💔 ...

💔 ...
با اینکه میدانم
حضانت خاطره هایت
سخت و دردآور است
اما قبول...
دلتنگیت را بجان میخرم و غصه هایت را
دست به دست گوشه ای تلمبار میکنم .
هر شب از تو برای خودم
یک داستانِ خیالیِ دیوانه وار میبافم و
شبم را ناگزیر ، با خوابِ آغوشت
که پر از بارانِ بوسه های عاشقانه است تمام میکنم.
اما راستش ، گاهی هم خاطره هایت
برای آدم حالِ خوشی نمیگذارند
و من ناچاراً دلم را به تحملِ این رنج با یک بغضِ بچگانه عادت داده ام
بگذریم ، چشمت روشن...
شنیده ام جایِ خودت را
عاشقانه ، در دلم باز کرده ای...
نترس ، این دلتنگی دیوانه وار
" سر بسته " بین خودمان میماند
دیدگاه ها (۱)

احساس میکنم غم تموم عالم رو دلمه ای خدا چرا خلاصم نمیکنی

......روزهای رفته که برنگشت.دعاها که اثر نکرد. فاصله‌ها که پ...

من به خودم،خیلی بد کردم...درست همون موقعی که پا پیش گذاشتم،پ...

هر روز که میگذرد بیشتر عاشفت میشوملحظه به لحظه نفسی از سوی ت...

یک روزساعتی حوالی چند و چند دقیقه صبحصدایم کنبا همان لحن همی...

چرا مردت نباشم...وقتی رنگ دلتنگی ات را کمرنگ میکنم!وقتی جلوی...

«خاطرات او». p¹.پرده ی اتاقم را کنار میزنم و به بارانی که آر...

#دلم‌میخواست...شهر را که میگردم گاه پر است از مردان عاشقی که...

می نشینم در خیالم با تو خلوت میکنم،خاطراتت را به صرف چای دعو...

صبر کن عشق که شکل گرفت لب ، قلب ، چشم ، گویا می شود و ذهن...

نام داستان : دیوونه دوست داشتنینویسندگان : کوثر بیات و حسین ...

رضا حدادیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط