bad boyfriend
bad boyfriend
season : 1
part: 3
صبح
ا.ت از خواب بیدار شد رفت پایین دید کوک نیست رفت یه صبحونه ای خورد و رفت جلوی تلوزیون فیلم نگاه کرد که دوستش یونا بهش زنگ زد
یونا : سلام چخبر چطوری چند روزه ازت خبر ندارم
ا.ت : سلام خوبم هیچی فقط ازدواج کردم
یونا : وا یعنی چی چرا به من نگفتی تو مراسم ازدواجت هم به دوستت نمیگی
ا.ت : آخه مراسم ازدواج کوچیک بود فقط خودمون بودیم
یونا : خب کی اومده دل سیسی منو برده
ا.ت : کوک
یونا : چی..کوک...پسر عموت (تعجب)
ا.ت : آره
یونا : یعنی چی مگه ازش بدت نمی یومد
ا.ت : چه فایده بابا بزرگ مجبورمون کرد ازدواج کنیم ما هم مجبور شدیم
یونا : الهی بمیرم مجبور شدی سیسی خیلی ناراحت شد چرا زودتر بهم نگفتی الان خوبین با هم
ا.ت : نه بابا از دیروز ۲ بار دعوا کردیم
یونا : وای ا.ت الهی بمیرم نمیتونم درک کنم چی میکشی فک کن با کسی که دوسش نداری ازدواج کردی نمیدونم چیکار کنم الان حالت بهتر بشه
ا.ت : یونا میتونیم با هم بریم بار خیلی وقته نرفتیم یکمم حالم بهتر میشه هوم
یونا : نمیدونم ولی اگه حالتو خوب میکنه اوکی بریم فقط ساعت چند
ا.ت : نمیدونم ۸ چطوره
یونا : اوکیه پس میام دنبالت
ا.ت : حله
گوشی رو قطع کرد یکم خودشو سرگرم کرد تا نزدیک ساعت ۸ بشه رفت آماده شد آرایش کرد موهاشو درست کرد و یه لباس باز پوشید و یونا دم در بود رفت سوار ماشین شد و رفتن بار تو بار یونا کاملا مست کرده بود ولی ا.ت زیاد نخورده بود چون وقتی زیاد میخورد حالش بد میشد با هم داشتن خوش میگذروندن که ا.ت به گوشیش نگاه کرد ساعت ۱۲ شب بود ۳۵ تا تماس بی پاسخ از کوک بود ا.ت اهمیت نداد بهش ساعت نزدیکای ۱ شب بود که یونا دیگه جونی نداشت کامل مست مست بود ا.ت یکم مستیش از سرش در اومده بود و یونا رو سوار ماشین کرد و رفت سمت خونه یونا.یونا رو برد تو خونش و خودش برگشت عمارت در عمارت و باز کرد و با قیافه عصبانی یکی روبرو شد
season : 1
part: 3
صبح
ا.ت از خواب بیدار شد رفت پایین دید کوک نیست رفت یه صبحونه ای خورد و رفت جلوی تلوزیون فیلم نگاه کرد که دوستش یونا بهش زنگ زد
یونا : سلام چخبر چطوری چند روزه ازت خبر ندارم
ا.ت : سلام خوبم هیچی فقط ازدواج کردم
یونا : وا یعنی چی چرا به من نگفتی تو مراسم ازدواجت هم به دوستت نمیگی
ا.ت : آخه مراسم ازدواج کوچیک بود فقط خودمون بودیم
یونا : خب کی اومده دل سیسی منو برده
ا.ت : کوک
یونا : چی..کوک...پسر عموت (تعجب)
ا.ت : آره
یونا : یعنی چی مگه ازش بدت نمی یومد
ا.ت : چه فایده بابا بزرگ مجبورمون کرد ازدواج کنیم ما هم مجبور شدیم
یونا : الهی بمیرم مجبور شدی سیسی خیلی ناراحت شد چرا زودتر بهم نگفتی الان خوبین با هم
ا.ت : نه بابا از دیروز ۲ بار دعوا کردیم
یونا : وای ا.ت الهی بمیرم نمیتونم درک کنم چی میکشی فک کن با کسی که دوسش نداری ازدواج کردی نمیدونم چیکار کنم الان حالت بهتر بشه
ا.ت : یونا میتونیم با هم بریم بار خیلی وقته نرفتیم یکمم حالم بهتر میشه هوم
یونا : نمیدونم ولی اگه حالتو خوب میکنه اوکی بریم فقط ساعت چند
ا.ت : نمیدونم ۸ چطوره
یونا : اوکیه پس میام دنبالت
ا.ت : حله
گوشی رو قطع کرد یکم خودشو سرگرم کرد تا نزدیک ساعت ۸ بشه رفت آماده شد آرایش کرد موهاشو درست کرد و یه لباس باز پوشید و یونا دم در بود رفت سوار ماشین شد و رفتن بار تو بار یونا کاملا مست کرده بود ولی ا.ت زیاد نخورده بود چون وقتی زیاد میخورد حالش بد میشد با هم داشتن خوش میگذروندن که ا.ت به گوشیش نگاه کرد ساعت ۱۲ شب بود ۳۵ تا تماس بی پاسخ از کوک بود ا.ت اهمیت نداد بهش ساعت نزدیکای ۱ شب بود که یونا دیگه جونی نداشت کامل مست مست بود ا.ت یکم مستیش از سرش در اومده بود و یونا رو سوار ماشین کرد و رفت سمت خونه یونا.یونا رو برد تو خونش و خودش برگشت عمارت در عمارت و باز کرد و با قیافه عصبانی یکی روبرو شد
- ۲۹
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط