در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
ادامه پارت پنجم : در کافه
کاکاشی جرعهای از فنجانش نوشید و چشمانش را نیمهباز در فکر فرو برد. "خب... چی باعث میشه موقع بارون بیای کتابفروشی و بری تو بغل یه غریبه؟"
اوبیتو پوزخندی زد. «راستش رو بخوای؟ کسالت. و باران.»
کاکاشی زمزمه کرد: «ترکیب خطرناکیه.»
«یا سرنوشت.»
کاکاشی سرش را کج کرد و او را بررسی کرد. «تو به این جور چیزا اعتقاد داری؟»
اوبیتو شانهای بالا انداخت و به بیرون از پنجره خیره شد. «گاهی اوقات. اونقدر که بشه روش حساب کرد.»
هوای بین آنها دوباره گرم شد - به آرامی، مانند بخاری که از چای بلند میشود.
دقیقهها مثل ثانیهها میگذشتند. آنها صحبت میکردند—درباره هیچ چیز، درباره همه چیز. کتابهای مورد علاقه، بدترین فیلمها، ترسهای عجیب دوران کودکی، موسیقیای که هنگام پیادهروی تنها در ذهنشان پخش میشد.
کاکاشی متوجه شد که بیش از حد معمول لبخند میزند. اوبیتو متوجه شد که بدون اینکه متوجه شود، به او نزدیکتر میشود.
آسمان بیرون به طرز نامحسوسی روشن شد، باران کمکم به نمنم تبدیل شد.
اوبیتو نگاهی به ساعتش انداخت و آهی کشید. «باید برم، سرکار.»
کاکاشی سر تکان داد اما تکان نخورد. «چه کاری؟»
اوبیتو به آرامی ایستاد و آخرین جرعه نوشیدنیاش را سر کشید. با لبخندی شیطنتآمیز گفت: «چیز خیلی جالبیه.» و از توضیح بیشتر خودداری کرد.
چشمان کاکاشی از کنجکاوی تنگ شد. «مرموز.»
اوبیتو در جواب فقط پوزخندی زد و با شانهای بالا انداختن به عقب تکیه داد که نشان میداد تحت فشار قرار نخواهد گرفت.
نگاه اوبیتو روی نگاه او ثابت ماند. «آخر هفتهی دیگه وقت داری؟»
کاکاشی سر تکان داد و گفت: «بهم پیام بده.»
انگشتانشان دوباره به هم برخورد کرد.
ادامه پارت پنجم : در کافه
کاکاشی جرعهای از فنجانش نوشید و چشمانش را نیمهباز در فکر فرو برد. "خب... چی باعث میشه موقع بارون بیای کتابفروشی و بری تو بغل یه غریبه؟"
اوبیتو پوزخندی زد. «راستش رو بخوای؟ کسالت. و باران.»
کاکاشی زمزمه کرد: «ترکیب خطرناکیه.»
«یا سرنوشت.»
کاکاشی سرش را کج کرد و او را بررسی کرد. «تو به این جور چیزا اعتقاد داری؟»
اوبیتو شانهای بالا انداخت و به بیرون از پنجره خیره شد. «گاهی اوقات. اونقدر که بشه روش حساب کرد.»
هوای بین آنها دوباره گرم شد - به آرامی، مانند بخاری که از چای بلند میشود.
دقیقهها مثل ثانیهها میگذشتند. آنها صحبت میکردند—درباره هیچ چیز، درباره همه چیز. کتابهای مورد علاقه، بدترین فیلمها، ترسهای عجیب دوران کودکی، موسیقیای که هنگام پیادهروی تنها در ذهنشان پخش میشد.
کاکاشی متوجه شد که بیش از حد معمول لبخند میزند. اوبیتو متوجه شد که بدون اینکه متوجه شود، به او نزدیکتر میشود.
آسمان بیرون به طرز نامحسوسی روشن شد، باران کمکم به نمنم تبدیل شد.
اوبیتو نگاهی به ساعتش انداخت و آهی کشید. «باید برم، سرکار.»
کاکاشی سر تکان داد اما تکان نخورد. «چه کاری؟»
اوبیتو به آرامی ایستاد و آخرین جرعه نوشیدنیاش را سر کشید. با لبخندی شیطنتآمیز گفت: «چیز خیلی جالبیه.» و از توضیح بیشتر خودداری کرد.
چشمان کاکاشی از کنجکاوی تنگ شد. «مرموز.»
اوبیتو در جواب فقط پوزخندی زد و با شانهای بالا انداختن به عقب تکیه داد که نشان میداد تحت فشار قرار نخواهد گرفت.
نگاه اوبیتو روی نگاه او ثابت ماند. «آخر هفتهی دیگه وقت داری؟»
کاکاشی سر تکان داد و گفت: «بهم پیام بده.»
انگشتانشان دوباره به هم برخورد کرد.
- ۱۱۶
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط