیگه رسماً پشیمونم.»
سوآه چراغ گوشیاش را روشن کرد.
روی دیوار، با رنگ قرمز نوشته شده بود:
«شما بالاخره برگشتید.»
هاری عقب رفت.
«این غیرممکنه...»
سوآه پرسید: «چی؟»
هاری به نوشته خیره شد.
«این همون جملهایه که اون شب روی دیوار بود.»
ناگهان صدای یک دختر از پشت سرشان آمد:
«بالاخره پیدام کردید.»
هر سه با ترس برگشتند.
اما کسی آنجا نبود.
فقط یک گوشی روی زمین افتاده بود.
سوآه گوشی را برداشت.
روی صفحه، یک ویدیو آماده پخش بود.
و تصویر اول ویدیو...
خودِ چهیون بود.
ادامه در پارت ۶...
- ۱۳۷
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط