من بودم و سایه ایی از تن من...تو ندانی زین بوسه اشک که من

من بودم و سایه ایی از تن من...تو ندانی زین بوسه اشک که منم
حیف از تو و حیف های دگر ....که ندانستی رازدار این سوخته منم


سرچشمه ای که از چشمه اش خبردار نبود
چون صیدی که در پی صیاد می گشت و بیمار نبود...


/ نوشته های a....سعید
دیدگاه ها (۱۱)

گاهی با اشک خودم میخندم.میدونی چرا؟واسه زنگهای بی صدا و خیال...

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکردبه وداعی دل غمدیده ما شاد...

خواستم که مهمان آرزوهایم کنم تا ابد بر شوق دلمدیدم که دلش بر...

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند ؛ گفتا که تو دربرون چه ...

ریشه در خاک - فریدون مشیری

#عشق_در_نزدیکی_قصر#part_1#Jeon_victor#jeon_rinaنامه‌ای به شب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط